چرا ایرانیان نمی‌نویسند؟

نوشتن انشا برای اکثریت ما کار سختی بود و از طرفی تعریف خاطره آسان و همیشه هم در زنگ انشا می‌گفتیم موضوع یا ایده نداریم ولی در بیان خاطره حتی خیال هم می‌کردیم. از انشا نوشتن تا مشق نوشتن و کلاً نوشتن بیزار شدیم تا جایی که حتی میگوییم که«فایل صوتی میدم چون حال نوشتن توی چت رو ندارم» اما ترس ما از نوشتن به چیزهای عمیق‌تری برمی‌گردد.

در مرحله اول ترس ما از نوشتن ناشیست از؛

ناآشنایی ما با فرهنگ شفاهی و کتبی

ما نمی‌دانیم که فرهنگ شفاهی و مکتوب چه مختصاتی داشته، فواید هرکدام چیست و محل استفاده از هرکدام کجاست. برای این موضوع بهتر است این دو فرهنگ را به‌صورت خلاصه توضیح دهیم.

فرهنگ مکتوب:

به هر چیزی اعم از روایات، تاریخ، سنت‌ها، معاملات و عقود، داستان‌ها، افسانه‌ها، علوم و شعر و ادبیات و تجربیات یک ملت یا یک گروه یا جغرافیایی تحت سلطه یک فرهنگ که به‌صورت مکتوب بر روی هر چیزی به خطی مشخص درآمده باشد، فرهنگ مکتوب میگویند.

فرهنگ مکتوب الزام به رعایت نوشتار خطی و ثبت دارد و رعایت دستور زبان در آن مهم است.

فرهنگ شفاهی:

هرکدام از موارد فرهنگی میان یک ملت یا گروه که به‌صورت شفاهی و زبانی از نسلی به نسل دیگر سوار بر محمل حافظه و روان بر مرکب زبان باشد و منتقل شود را فرهنگ شفاهی می نامند.

فرهنگ شفاهی الزامی به رعایت و حفظ و ارائه به‌صورت لسانی دارد بدون رعایت قاعده خاص.

تفاوت فرهنگ مکتوب و شفاهی:

تا حدودی این تفاوت در دو تعریف فوق مشخص است ولی می‌توان گفت که مهم‌ترین تفاوت این دو فرهنگ در قاعده‌مند بودن یکی و بی‌قاعدگی دیگری است و از طرفی فرهنگ شفاهی به دلیل تکیه‌بر حافظه نسل‌ها و شرایط انتقال می‌تواند درگذر زمان دچار تغییر کلی شود و جعل و خلق در آن بیشتر محتمل است. همچنین درگذشته هرکسی توانایی نوشتن و ثبت نداشت و مستندات توسط همه جمع‌آوری نمی‌شد ولی در فرهنگ شفاهی همه‌کس با شنیدن چیزی آن را حمل و منتقل کنند و به همان میزان که آزادی در انتشار چیزی شفاهی وجود داشت به همان میزان‌ هم خطا در اشاعه و صحت چیزی که بر محمل فرهنگ شفاهی حرکت می‌کرد امکان داشت و این موارد باعث می‌شد تا فرهنگ مکتوب قابل استنادتر از فرهنگ شفاهی باشد.

ما و فرهنگ مکتوب و فرهنگ شفاهی:

تمدن و هویت اجتماعی و فرهنگ غرب برگرفته از چاپ و سنت فرهنگ مکتوب است و ارتباط کتبی اولویت بر هر سخنرانی دارد. از آثار یونان تا عصر کلیسا و قرون‌وسطی و رنسانس که اوج فرهنگ کتبی غرب بود تا به امروز که این فرهنگ ادامه دارد. جامعه ایرانی در طول تاریخ و تمدن و هویت فرهنگی و اجتماعی خود مبتنی بر سنت فرهنگ شفاهی و ارتباط شفاهی بوده است( به‌جز در دوره اوج تمدن طلایی میانه عصر بنی العباس)

در جامعه ایرانی خیلی از افراد هنگام ابراز نظر درزمینهٔ های مختلف میگویند که «شنیده‌ام» و بسیار کم میگویند که«خوانده‌ام». فرهنگ ارتباط ایرانیان نیز بیشتر چهره به چهره است و شیوه آن‌هم بیشتر بر پایه مونولوگ بوده است و نشانه آن نیز «منبر» به‌عنوان قوی‌ترین رسانه ادوار تاریخ ایرانیان است.

