گلخانه ی من

نزدیک است، دیگر راهی نمانده.

بیرون این محله، انتهای آن جاده خاکی، آنجا که دیگر خانه ایی نیست خانه من است.

گمانم فهمیده باشی، قرار است خانم خانه ام شوی.....

دلت قرص، نمی گذارم زباله ها را ببینی، بو هم که تو را اذیت نمی کند.

تو را روبروی پنجره ای که درآن گلدان های شمعدانی را چیده ام، روی یک چهار پایه می نشانم. قبای گلدار مادرم خدا بیامرز را هم به تو می پوشانم.

برایت یک روسری بلند خال خال می خرم، و سرت می کنم.

اینگونه دیگر پیدا نیست، که دست و پا نداری .....

راستی; چه خوب که پا نداری و نمی توانی بروی، دیگر خیالم راحت است. هر بار که از سر کار بر می گردم به محض باز کردن در، تو را در قاب پنجره می بینم.

قول می دهم خانه را برایت پر از گلدان کنم.

اصلا حالا که تو هستی، زباله خانه ام را گلخانه می کنم....