ویرگول
ورودثبت نام
پوریا
پوریا
پوریا
پوریا
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

چراغ

در یک روز بارانی و تاریک، در یک روستای کوچک، چراق قدیمی در گوشه‌ای از خانه‌ی مادربزرگ قرار داشت. این چراق نه تنها یک وسیله‌ی روشنایی بود، بلکه داستان‌های زیادی را در دل خود جای داده بود.

مادربزرگ همیشه می‌گفت: "این چراق جادو دارد." او هر شب قبل از خواب، چراق را روشن می‌کرد و دور آن جمع می‌شدند تا داستان‌های قدیمی را بشنوند. نور گرم و نرم چراق، فضایی دلپذیر و آرامش‌بخش ایجاد می‌کرد.

یک شب، وقتی که باران به شدت می‌بارید و رعد و برق در آسمان می‌غرید، بچه‌ها دور چراق نشسته بودند. مادربزرگ شروع به گفتن داستانی کرد درباره‌ی یک قهرمان شجاع که با کمک نور چراق، بر تاریکی‌ها غلبه کرده بود.

داستان به قدری جذاب بود که بچه‌ها به خواب رفتند و در خواب، چراق را دیدند که به آن‌ها نور می‌دهد و راهی به سوی سرزمین‌های جدید باز می‌کند. در این سرزمین، همه چیز روشن و زیبا بود و هیچ‌کس از تاریکی نمی‌ترسید.

صبح روز بعد، وقتی بچه‌ها بیدار شدند، تصمیم گرفتند که چراق را بیشتر از همیشه دوست داشته باشند. آن‌ها فهمیدند که نور چراق تنها یک منبع روشنایی نیست، بلکه نمادی از امید و شجاعت است. از آن روز به بعد، هر بار که چراق را روشن می‌کردند، نه تنها خانه را روشن می‌کردند، بلکه قلب‌هایشان را نیز با عشق و امید پر می‌کردند.

چراق قدیمی همچنان در گوشه‌ی خانه می‌درخشد و داستان‌های جدیدی را برای نسل‌های آینده روایت می‌کند.

۱
۰
پوریا
پوریا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید