اینهمه عاشق منتظرند برایتان چرا نمی آیید
اینهمه نامه به سوز و اشک و آه
نوشتیم به جمکران، به چاه
چرا نمیآیید..!؟
اینهمه شاعر و شعر و قلم
در غریبی شما آواره و حیرانند
اینهمه واژهها پشت بغضِ شاعر
اسیر راهبندانند
چرا نمیآیید..!؟
این همه بست حُر، راهها به حسینِ سر جدا
یکبار توبه کرد، دستش گرفت
برد تا عرش خدا
من حُر نیَم، قبول..!
ولی با بار گناه
بستهام راه شما...
بهرِ قبولِ توبهام
یک جمعه میان ندبهها
چرا نمیآیی..!؟
اینهمه جمعه غروب گفتیم
شاید این جمعه نشد، جمعه دیگر...
جانا!
برید این نفس..!
این جمعه بیا حتماً بی شاید و اما و اگر..
بی شاید و اما...