چاپ و رسانه‌های مکتوب هم با تأخیر تاریخی وارد ایران شدند بطوریکه نخستین روزنامه ایرانی در سال 1216 هجری شمسی مقارن با 1837 میلادی چاپ شد ولی اولین روزنامه‌های غربی به حدود 200سال پیش‌ازاین برمی‌گشتند. همچنین عمومیت بی‌سواد ایران و سنت راهبری( مونولوگ یک نفر که عالم یا ریش‌سفید بود) نیز فرهنگ مکتوب را کمرنگ‌تر از پیش کرد. در غرب ورود رسانه‌های نوین باعث کمرنگ شدن فرهنگ مکتوب نشد ولی در ایران رسانه‌های نوین به علت غلبه فرهنگ شفاهی در آن‌ها محبوبیت بیشتری یافتند و فرهنگ شکل نگرفته مکتوب را مضمحل‌تر از قبل کردند.

فرهنگ شفاهی در ایران منجر به ظهور و بروز «فرهنگ گفت‌وگو» نیز نشده است چون همچنان فرهنگ تک‌گویی شفاهی محبوب و غالب است. البته بهتر است به‌جای گفت‌وگو از «گفت‌وشنود» استفاده کنیم. بعضاً هم در زمان نقد از چیزی به‌صورت « بزن و در رو» استفاده می‌کنیم و نشانه‌ای از کاهش گفت‌وگو در ایران‌ هم آمار پرخاشگری ایرانیان است که تا روزانه 1600پرونده نزاع منجر به جرح تشکیل می‌شود.

از طرفی شفاهی بودن فرهنگ هم می‌تواند به دو بخش تقسیم می‌شود: نخواندن و ننوشتن.

ما آماری از نخواندن و افزایش خواندن نادرست و سپس ننوشتن و حرف زدن و کج کردن مسیر مطالعه نیز نداریم ولی همه این‌ها هم جزئی از اضافه شدن‌ها به فرهنگ شفاهی ما هستند. بخشی از کتاب را، بخشی از مقاله را، کامنت نوشتن جمع‌وجور برای نقد کردن را و .... همه جز تأثیرات فرهنگ شفاهی است که به‌حساب نمی‌آیند.

این عدم آشنایی ما با فرهنگ شفاهی و کتبی در بحث هزینه هم خود را نشان می‌دهد، « مفت است حرف زدن و گران است نوشتن و خواندن». هزینه آشکار و غیر آشکار توییت کردن در مقایسه با نوشتن دو صفحه کاغذ آ چهار درباره چیزی بسیار ناچیز است و همچنین تبعات آن نیز کم است؛ تبعات حقوقی و مالی و ... .

از طرفی حرف زدن و از هر دری سخن گزینشی گفتن( به‌مثابه توییت زدن، کامنت گذاشتن، اینستاگرام و ... ) و همراه کردن یک عکس( به‌عنوان کاتالیزور برای حقنه کردن حرف دم‌دستی خود) کاری بسیار همه‌فهم تر و پرمخاطب‌تر و سریع‌تر نسبت به انتخاب موضوع، رعایت ساختار، نتیجه‌گیری و ... است و بازخورد آنچه مثبت و چه منفی بسیار بالاتر است.

همه این‌ها باعث می‌شود تا به سمت فرهنگ کتبی نرویم، آن را رشد ندهیم و در عوض در زمین فرهنگ شفاهی تا می‌توانیم بازی کنیم و طبیعی است علاقه کمتری نسبت به رعایت قواعد فرهنگ کتبی داشته باشیم.

نداشتن جرئت ثبت نوشته و استناد:

نوشتن قطعاً جرئت می‌خواهد. پیدا کردن ایده، رعایت قواعد و ساختار، گفتن حرف، حفظ محتوا و ... واقعاً جرئت می‌خواهد اما این جرئت در برابر جرئت انتشار آن چیزی بس حقیرتر است. نوشتن بدون انتشار هم احتمالاً امری بیهوده است و کاری است ذوقی ولی وقتی مقوله‌ای و ایده‌ای اجتماعی را مدنظر می‌گیریم و می‌خوانیم درباره آن و رنج نوشتن را به خود تحمیل می‌کنیم، انتشار آن ما را هراسان می‌کند.

اولین هراس ما از این است که بازخورد درست از مخاطبان دریافت نکنیم و اقبالی صورت نگیرد و این اولین مرحله در برابر جرئت ماست. در کشور ما در طول 150 سال اخیر هم اکثراً افراد از روزنامه‌نگار تا نویسند کتاب و وبلاگ نویس، همه و همه به‌نوعی با استناد به نوشته‌هایی که منتشر کرده‌اند به مزاج حکومت‌ها یا عده‌ای خوش نیامدند و کشته شدند و یا درگیر بحث‌های حقوقی سنگین گشتند. این از نبود آزادی بیان و عدم آشنایی همه ما از مردم تا حکومت‌ها نسبت به آزادی بیان نشئت می‌گیرد. اما همین ترس اولیه ما از نوشتن و مرارت‌های آن در تکرار ترس‌های بعدی همچون انتشار و غیره و ذلک باعث شده است تا ما کمتر به نوشتن فکر کنیم و کمتر منتشر کنیم.

در فضای مجازی فیک شدیم و نوشتیم(گفتیم)، از برداشت غلط ترسیدیم و نوشتیم و یا کلاً ننوشتیم و دیدیم که کسی که آشکارا بگوید یا بنویسد به‌صرف یک توییت می‌تواند بازداشت شود و به‌صرف یک تیتر میرزاجهانگیزخان صوراسرافیل گردد. همین ترس‌ها جرئت واکنش کتبی را به دلیل استناد بد از ما سلب کرد ولی یک ایراد ذاتی هم برای ما وجود دارد و آن‌هم این‌که ما معمولاً مسئولیت‌پذیر نیستیم.

مسئولیت‌پذیری در ما کلاً نهادینه نیست و هر یک تا جایی که یقه‌مان گیر نباشد از مسئولیت پذیرفتن شانه خالی می‌کنیم. همین مسئولیت‌ناپذیری ما را به سمت فرهنگ شفاهی سوق می‌دهد چون می‌تواند انکار شود و توجیه شود و تکذیب شود و «ادیت» شود! ولی متن نوشتن و هزار و اندی کلمه را من‌باب موضوعی نگاشتن کمتر انکارپذیر است و پاسخگویی به‌تبعات یک نوشته خیلی سخت‌تر به نظرمان می‌رسد، البته نوعاً هم به خاطر تبعات تاریخی نوشتن حق‌داریم، پس بیشتر راه خود را از نوشتن و مکتوب ساختن و انتشار آن به سمت انتقال موضوع به‌صورت شفاهی می‌بریم. این مجموعه ترس‌ها و اضطراب‌ها باعث شده است تا ما کمتر بنویسیم و بخوانیم و بیشتر بگوییم و بگوییم! حتی حس می‌کنیم شنیدن و گفتن مسئولیت دانایی کمتری ببار می‌آورد چون بالاخره حرف است و گاه برای آرامش روان خود در برابر دانایی همین‌قدر متناقض می‌شویم.

حتی عقود و قراردادهای خود را هم ثبت نمی‌کنیم و به قول و حرف شفاهی و قراردادهای مرامی بین خودمان بیشتر از عقود حقوقی اعتقاد داریم و حس می‌کنیم ثبت ولو به‌صورت غیررسمی، که حتی ثبت غیررسمی هم ارزش حقوقی دارد و اکثراً نمی‌دانیم، کاری بیهوده است و ثبت رسمی هم یا توهین است یا پول اضافه خرج کردن و بعداً در صورت بروز حادثه از عدم اعتقاد به ثبت می‌رنجیم ولی همچنان به فرهنگ شفاهی معتقد می‌مانیم.

فرانداشتن آداب نوشتاری:

درس زبان فارسی و کتاب درسی آن در دوره‌های تحصیلی جزو مهجورترین دروس بود و چون کلاً درنهایت پنج تست هم از آن در کنکور نمی‌آمد، سعی نمی‌کردیم آن را فرابگیریم و معلم هم زحمتی برای آموزش آن‌ها بیشتر از روخوانی و توضیح ساده نمی‌کشید درحالی‌که آن قواعد مشروح که در درس زبان فارسی می‌آمد ابتدائی ترین و مهم‌ترین قواعد نوشتاری عمومی بودند که هرکسی بایستی آن‌ها را فرامی‌گرفت.


مثال‌های آن کتاب هم درخور توجه بودند ولی به‌صرف املای لغات به‌صورت « بزن و در رو» نسبت به آن‌ها توجه می‌شد و کم‌کم در فضای مجازی هم رعایت نوشتار را از سر بی‌حوصلگی کنار گذاشتیم، حقا هم نمی‌شد که زیاد مراعات کرد قواعد را در آن فضا چون فرهنگش هرروز شفاهی‌تر از روز قبل می‌شد، اما کلاً ما سعی هم نکردیم ساده ترین قواعد نوشتاری همچون کاربرد ویرگول و یا تیتر و سوتیتر و ... را بفهمیم.

این فرانداشتن آداب نوشتاری به عدم رعایت آن و نامفهوم شدن نوشتار پیش رو، کتاب ، مجله و نوشتاری که خودمان نوشتیم برای خودمان منجر شد. بارها شده است که خودمان نوشتیم و درنهایت با خواندن متن خود از چیزی که قصد بیان آن را داشتیم سر درنیاوردیم. چه غلط‌هایی که در نوشتن و مطابقت فعل با زمان و ... نداشتیم و نمی‌دانستیم جمع صحیح است یا ... . البته موارد زیاد بودند و کسی آن‌ها را ساده و کاربردی‌تر به ما نیاموخت و ما کاملاً رعایت نکن های قهار شدیم.

نداشتن ساختار ذهنی:

ما مقدار فراوانی موضوع بلدیم مطرح کنیم از اگزوز موتورسیکلت هوندا 125 وارد شویم و تجربیات و خاطرات بگوییم، اگر اظهارنظر رسمی نکنیم، و از فلکه سوم تهران‌پارس خارج شویم با تذکری نسبت به شهرسازی ضعیف آن منطقه.

هزار بار از شاخه‌ای شروع می‌کنیم و به شاخه‌ای کیلومترها دورتر در بحث‌های خود پریده‌ایم و با موضوع جدید و شاخه جدید بدون در نظر گرفتن موضوع قبلی همه ما شروع به دویدن در تورنمنت اظهارنظر کرده‌ایم. اما همین افراد صاحب خاطره و نظر کماکان کارمان در زنگ انشا لنگ بود. آنجا که نمی‌شد نوشت از روستایمان و بگوییم از فضاها و ربطش بدهیم به لوکیشن های فیلم‌های نوآر و ... . البته در آن زمان فیلم نوآر را نمی‌شناختیم و هیچ روستایی شباهتی به لوکیشن های فیلم‌های نوآر ندارد و الا شاید در بحث‌های خود استفاده می‌کردیم ولی بازهم در زنگ انشا ناممکن بود.

لنگ بودن ما در نوشتن انشا از ایده شروع می‌شد. حتی اگر موضوع هم داشتیم بازهم ایده نداشتیم. اگر تابعی نباشد قطعاً هیچ ایکسی به ایگرگی تبدیل نمی‌شود و ما تابع ذهنی نداشتیم و اکثراً الآن نیز نداریم. این تابع همان ساختار ذهنی است که در مرحله اول پرداخت و تولید ایده می‌کند و نگاهی جدید به ما برای پرداختن به یک موضوع می‌دهد که معمولاً منطبق بر دانسته‌ها و تجربیات ماست و این‌گونه کم‌کم شروع به نوشتن می‌کنیم/کرده‌ایم. بااین‌حال این ساختار ذهنی فقط مربوط به این موارد نیست.

