فرهنگِ «شهادت» یا چوبِ «شماتت»؟!

در این کشور از 150 سال قبل که بررسی کنیم، فرهنگ جهاد و شهادت بسیاری از رویدادها را رقم زده است. مهم‌ترین رویداد «پساشهادت»، استفاده ابزاری از فرهنگ شهادت به‌عنوان دست‌مایه و موتور پیشبرد اهداف خاص بوده است. بعد از فتح تهران توسط مجاهدان مشروطه با شعار« ما این‌همه شهید ندادیم که...» فضل‌الله نوری اعدام شد. این مقوله درباره هر طرف که کشته‌ای برای اهداف خود داشته روی داده است. مجاهدین خلق به بهانه کشته‌های خود می‌کشتند، جمهوری اسلامی به بهانه شهدای خود از منافقین می‌کشت و ... بطوریکه حتی استوار بابایی و استوار لشکری که در حفاظت از محمدرضا پهلوی در سال 1344 کشته شدند هم شهید محسوب شدند و عاملین ترور پهلوی سخت تحت تعقیب قرار گرفتند و مجازات شدند و روزنامه‌ها نوشتند عامل شهادت فلانی و فلانی به مجازات رسید و بعدازاین قائله فعالیت کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در ایران ممنوع شد و دید نسبت به دانشجویان کلاً عوض شد و بعد از انقلاب اسلامی ایران‌ هم اعضای کنفدراسیون انتقام گرفتند و ... .

طرح جلد عالی مجله رو به رو
طرح جلد عالی مجله رو به رو

اما این‌که با ریختن خون انتقام خون ریخته را بگیرند اولین مدل از رفتارهای فرهنگ پساشهادت بود. کافی بود تا عده‌ای کشته‌های خود را شهید فرض کند و طرف مقابل را به چنگ بیاورد، ریختن خون او حتمی بود. این مدل سابقه طولانی در بشر قرون قبل هم داشته است اما با طلیعه انفجار نور! انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و رفتن جوانان به جبهه‌های جنگ تحمیلی و شهادت آنان، عبارت « ما این‌همه شهید ندادیم که ...» خیلی بیش‌ازپیش در جهت پیشبرد اهداف و نکوهش دیگران باب شد. یکی از مدل‌های آن بعد از تلافی کشتارهای منافقین با ذکر« ما این‌همه شهید ندادیم که...» مواردی همچون حجاب، جوراب سفید، ماتیک، کراوات، لاک زدن، ساز نواختن، مجسمه ساختن، اصلاح صورت با تیغ و .... بود مدام می‌گفتند ما این‌همه شهید ندادیم که شما فلان کار را بکنید.


  نمونه ای از شهدا شرمنده ایم
نمونه ای از شهدا شرمنده ایم


اینجا شکل جدید از فرهنگ پساشهادت متولد شد. شهادت یک نفر یا یک عده توانست توانی را به افرادی بدهد تا برای حفظ خون شهدا هر کاری را ممنوع و یا قبیح اعلام کنند. یعنی پوشیدن جوراب سفید توسط یک مرد می‌توانست به خون یک شهید توهین کند و یا دهن‌کجی آشکاری باشد بر فداکاری شهدا. کم‌کم این فرهنگ پساشهادت که حالا تبدیل به یک «چوب شماتت» شده بود باعث شد تا از شهدا در ناخودآگاه افراد چیزی شبیه به «پیغمبران نیستی» تداعی شود که خون آن‌ها مخالف هر رفتار از جوراب سفید پوشیدن تا موزیک گوش دادن و نواختن ساز و... تا کتاب و همه و همه است و عده‌ای هم مسئول گرفتن این چوب برای حفظ خون آنان شدند.

اما خب همه می‌دانستند درنهایت که شهدا خیلی عاقل بودند که برای دفاع از آینده همین جوانان خون خود را فدا کرده‌اند ولی بعضی‌ها راضی نبودند و اصرار داشتند که حفظ یاد و خون شهیدان فقط با شماتت افراد رخ می‌دهد و هر کاری دهن‌کجی به خون شهید است و این را هم حس نمی‌کردند یا نمی‌خواستند بفهمند که جایگاه والای شهیدان جنگ تحمیلی را با دستان خود و با رفتارهای زننده فقط و فقط تخریب می‌کنند. این بحث هم بارها میان افراد جامعه انجام‌شده است اما یک رفتار ذیل فرهنگ پساشهادت هم در بین ایرانیان به وجود آمد.

غیر حزب‌اللهی‌ها که احترام برای شهدا قائل بودند ولی زندگی روتین خود را هم می‌خواستند و بعضاً چوب هم خورده بودند، حزب‌اللهی‌ها چه رفتاری را ذیل فرهنگ پساشهادت برای خود انتخاب کردند؟

«شهدا شرمنده‌ایم»، «بعد از شهدا ما چه کردیم؟» دو عبارتی بود که در فرهنگ پساشهادت حزب‌اللهی پسند رشد و نمود داشت و شهید و خون وی نه‌تنها عامل شماتت برای غیر حزب‌اللهی‌ها بود، حالا تبدیل به چوبی برای شماتت حزب‌اللهی‌ها هم شد. اینکه کوتاهی کرده‌اند در ادامه دادن راه شهیدان تبدیل به نقطه‌ای سیاه در ذهن هر جوان حزب‌اللهی شد تا موتوری شود برای حفظ خلوص و صفا و اخلاص و از این‌جور موارد انتزاعی یا شماتت آن‌ها یا برای حفظ روحیه شماتت بقیه اما هر چه که بود بالاخره باعث شماتت خود و دیگران به خاطر خون عده‌ای آدم، به معنای واقعی کلمه آدم، بود.

حالا دیگر دعوا بر سر خون یکسری آدم خوب، که شاید به تمام این رفتارها می‌خندند، تبدیل به یک خودآزاری و دگرآزاری شده بود. فرهنگ پساشهادت بجای اینکه احترام بیافریند درنهایت ناخودآگاه افراد ، چه حزب‌اللهی و چه غیر حزب‌اللهی، را آزار می‌دهد و فرد را از بررسی این نکته فارغ می‌کند که اگر کسی برای حفظ آینده ما جان خود را فدا کرد بهانه رسیدن ما به حالات ارضای روانی ما نیست چه رسد احترام به او، آن‌هم احترام به چیزی فراتر از حتی مجردات که با صورت تیغ خورده یا جوراب سفید و حتی با شهدا شرمنده‌ایم و ... خدشه‌دار نمی‌شود.

بس کنیم این مشکل روانی خودآزاری و دگرآزاری را با بهانه‌هایی همچون فرهنگ شهادت که این خود و دگرآزاری تضعیف‌کننده فرهنگ فداکاری است و بی‌قدرومقدار کننده احترام به شهیدان در نسل‌های جوان.

احتمالاً آن‌ها می‌دانند با رقص و آواز دختران و پسران خونشان پایمال نمی‌شود، احتمالاً آن‌ها می‌دانند زمان عوض می‌شود و کسی نباید شرمنده آن‌ها باشد، چون می‌دانند که رفتن آن‌ها یک تصمیم شخصی برای حفظ یک موضوع بزرگ‌تر و مهم‌تر بود که نمی‌توان آن را چوبی کرد و بر سرخود یا دیگران کوفت.

فرهنگ شهادت و خون شهید چوب شماتت نیست.