
در سرزمینهای دور، جایی که خورشید گاهی فقط برای لحظه ای سرک میکشید و برفها بیوقفه میباریدند، ننه سرما در قصر بلورینش زندگی میکرد. قصر او از یخهای شفاف و درخشان ساخته شده بود و با نقش و نگارهای زیبای برفی تزیین شده بود. ننه سرما، با موهای سپید و بلندش که همچون برف زمستانی میدرخشید، بر تخت یخیاش تکیه زده بود و به دانههای برف که آرام آرام از آسمان فرو میریختند، نگاه میکرد.
او دو پسر داشت: چله بزرگ و چله کوچک. چله بزرگ، پسری مهربان و خوشقلب بود، با موهایی به رنگ آسمان آبی و چشمانی به رنگ دریا. وقتی نوبت او میرسید که به زمین سفر کند، برفها نرم و لطیف میباریدند، خورشید گاهی از پشت ابرها بیرون میآمد و به زمین لبخند میزد، و پرندگان کوچک جرات میکردند از لانههایشان بیرون بیایند و برای دانهای غذا به این سو و آن سو بپرند.
اما چله کوچک، پسری بازیگوش و سر به هوا بود، با موهایی به رنگ شب سیاه و چشمانی به رنگ زغال. وقتی او به زمین میآمد، کولاک و برف و بوران همه جا را فرا میگرفت، بادهای سرد زوزه میکشیدند و درختان از شدت سرما به خود میلرزیدند.
یک شب یلدا، در حالی که مردم در خانههای گرمشان دور آتش جمع شده بودند و با خوردن میوههای رنگارنگ و گفتن قصههای شیرین، سرمای زمستان را فراموش میکردند، چله کوچک تصمیم گرفت کمی شیطنت کند. او با تمام قدرتش برف و یخ را به زمین فرستاد. طوفانی سهمگین در گرفت و همه جا را تاریکی فرا گرفت. مردم وحشتزده شدند و به خانههایشان پناه بردند.
ننه سرما که از شیطنت پسرش باخبر شد، خیلی ناراحت شد. او میدانست که مردم چقدر منتظر شب یلدا هستند و این شب چقدر برایشان عزیز است. او با عصای جادوییاش به زمین آمد و با مهربانی چله کوچک را سرزنش کرد: "پسرم، چرا اینقدر بیرحمانه با مردم رفتار میکنی؟ آنها در این شب سرد به شادی و گرمای محبت نیاز دارند، نه به کولاک و طوفان."
چله کوچک که از ناراحتی مادرش پشیمان شده بود، قول داد دیگر شیطنت نکند. او فهمید که شادی و مهربانی، قدرت بیشتری از کولاک و طوفان دارند.
ننه سرما با جادویش، طوفان را آرام کرد و به مردم هدیهای ویژه داد: شبی طولانی و پر از شادی، با میوههای خوشمزه و قصههای دلنشین. او به آسمان فرمان داد که ستارگانش را بیشتر از همیشه به زمین بتاباند و ماه را روشنتر کند. این شب، شب یلدا شد، شبی که یادآور مهربانی و پیروزی نور بر تاریکی است.
از آن به بعد، هر سال در شب یلدا، مردم به یاد ننه سرما و چلههایش، دور هم جمع میشوند، قصه میگویند، شادی میکنند و با خوردن میوههای رنگارنگ، به استقبال زمستان میروند. و این رسم زیبا، تا ابد در قلب آنها باقی میماند...
یلدا، نه فقط یک شب طولانی، بلکه قصهای پر از جادو و مهربانی است. قصهای که نسل به نسل در میان ما ایرانیها جاری است و یادآور پیوند عمیق ما با طبیعت و فرهنگ کهنمان است.
شب اورمزد آمد از ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار می