زندگی را میشود در " هایِ " کودک دبستانی در یک صبح سرد زمستانی گرمِ گرم حس کرد ...
و گاهی در سجاده ای که سحرگاه به بغض تنیده ، اما همین بغضِ گلو گیر ، راهبندان راه انداخته ، لج کرده بر نیامدن نریختن و باران نشدن ...
ناگهان دو خط شعری ریش سفیدی کند و حرمتی به میان و آبرو به وسط بیاورد و ...
خلاصه اشک ببارد و هی هی هی ...های های های ...
شاعرجان ؛
چه خوب، که تو قلمت کارِ خوبان میکند و اعجاز میتواند وقتی حتی خودت خبر نداری ...
و خوبتر ببینی که سحر شعرت تا خانه من آمده و غوغا کرده و رفته ...
من پشت سرش آب ریختم ان یکاد خواندم
و در گوشش گفتم ؛
برسان سلام مارا به رفوگرانِ هجران
که هنوز پارهیِ دل دو سه بخیه کار دارد ...
بقلم بهمن سامنی
بقلم بهمن سامنی