میخواستم در مورد کتاب تاکسیسواری چیزهایی بنویسم؛ اما هوا چنان گرم است که از نوشتن و فکر کردن بیزار شدم. تمام بدنم غرق در عرق شده است، لباسهایم به تنم چسپیدهاند و احساس میکنم زیر مغز سرم اجاقی روشن است؛ چون صدای غُلغُلِ جوشیدن مغز سرم را میشنوم. دیروز هم چنان گرمی را احساس کردم.
از اول تابستان که هوا گرم شد کولر را داخل دهلیز روی فرش فعال کردم. زیرش سه تا آجر قرار دادم تا کف کولر از فرش جدا باشد و کپَک نزند. مدتی همچنان روی فرش گذاشته بود و ما را سرد میکرد، دیروز متوجه شدم آبی را که داخل کولر میریزم از پهلوهایش به روی فرش میچکد و قسمت زیادی از فرش را تَر کرده است. نزدیک کولر نشستم، سرم را پایین بردم و بو کشیدم، احساس کردم روی لجن حیوان پا گذاشتهام. زود بلند شدم و به فکر چارهای شدم.
پشت بام خانه دمِ کلکین جا بود تا جابجایش کنم؛ اما آن بالا به آب دسترسی نداشتیم. سیستم آبرسانی خانۀ ما ضعیف است و ما که اتاق بالاخانه سرای را مینشینیم، مجبوریم با سطل و بشکله آب بالا بیاوریم. با این وضع چطور میشد پشت بام برای کولر آب وصل کنیم؟ زیاد فکر کردم، نمیدانستم چه باید بکنم. یادم افتاد چهارپایهای که پارسال زیر این کولر گذاشته بود از مادرم بود، همان را اگر بیاورم و بگذارم مشکل حل خواهد شد. به پدرم تماس گرفتم و از چهارپایه پرسیدم. گفت: «وقتی به شهر آمدیم با خود نیاوردیم.» گفتم: «امروز عصر میروم و از خواجهعالِم میآورم.»
کولر را از دهلیز بیرون کردم، فرش را تا کردم و گذاشتم تا باد بخورد؛ بوی بدی گرفته بود. پوشالهای کولر را جدا کردم، داخل کولر را تمیز کردم و آب گندیدۀ داخل آن را بیرون ریختم و تمیزش کردم. در همین حین فکری به سرم زد، داخل دهلیز رفتم و به پنجرۀ که بالای دروازۀ حمام بود خیره شدم، با دقت نگاهش کردم. با خودم گفتم: «به گمانم چیزی را که دنبالش بودم یافتم.»
هوا همچنان گرم بود و من غرق در عرق بودم. ترکبندی را که روز عید قربان امسال با خورجین از میان جاده پیدا کردم بودم برداشتم، دور کمر کولر را حلقه زدم، زینه را آورم و به دیوار خانه تکیه دادم. ترکبند را گرفتم و پشت بام بالا رفتم. کولر را بالا کشیدم. دهانش را با دهان پنجره برابر کردم، قد دهان کولر بلندتر از قد پنجره بود، پرههای محافظ دهانۀ کولر را رو به پایین تنظیم کردم و دوشاخش را از داخل دهلیز به برق وصل کردم.
با اولین پوف، هرچه خاک دم پنجره جمع شده بود روی سر و صورت من پاشاند؛ اما خوشحال شدم از اینکه جواب داد. با سرعت رفتم و پوشالها را پشت بام بردم و به کولر وصل کردم. جای کولر را دوباره چک کردم و دقیق تنظیم نمودم. برق کولر را هم از داخل درست کردم. همه چیز آماده بود؛ امام هنوز فکرم درگیر بود؛ حالا من مانده بودم و راه حل آبرسانی به پشت بام.
آفتابه را پر کردم و از زینه بالا رفتم و آب را داخل کولر ریختم، آفتابۀ دوم را هم آورم، آفتابۀ سوم را نیز بالا بردم تا کولر پر آب شد. این راهحل بدی نبود، فقط هر یک و نیم ساعت یک بار یک آفتابه آب پشت بام بالا میبردم. همه چیز آنطور که دوست داشتم پیش میرفت. کولر را روبراه کردم، دهلیز را جارو زدم. بالشم را روبروی کولر گذاشتم، هوای دهلیز سردتر شده بود؛ اما بیرون هوا هنوز گرم بود و فرش باد میخورد و من عصر خواجهعالم نرفتم.
افغانستان - هرات
۱۴۰۵/۴/۹
#تلخ_و_شیرین
@baran1229