اینکه موضوع را چطور تبدیل به ایده کنیم، چطور اطلاعات را از پس ذهن جمع کنیم و یا بسازیم و مقدمه و متن و مؤخره فراهم کنیم و بدانیم به کجای ایده بیشتر بپردازیم و ... را شامل می‌شود. اینکه حتی در بحث شفاهی هم نمی‌توانیم کنترلی بر ارائه نظر خود داشته باشیم و چارتی برای ارائه داشته باشیم نشانی از ضعف ساختار ذهنی ماست. اینکه خلق یا جعل نمی‌توانیم بکنیم، اینکه شروع نمی‌توانیم و پایان نمی‌دانیم و پرداخت موضوع و ایده کار ما نیست، همه و همه نشان‌دهنده ضعف ساختار ذهنی ماست.

فرانداشتن منطق:

این معضل مختص به نوشتن و ننوشتن ما نیست، فرانداشتن منطق در تمام عرصه‌های زندگی ما جاری است و مهم‌ترین ضعف هم این است که در دوره ابتدائی تحصیلی برای ما درکی از فلسفه و منطق تدریس نشد و این خلل ما را از منطقی زیستن دور و دورتر کرد. از تمام ارکان و تعاریف زیست مبتنی بر منطق که شامل حرف زدن، فکر کردن، نوشتن، شناخت، خواندن، خواستن و ... می‌شود فاصله گرفتیم.

در تعریف منطق آمده است که منطق وسیله ایست قانون‌مند برای حفظ فکر از خطاها. خطاهای ذهنی هستند که ما را بی‌منطق می‌کنند و جریان این خطاهای فکری در زندگی ما را بی‌منطق نشان می‌دهند. از طرفی این خطاها که ساختار ذهنی را به هم می‌ریزند با افزایش خود می‌توانند نوشتن ما را هم تحت‌الشعاع قرار دهند. نمی‌توانیم فکر خود را درست روی کاغذ بیاوریم و نتیجه‌گیری درستی داشته باشیم. مقدمه و فرض و نتیجه را اشتباه می‌گیریم و خودمان ‌هم با خواندن نوشته حتی خودمان چیزی حاصلمان نمی‌شود. در این شرایط رغبتی هم به نوشتن پیدا نمی‌کنیم و اگر هم بخواهیم بنویسیم سراغ فرهنگ شفاهی فضای مجازی می‌رویم و خود را از قاعده صغرا و کبرا و نتیجه راحت می‌کنیم و فقط از خود واژه « منطقی» استفاده می‌نماییم.

فرانداشتن منطق کل زندگی ما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد ولی در فرهنگ کتبی ما این‌گونه تأثیر می‌گذارد که نه نوشته منطقی را می‌شناسیم و نه می‌توانیم منطقی بنویسیم و این در حالی است که فرهنگ شفاهی هم‌دست ما را می‌کشد به‌سوی خود.

بیهوده انگاری موضوعات و تلاش:

عدم احساس وظیفه در قبال چیزی که صحت آن را عقلا و نقلا میدانیم هم از نکاتی است که در آن ضعف داریم. وقتی‌که میدانیم کسی در حال ترویج یک‌چیز غلط است احساس نمی‌کنیم که بایستی دانسته خود را در جواب بیان کنیم. این احساس در فرهنگ شفاهی وقتی شرایط را می‌سنجیم فعال می‌شود و تذکری می‌دهیم ولی حتی اگر در یک بحث شفاهی فردی یک ادعای غلط مطرح کند به صرافت نمی‌افتیم که اگر نقلا خطای بیانی آن موضوع را نمی‌دانیم، عقلا آن را بررسی کنیم و ایراد وارد نماییم.

در فرهنگ کتبی از این هم عقب‌تر هستیم. اگر کسی چیزی نوشت هم حس نمی‌کنیم که بایستی مبتنی بر دانسته خود یا ... نقدی کنیم و فقط حس می‌کنیم نهایتاً مبتنی بر فرهنگ شفاهی به‌اصطلاح در قالب«کامنت» مقداری خرده‌گیری کنیم و این همان تأثیر فرهنگ شفاهی و رفتارهایش بر فرهنگ کتبی ماست. تمام چیزی که تا اینجا نوشتیم به‌شرط این است که ما حس کنیم موضوع یا رفتار واکنش ما کوچک‌ترین اهمیتی دارد که اکثر اوقات حس می‌کنیم که مسئول نیستیم و یا موضوع آن‌چنان مهم نیست که برای پاسخ به عقیده‌ای که در حال نشر است و میدانیم چرند است دست‌به‌قلم شویم و یا اگر شدیم فرای اینکه اصلاً چه بنویسیم نگران این باشیم که واکنش‌ها به نوشته ما چیست.

همه این‌ها ما را از نوشتن و نسبت به آن دو کرخت می‌کنند و به‌تبع ما نیز تلاش برای نوشتن واکنش درست در عرصه فرهنگ مکتوب را بیهوده فرض می‌کنیم. همین باعث می‌شود تا ما با خود بگوییم که « به من چه که فلانی تبلیغ فاشیسم می‌کند » و « اگر من در جوابش متن بنویسم( اگر بتوانم بنویسم )طرفداران او چه می‌کنند» و « آیا اصلاً کسی متن من را می‌خواند؟»

من به شما میگویم متن شمارا می‌خوانند، من هم روزی فکر نمی‌کردم کسی زحمت بکشد وقت بگذارد و نوشته‌های من را بخواند.

فرهنگ پینگ‌پنگی:

بازی پینگ‌پنگ، بازی تق وتق و سریع الواکنش است و گاهی به‌جایی می‌رسد که فقط جواب توپ را با ضربه‌ای می‌دهیم که توپ در زمین طرف مقابل قرار گیرد و از خیر امتیاز می‌گذریم.چرا؟ چون ذات این بازی پاسخ است و فقط پاسخ؛ حتی بدون فکر و پیچ توپ و بک هند و فور هند و امتیاز!

این‌که فقط به پاسخ علاقه داریم در تکه کلام‌های خودمان مشهود است؛ «دوچرخه، سیبیل بابات میچرخه»،«راس میگی؟کاسه رو بیار ماس بگیر» و ... . فرهنگی شفاهی که سراسر از پاسخ لحظه‌ای ولو چرند تشکیل‌شده برای ایجاد فضای خنده یا قبولاندن اینکه طرف تکه انداز بامزه و حاضرجوابی است.

در بحث این پینگ‌پنگ اما فرهنگ مکتوب بدرد نمی‌خورد چون ما را از پاسخ‌دهی سریع واکنشی بازمی‌دارد و محدودیت‌های خودش را دارد، پس در انتخاب نوشتن و پاسخ پینگ‌پنگی، فضا و بستری را انتخاب می‌کنیم که در آن بتوانیم پاسخ سریع و جذاب و نغز بدهیم و محدودیت‌های آن‌هم کم باشد، پس به سراغ همان فرهنگ شفاهی و در حقیقت به سراغ ننوشتن و گفتن می‌رویم.

تمام موارد بالا که توضیح آن رفت، درمجموع عواملی هستند که باعث می‌شوند تا ما علاقه‌ای به نوشتن پیدا نکنیم، از نوشتن سودی متصور نشویم، نوشتن را بی‌تأثیر بدانیم، ننویسم و کلاً در عرصه فرهنگ کتبی عمل نکنیم. بایستی بدانیم این ضعف ماست. این ضعف فرهنگی و رفتاری ماست که تولید محتوا را در ما نابود کرده است و از کودکی تا مرگ ما را به گفتن می‌خواند تا به نوشتن.

این مرزوبوم مجموعاً 5 فیلسوف کتبی مهم دارد ولی تا بخواهید فیلسوف شفاهی روده‌دراز داشته است که با نظریات درست و غلط خود آمده‌اند و رفته‌اند . این جمله را از دوستی به عاریت گرفته و برایتان می‌نویسم:

« تا مصرف کاغذ و جوهر و قلم در خانه‌های ما به‌اندازه مصرف برنج نرسد، وضع همین است ولو بدتر»



اگه از این متن‌ خوشت اومد میتونی به این شماره حساب کمک کنی: 0830-3808-4610-6393

تولید محتوا هزینه داره توی این یادداشت توضیح دادم.