ویرگول
ورودثبت نام
پوریا
پوریا
پوریا
پوریا
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

روباه

در دل جنگلی سرسبز و زیبا، روباهی باهوش و چابک زندگی می‌کرد. او همیشه به دنبال ماجراجویی‌های جدید بود و به خاطر ذکاوتش در بین حیوانات جنگل معروف شده بود. روباه رنگین و خوش‌قلب، دوستان زیادی داشت، اما همیشه به دنبال راه‌هایی برای سرگرمی و بازی بود.

یک روز، روباه تصمیم گرفت که به دنبال غذایی خوشمزه برود. در حین جستجو، به یک مرغ‌داری در نزدیکی جنگل رسید. مرغ‌ها در حیاط مرغ‌داری در حال گردش بودند و روباه با خود فکر کرد: "اگر بتوانم یکی از این مرغ‌ها را شکار کنم، غذای خوشمزه‌ای برای خودم دارم!"

روباه با احتیاط به سمت مرغ‌داری نزدیک شد، اما ناگهان متوجه شد که در کنار مرغ‌ها، یک نگهبان بزرگ و خشن ایستاده است. او نمی‌توانست به سادگی به مرغ‌ها نزدیک شود. بنابراین، ذهن تیزش را به کار انداخت و نقشه‌ای کشید.

روباه به سمت جنگل برگشت و چند برگ و شاخه جمع کرد. سپس با استفاده از آن‌ها، یک نقاب درست کرد که شبیه به یک مرغ بزرگ به نظر می‌رسید. او با اعتماد به نفس به سمت مرغ‌داری برگشت و با صدای بلندی شروع به جیک‌جیک کردن کرد.

نگهبان که فکر می‌کرد یک مرغ بزرگ به آنجا آمده است، به سمت او رفت تا او را بگیرد. در همین حین، روباه با سرعت به سمت مرغ‌ها دوید و یکی از آن‌ها را برداشت. او با خوشحالی به جنگل برگشت و غذای خوشمزه‌اش را نوش جان کرد.

از آن روز به بعد، روباه یاد گرفت که با ذکاوت و هوش می‌تواند به هدف‌هایش دست یابد. او هرگز فراموش نکرد که همیشه باید با فکر و تدبیر به مشکلات نگاه کند. روباه با دوستانش داستان‌هایش را به اشتراک می‌گذاشت و آن‌ها را به یادگیری از تجربیاتش تشویق می‌کرد. جنگل پر از شادی و ماجراجویی‌های جدید بود و روباه همیشه در جستجوی چالش‌های تازه بود.


اعتماد نفسروباه
۱
۰
پوریا
پوریا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید