بهتر است بدانی

شاید بهتر باشد اندکی از من بدانی...
شاید بهتر باشد اندکی از من بدانی...

در جواب به سوال اطرافیانم در این مدت همیشه جوانب گفتارم را رعایت کردم. احساساتم را کنترل کردم و خودم را در قفس تنهایی و شکستن عادت‌ها حبس کردم.

وقتی حالم را می‌پرسیدند، غم پشت کلماتم پیدا بود. هیچ نمایشی در کار نبود. اما، رفتارم جوری بود که مبادا رفتن را برای دوستانم سخت کند! آن‌ها یکی پس از دیگری می‌رفتند و تنها یادآوری و مرور اتفاقاتی که مرا به این حال و روز انداخته در ذهنم باقی می‌ماند.

وقتی از شکستن عادت‌هایم صحبت می‌کنم، شاید کسی متوجه نشود از چه سخن می‌گویم...

منظور من از شکستن عادت‌های چند ساله غصه نخوردن برای حال بد توست، منظور دنبال نکردن توست، منظور بی‌تفاوت بودن نسبت به توست، نادیده گرفتن کنایه‌هایت، چشم بستن بر روی نیازت به من و تمام عادت‌هایی که روزگاری طولانی در وجود تو خلاصه میشد.

اینکه از خرسندی تو ناراحت شوم و از موفقیت تو حرص بخورم، هیچ این طور نیست! پیشاپیش موفقیت‌هایت را تبریک می‌گویم و برایت بهترین‌ها را آرزو می‌کنم اما، عادت‌ها گاهی مثل تیغ تیز رفتنت جانم را پاره پاره می‌کنند.

عادت به اینکه من اولین کسی هستم که تو را می‌خواند، با تو لبخند می‌زند و همزمان می‌گرید، ولی نمی‌تواند ذوقش را بیرون بریزد و تو را از عشق خود باری دیگر لبریز کند.
براستی چقدر برخی عادت‌ها کشنده‌اند.

در میان این پیچ در پیچ احساسات گاهی گم می‌شوم. دیگر نه تو و نه خودم برایم اهمیتی دارند و تنها مسیر روبه‌رویم را پیش می‌گیرم. اگر خسته باشم می‌دَوَم، تشنه باشم می‌دوم و اگر دلتنگ باشم باز می‌دوم. خودم را شکنجه می‌کنم و تنها چشمانم به زمان است که بگذرد و من ثانیه‌ای بیشتر نبود تو را دوام بیاورم و به خودم این نوید را بدهم که تو می‌توانی، تو باید بتوانی.

توانستن حق من است، حق توست.

اما، نه تا زمانی که فردا باز این خیال تو باشد که مرا از این تابستان جهنمی بیدار می‌کند.

تو اشتباه مرا تکرار نکن.

اگر توانستی خیال مرا از ذهنت بیرون کن.

این متن برای حال بدِ تو نوشته شد.

پایان

1401/06/27