ویرگول
ورودثبت نام
پوریا
پوریا
پوریا
پوریا
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

درخت

در یک روز آفتابی، درخت بزرگی به نام «درخت زندگی» در وسط یک جنگل سرسبز و زیبا ایستاده بود. این درخت نه تنها بزرگ و تنومند بود، بلکه قلبی مهربان و داستان‌های زیادی برای گفتن داشت.

روزی روزگاری

درخت زندگی هر روز صبح با صدای پرندگان بیدار می‌شد و به آسمان آبی نگاه می‌کرد. او دوستان زیادی داشت: سنجاب‌ها، پرندگان، و حتی یک خانواده‌ی کوچک از خرگوش‌ها که زیر سایه‌اش زندگی می‌کردند. درخت همیشه به آن‌ها میوه‌های خوشمزه و سایه‌ای خنک می‌داد.

اما یک روز، یک طوفان شدید به جنگل حمله کرد. بادهای تند و باران‌های سیل‌آسا همه چیز را در هم می‌ریختند. درخت زندگی نگران بود که آیا دوستانش در امان خواهند بود یا نه. او تصمیم گرفت که خود را محکم نگه دارد و با تمام قدرتش در برابر طوفان مقاومت کند.

طوفان به شدت می‌وزید و درخت زندگی با تمام قوا ایستاد. او شاخه‌هایش را گسترش داد تا دوستانش زیر سایه‌اش پناه بگیرند. سنجاب‌ها و پرندگان در میان شاخه‌هایش پنهان شدند و خرگوش‌ها در زیر ریشه‌هایش جا گرفتند. درخت زندگی با عشق و فداکاری از آن‌ها محافظت کرد.

پس از گذشت طوفان، جنگل آرام شد و آفتاب دوباره درخشید. درخت زندگی با خوشحالی دید که همه دوستانش سالم هستند. آن‌ها از درخت تشکر کردند و گفتند: «تو بهترین دوست ما هستی!»

درخت زندگی فهمید که عشق و فداکاری او باعث نجات دوستانش شده است. از آن روز به بعد، او نه تنها به عنوان یک درخت بزرگ، بلکه به عنوان یک قهرمان در دل همه باقی ماند. و اینگونه بود که درخت زندگی یاد گرفت که با محبت و فداکاری می‌توان به دیگران کمک کرد و دوستی‌های عمیق‌تری ساخت.

امیدوارم این داستان را دوست داشته باشید! اگر سوال دیگری دارید یا داستان دیگری می‌خواهید، خوشحال می‌شوم کمک کنم.

درخت زندگی
۱
۰
پوریا
پوریا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید