یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود، زیر گنبد کبود دو تا دوست به اسم کریوگرا و اسمیرنف برای خودشان زندگی میکردند. کریوگر استعدادهای فکری زیادی داشت اما اسمیرنف بیش از آنکه با هوش باشد محجوب و سر به زیر و ضعیف النفس بود - د اولی حراف و خوش بیان، دومی، آرام و کــم سخن.
روزی آن دو را سفری با قطار پیش آمد که طی آن سعی داشتند زنی جوان را به دام افکنند. کریوگر که کنار زن نشسته بود مدام زبانبازی میکرد و یکبند قربان صدقه او می رفت اما اسمیر نف که مهر سکوت بر لب زده بود مدام پلک می زد و
از سر حرص و حسرت لبهای خود را می لیسید کریوگر در ایستگاهی اتفاق زن جوان پیاده شد و تا مدتی دراز به واگن باز نگشت. وقتی هم که باز آمد چشمکی به اسمیرنف زد و با زبانش صدایی درآورد که شبیه به بشکن بود.
اسمیرنف، با حقد و حسد پرسید:
- تو برادر، در این جور کارها مهارت عجیبی داری! راستی چطور از عهده اش بر می آیی؟ تا پهلویش نشستی فوری ترتیب کار را دادی... تو آدم خوش شانسی هستی!
- تو هم میخواستی بیکار ننشینی سه ساعت تمام همان جا نشستی و لام تا کام نگفتی و بر و پر نگاهش کردی - مثل سنگ، لال شده بودی. نه برادر، در دنیای امروز از سکوت چیزی عاید انسان نمی شود! آدم، باید حراف و سرزبان دار باشد! می دانی چرا از عهده هیچ کاری برنمی آیی؟ برای اینکه آدمشل و ولی هستی!
اسمیر تف، منطق دوست را پذیرا شد و تصمیم گرفت اخلاق خود را تغییر دهد. بعد از ساعتی بر حجب و کمرویی فایق آمد، رفت و کنار مردی که کت و شلوار سرمه ای رنگ به تن داشت نشست و جسورانه باب گفت و گو گشود. همصحبت او مردی بس خوش سخن و اهل مجامله از آب در آمد و در دم بارانی از سؤالهای مختلف به ویژه در زمینه مسایل علمی بر سر او بارید. می پرسید که آیا اسمیرنف از زمین و از آسمان خوشش می آید یا از قوانین طبیعت و از زندگی مشترک جامعه بشری احساس رضایت میکند؟ به طور ضمنی در باره آزاد اندیشی اروپاییان و وضع زنان امریکایی نیز سؤالهایی کرد. اسمیرنف که بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عین حال با شور و هیجان پاسخ های منطقی میداد اما - باور کنید - هنگامی که مرد سرمه ای پوش در یکی از ایستگاه ها بازوی او را گرفت و با لبخندی موذیانه گفت: «همراه من بیایید! سخت دچار بهت و حیرت شد.
به ناچار همراه مرد سرمه ای پوش از قطار پیاده شد و از آن لحظه، چون قطره آبی که بر خاک تشنه لب صحرا چکیده باشد، ناپدید شد.
دو سال از این ماجرا گذشت بین دو دوست بار دیگر ملاقاتی دست داد. اسمير نف رنگ پریده و تکیده و نحیف شده بود - پوستی بر استخوان کریوگر متعجبانه پرسید:
- کجاها غیبت زده بود برادر؟
اسمیرنف به تلخی لبخند زد و رنجهایی را که طی دو سال گذشته متحمل شده بود، برای دوست خود تعریف کرد.
- میخواستی حرفهای زیادی نزنی میخواستی و راجی نکنی می خواستی مواظب حرف زدنت باشی مگر نشنیده ای که زبان سرخ سرسبز می دهد بر باد؟ آدم باید زبانش را پشت دندانهایش حبس کند!