«یه روز چند نفر اومدن لب مرز. غریب بودن؛ از اهالی اون ور نبودن. بالاخره خبره کار بودم، میتونستم تشخیص بدم کی خودی و کی ناشناس. عموزاده هم نمیشناختشون ولی قبلش از اونور بهش زنگ زده بودن و گفته بودن اگه هر چی میخوان بهشون بدین نونتون توی روغنه.»

مردمک چشمانش بین چشمهای اهالی در گردش بود. گفت: «نمیدونم چی شد ولی وقتی به خودم اومدم بالا سر توله ها بودم.»
عادت نداشتم توی حرف بزرگتر بپرم اما نتوانستم خود را کنترل کنم؛ حرف از دهانم به بیرون جهید: «توله چی؟»
چشمانش را به من دوخت، مکثی کرد که انگار زمان متوقف شد. تمام آشوب در چشمانش عین موج فوران میکرد. گفت: «گرگ.»
مش حبیب آن دستش را پشت آن یکی دستش زد و با عصبانیت به او توپید؛ نمیدانم از سر دلسوزی بود یا ترس...
همسر آقا یونس، گفت: «طفلی بچه گرگا، چطور دلت اومد از مادر جداشون کنی؟» و دستی روی سر کودکش که آرمیده بود، کشید.
دندان طلا از ترس واکنشها با صدایی که به زور از حلقش خارج شد گفت: «تولههاشون کر و کورن اصلا هیچی حالیشون نیست.»
دهیار گفت: «اخه توله میخواستی چیکار؟»
دندان طلا گفت: «اینو دیگه به ما نمیگفتن. فقط پول میدادن و تحویل میگرفتن»
دهیار گفت: «اخه توله میخواستی چیکار؟»
دندان طلا گفت: «اینو دیگه به ما نمیگفتن. فقط پول میدادن و تحویل میگرفتن»
دهیار گفت: «آخه پدر آمرزیده، تو لونه، توله گرگ از کجا پیدا میکردی؟»
گفت: «زمانشو میگفتن. نقشه با تفنگ میدادن تا گرگها رو بیهوش کنیم. دفعه آخر کمین کرده بودم. حواسم به همه چیز بود. مطمئن بودم بیهوش شده. رفتم توله هاشو گذاشتم تو کیف مخصوص که ناغافل چشم باز کرد؛ حمله کرد.»
صدای زوزه گرگ به گوشمان رسید. به در خانه چشم دوختیم. مش حبیب گفت: «در قفله،دیگه جرات نمیکنم در جاییو باز بذارم.» نفسش را با افسوس بیرون داد.
دندان طلا ادامه داد:«جونور سخت جونی بود. هنوز چشمای وحشیشو یادمه...خشکم زده بود. دندوناش توی گوشتم فرو رفته بود. نفسم بند اومده بود. مطمئن بودم زندهم نمیذاره.»
به نظر ماجرا برایش جان گرفته بود؛ طوری نفسهای عمیق میکشید انگار هوایی وجود ندارد. ادامه داد:« سرنوشت نخواست بمیرم؛ باورم نمیشد وقتی افتاد روم. اونم وقتی که میخواست گلومو پاره کنه. دارو تاثیر خودشو گذاشت. اونقدر وحشت کرده بودم که فقط فرار کردم.»
مادرم گفت: «چرا تولههاشو ول نکردی؟»
دندان طلا در جوابش گفت:« اون زمان مجبور شدم پولشو پیش بگیرم واس همین نتونستم.»
مادرم سرش را به حالت تاسف تکان داد.
صدای خراشیده شدن روی پوستهی در خانه آمد. غافلگیر شدم. همه ساکت شده بودند. از جا پریدم. صدای باد میپیچید، خود را به اجسام در محیط میکوبید و صدا تولید میکرد. فاضل از جا بلند شد؛ آرام به سمت پنجره رفت. قفل پنجره را باز کرد. پنجره را به آرامی باز کرد. لولاهای پنجره در اتاق جیغ کشیدند. به سمت فاضل رفتم و پشت سرش قرار گرفتم.
کلاغها سر تا سر آسمان را سیاه پوش کرده بودند. گرگی به سرعت به سمت پنجره جهید، ناخودآگاه خود را به عقب متمایل کردم. چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد. فاضل تکانی به خود نداد. دهیار که با شتاب به سمتمان دوید، شانهش به من برخورد کرده و به گوشهایی پرت شدم. او گوشهی پنجره را گرفت. گرگ به نردههای آهنی پنجره برخورد کرد. دهیار فاضل را کنار زده و فرصت تعلل به گرگ نداد؛ پنجره را بست. نفسش را با حرص بیرون داد. رو به فاضل فریاد زد: «داری چیکار میکنی؟ اگه به نرده نخورده بود که الان صورتتو گرفته بود پسرهی احمق.» یکی به شانهی فاضل کوبید و به سمتم آمد. خودم را جمع کردم. کمک کرد از جایم بلند شوم.
مش حبیب گفت: «فعلا میهمان ما هستین، خیالتون راحت باشه، ما انبارمون پره. راستشو بخواین قرار بود پسرمونو داماد کنیم و کمی خار و بار خریدیم از این بابت نگران نباشین.»
فاضل عین مرغ پرکنده در خانه مش حبیب اینور و آن ور چرخید، انگار دنبال چیزی میگشت. دهیار از مش حبیب درباره ازدواج پسرش پرس و جو کرد، اهالی مشتاقانه به او چشم دوخته بودند.
فاضل ملاقهی بزرگی که برای مراسمات بزرگ ده استفاده میشد را یافت و در دست گرفت. او با شتاب به سمت در رفت. دهیار و مش حبیب مشغول صحبت بودند. فاضل در را باز کرد. نمیدانستم چه در سرش میگذرد. او از خانه خارج شد. دهانم باز ماند...
فاضل دو سال از من بزرگتر بود. ما با هم طول مسیر مدرسه را طی میکردیم. در خوابگاه اوقات طولانی را با هم گذراندیم. عین برادر بزرگترم میماند. به شتاب به سویش دویدم. میخواستم خود را به او برسانم. صدای قار قار همه جا را در بر گرفته بود. تعدادشان زیاد بود. عدهای در دور دست رژه میرفتند. محیط دیگر هیچ شباهتی به محل سکوت نداشت. کلاغها با شوق میچرخیدند. شبیه به میدان جنگ شده بود. فاضل به سمت شان حمله ور شده بود. تعلل بیجا بود باید عجله میکردم.
به چپ و راستم چرخیدم. باید سلاحی بیابم. با دیدن تکه چوبی به سمتش دویدم. چند گرگ به سمتم سرازیر شدند. سرعتشان چند برابر من بود. با یک جهش خود را روی چوب انداختم. چوب را برداشتم. گوگ رویم فرود آمد. پنچههایش در لباس زخیمم فرو رفت. کلاه از سرم افتاد. باد فرصت طلب مشتش را در گوشم کوبید. دهانش را باز کرد. آروارههای برندهاش وحشت را طنین انداز کرد. جنبیدم. نشانه گرفتم. فرصت را از او گرفتم. چوب را در سرش کوبیدم. به سویی پرتاب شد. گرگ بعدی حملهور شد. متوجه فاضل شدم. چندین گرگ رویش افتاده بودند. با یه چرخش از جا بلند شدم تا از خود دفاع کنم.
صدای شلیک اسلحه، حواسم به سویش کشاند. دندان طلا بود که به سمت گرگهای که روی فاضل افتاده بودند شلیک کرد. مردهای دیگر پشت سرش ایستاده بودند. گرگی که به سویم حمله ور بود، متوقف شد. کلاغ ها سر منقارشان سنگ داشتند، به سوی مان پرتاب کردند. با شلیک گلولهی سوم گرگها از روی فاضل بلند شده و فرار کردند. به سوی فاضل رفتیم. او آسیب دیده بود. با کمک اهالی او را به داخل بردیم. گرگها و طرفدارانش عقب نشینی کردند.
نیمههای شب بود. کودکان خواب بوند. زنان ده وحشت در چهرهشان بیداد میکرد. دندان طلا عصبی بود. فاضل زخمی بود؛ در شانه و پهلویش خونریزی داشت.
مش حبیب زد پشت دستش، گفت: «این چه کاری بود کردی پسر؟ نمیگی یه چیزیت میشه؟»
دهیار پشت بندش به او نزدیک شد، گفت: «به فکر مادر نیستی؟ اون چه گناهی کرده؟ نمیدونی با چه بدبختی بزرگت کرده؟»
فاضل دستانش را مشت کرده بود و ابروهایش در هم گره خورده بود، گفت: «باید بیرونشون کنیم.»
دندان طلا گفت: «چی واس خودت میگی بچه؟ اینجا بزرگترا تصمیم میگرین، توام فقط اطاعت میکنی.»
فاضل با صدایی که بالا رفته بود فریاد زد: «اونا تا توی خونه ما اومدن دیگه باید چیکار کنیم که نکردیم؟ میفهمی اونا ما رو محاصره کردن؟»
دندان طلا چهره مطمئنی به خود گرفت؛ رو به اهالی گفت:«ما باید رامشون کنیم. مگه اونا خون نمیخوان؟»
برخی سرشان را تکان دادند. او گفت:«خب بهشون میدیم! بعدشم بدون اینکه اتفاقی بیفته میذارن میرن.»
دهیار گفت: «چطوری؟»
دندان طلا با پوزخندی که انگار نقشهش رو دست ندارد گفت:«میدیم هر چی خواستن بخورن. در آغلهامون باز میذاریم تا سیر شن و بذارن برن پی کارشون.»
دهیار دستش را روی چانهش گذاشت؛ انگار در سکوت داشت برای خودش حساب و کتاب میکرد. فاضل داد زد: «مردونگیت کجا رفته؟ میخوای بهشون باج بدی؟ اونا وارد محدوده زندگیمون شدن حالا قربانی هم میخوان؟»