آن وقت‌ها که بودی...

هر چه بیشتر می‌گذرد، یاد کردن از تو برای من سخت‌تر می‌شود.

روزشمار‌های پی‌در‌پی گویا دیگر امیدی به آمدنت ندارند، پنجره‌ها دیگر در تلاطم نیستند و نسیم شبانگاهی دیگر پیامی از تو برای من نمی‌آورد.

کمتر نگران حالت می‌شوم و بیشتر به حال خوب تو فکر می‌کنم، خودم را گول می‌زنم و بار‌ها بحث را با خودم عوض می‌کنم. نه می‌توانم از شاد بودن تو خرسند باشم و نه دل کندن را لایق احساساتی که نسبت به تو دارم می‌دانم.

زندگی همین است،

زندگی عشق را در نرسیدن و من را در خیال رسیدن به تو رها کرده...

بودنت را باورپذیر و نبودنت را همچون خنجری در قلب من فرو کرده.

از ای‌کاش‌ها بیزارم، واژه‌ای تلخ که نشان از افسوس گذشته می‌دهد. سرزنش، خودخوری، غم، دوری، دلتنگی و...

براستی ای‌کاش چقدر واژه تلخی‌ست. نه از اُمید حرف می‌زند و نه قصد ارزشمند بودن حال را به تو القا می‌کند؛ تنها گذشته را می‌ستاید و فرصت‌ها را از دست رفته می‌پندارد.

بودن تو در کنار من زیبایی زندگی بود،
خوشی و سرمستی بود،
آرامش بود،
دوستی بود،
نیمه جان بود.

در نهایت "آن وقت‌ها که بودی" چقدر زیبا بود..!

حال نه ای‌کاشی در کار است و نه جوانه‌ای در قلب او.

آن وقت‌ها که تو شاهد پستی و بلندی‌های زندگی من بودی، رویاها و آرزو‌ها خوش‌رنگ‌تر و گذر سختی‌ها هموار‌تر بود.

آری، من دوست داشتن تو را ظرفی برای زدودن خودم از ناپاکی می‌دیدم، دوست داشتن من برای تو آسیب‌زا بود و چقدر عشق من برای تو سخت بود. مرا ببخش ساقه سبز

در عوض آنکه من تکیه‌گاه تو باشم، تو برای من تکیه‌گاه بودی تا بزرگ شوم و رشد کنم.

می‌دانم نوشتن از تو هیچ دردی را درمان نمی‌کند اما، بگذار گمان کنم حال که از سیاره خانه 9..9 رفته‌ای، آن ساحل، آن صدف‌ها، آن گل خاک شده در حیاط عشق میان من و تو، همچنان حق زیستن دارند.

همه چیز آن وقت‌ها که بودی زیبا‌تر بود،
این سیاره را با خاطرات تو زیبا نگه خواهم داشت.

تا شاید روزی برگردی و من در انتظار فراموش کردن تو، باز تو را در آغوش بکشم.

برای ساقه سبز
برای ساقه سبز

پایان

نوشته‌ای به قلمِ
سید‌صدرا مبینی‌پور
1401/06/21