ویرگول
ورودثبت نام
یک بیگانه
یک بیگانهسعی در گفتن حقایق خواهم کرد ، بدون رویکردهای احمقانه احساسی و سیاسی امیدوارم متهم نشوم به.....
یک بیگانه
یک بیگانه
خواندن ۱ دقیقه·۴ سال پیش

سفر به ناکجا آباد

در گذشته های دور، آرزوی رفتن داشتم. رفتن به دورترین نقاط، سفر به ناشناخته ها. من مکان تعلق نداشتم. من به زمان تعلق نداشتم. من به هیچ جا تعلق ندارم. در رویاهایم همه جا میرفتم. من آزاد بودم. با خود میگفتم روزی خواهم رفت. به مدرسه رفتم. مغزمان را با مزخرفات فرمولاسیون شده تفکرات احمقانه پر کردند. اما من به آنجا تعلق نداشتم. هرچه بزرگتر میشدم بازهم بیشتر خودم را فراموش میکردم. چه اتفاقی برایم افتاد. درس مزخرف را مثل زهری که مغزمان را شکل میداد تحمل کردم.

دنیا شروع به یکنواخت شدن کرد. چرخ روزگار میچرخید. و آرزوی پرواز ما دبیرستان، کنکور، دانشگاه و...



رزوگار برما اینطور گذشت. روزی که هم سن هایم کتاب های شعر احمقانه میخواندند من کتاب های بزرگ.

روح بلند پرواز من سیری نداشت. پاهایم دوست داشت قدم به قدم کره زمین را بچرخد. ما آزاد بودیم.

بمن بگو، چه بر سرمان آمده. بیش اندازه زمینی شدیم. میدانی، هنوز هم رویای رفتن دارم. اما نمیتوانم. احساس میکنم در برابر گردش زمان شکست خوردم. احساس میکنم حتی زمین هم برایم جایی ندارد.


کره زمینعکسزندگیدنیاآزادی
۲
۰
یک بیگانه
یک بیگانه
سعی در گفتن حقایق خواهم کرد ، بدون رویکردهای احمقانه احساسی و سیاسی امیدوارم متهم نشوم به.....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید