هوای اتاق کنفرانس کمی سنگین بود. صدای کولر با خشخش برگ های درختان بیرون می آمیخت و نور ظهر روی میز چوبی دراز افتاده بود. مهندس سهرابی، مدیرعامل یک شرکت نرم افزاری با بیش از ۴۰ نفر نیرو، نگاهی به لپ تاپش انداخت و آهی کشید. پروژه ای که باید دو ماه پیش تحویل میشد، هنوز در مرحله آزمایش مانده بود. تیم مارکتینگ یک کمپین تبلیغاتی را اشتباهی زمانبندی کرده بود، و حسابداری به اشتباه هزینه ای را دوباره پرداخت کرده بود. خسته و بی حوصله، به دیوار زل زد. همه سر کار بودند. حتی برخی از بچه ها داوطلبانه اضافه کاری کرده بودند. پس چرا خروجی شرکت آنقدر ناامیدکننده بود؟ چرا کار پیش نمیرفت؟

همه چیز ظاهراً سر جای خودش بود. حضور کامل، سیستم ها برقرار، جلسات منظم. اما در باطن، چیزی خوب کار نمیکرد. سهرابی یاد حرف قدیمی پدرش افتاد: «اسب را که ول میکنی، نعلش را هم باید نگاه کنی؛ شاید لق شده باشد.» او سالها درگیرِ یافتن ابزارهای بهینه سازی، نرم افزارهای مانیتورینگ و تکنولوژی های بهره وری بود، اما شاید هیچگاه آنطور که باید، به خودِ آدمها نگاه نکرده بود.
یکی از روزها، وقتی از اتاق خود بیرون آمد، متوجه شد که یکی از بهترین برنامه نویسان شرکت، با صورتی رنگ پریده و چشمانی سرخ، روبه روی مانیتور نشسته و مدام به صفحه خیره می شود، بی آنکه انگشتانش روی کیبورد بجنبد. سهرابی جلو رفت و پرسید: «همه چی خوبه؟» پاسخ اما چیزی نبود جز لبخندی خشک و یک جمله کوتاه: آره، فقط دیشب زیاد نخوابیدم.
در ظاهر چیز مهمی نبود. اما آن «نخوابیدن»، وقتی تکرار شود، وقتی مزمن شود، میتواند مثل موریانه ای نامرئی پایه های بهره وری را بخورد. کم خوابی، بدغذایی، اضطراب، بی هدفی شخصی، ناتوانی در مدیریت احساسات... همه چیزهایی هستند که در فیش حقوقی یا فرم های حضور و غیاب نمیآیند، اما تا مغز استخوان سازمان را میجوند.
سهرابی بعدتر متوجه شد که یکی از دلایل افت عملکرد تیمش، نه کمکاری که پاشیدگی در نظم های فردیست. مثلاً، یکی از اعضای تیم، هر روز ناهاری میخورد که باعث خواب آلودگی اش میشد. دیگری اصلاً نمیدانست چطور باید اضطراب هایش را کنترل کند، و ساعت های طولانی کار کردن را با خوراکی های شیرین جبران میکرد. یکی دیگر به طور مزمن درگیر معده دردهایی بود که هیچ پزشکی برایش دلیل پیدا نمیکرد. اما در واقع، غذاهای نامناسب و بی نظمی خواب علت اصلی بودند.
مثل آن ضربالمثل که میگوید: «خانه از پایبست ویران است، خواجه در بند نقش ایوان است»، سازمان هم میتواند درگیر همین توهم شود؛ فکر کند با گذاشتن مانیتور بزرگتر یا استخدام چند کارآموز مشکل حل میشود، بی آنکه بفهمد پایه های نیروی انسانی اش ترک برداشته اند.
در یکی از نشست های غیررسمی که به بهانه شب نشینی افطاری برگزار شده بود، سهرابی متوجه شد که بسیاری از بچه ها حتی نمیدانند باید چطور غذا بخورند. برخی به دلیل کم اطلاعی از نیازهای بدنی خود، وعده ها را حذف میکردند یا به نوشابه و چیپس بسنده میکردند. بعضی از آنها فکر میکردند همه باید یک جور غذا بخورند، یک نسخه برای همه. او تازه آنجا فهمید که بحث تغذیه، فراتر از کالری و پروتئین است؛ اینجا بحث سازگاری غذا با بدن، ذهن و حتی خلق و خوی افراد است.
چند هفته بعد، سهرابی در یک رویداد کارآفرینی با «میشینو» آشنا شد. ابتدا با تردید نگاه میکرد. مشاوره تغذیه؟ کوچینگ سلامت؟ اینها برای آدم های لاکچری است، نه یک مدیر عملیاتی با چند ده پرسنل. اما وقتی شنید که میشینو، یک پلتفرم است که نه با نسخه پیچی و رژیم، بلکه با همراهی متخصصان تغذیه، روانشناسان سلامت و فیزیولوژیست ها به شرکت ها کمک میکند تا بهره وری پنهان را احیا کنند، حس کرد که این شاید همان چیزیست که مدتها دنبالش بوده.
یکی از جملات مسئول برنامه در ذهنش ماند: «ما به جای اینکه بپرسیم چه بخوریم، اول میپرسیم برای چه میخوریم و با چه حال و هوایی.» این جمله مثل تلنگری بود که او را به یاد جلساتی انداخت که کارمندانش با بدن های خسته و ذهن های مشوش وارد میشدند. انگار همه سر کار بودند، ولی هیچکس "سر کار" نبود.
آن شب، وقتی با لپتاپش به اتاق برگشت، شروع کرد به جستوجوی آمارهای بهره وری در ایران. گزارش بانک جهانی نشان میداد که بهره وری نیروی انسانی در ایران در مقایسه با کشورهای توسعه یافته، به شدت پایین تر است. طبق داده های سازمان بین المللی کار، میانگین بهره وری یک نیروی کار ایرانی، در برخی صنایع حتی به زیر ۴۰ درصد هم میرسد. یعنی یک برنامه نویس با حقوق کامل، شاید تنها ۳-۴ ساعت کار مؤثر در روز دارد. پس سؤال اینجاست: اگر به جای افزایش ساعات کاری، به بهبود کیفیت زیستی نیروی کار توجه میشد، نتیجه چه تفاوتی میکرد؟ ضمن اینکه هزینه یک ماه کوچینگ تخصصی حتی به اندازه حقوق یک روز کارمندانش هم نمیشد!
او تصمیم گرفت برنامه ای آزمایشی را با میشینو در شرکتش شروع کند. ابتدا با تردید مواجه شد؛ برخی فکر میکردند قرار است به آنها رژیم بدهند یا درباره خوابشان بازجویی شود. اما وقتی دیدند که یک بات هوشمند در کنار مشاوران، بدون قضاوت، با آنها گفتگو میکند، برنامه هایی سبک و فردی سازی شده ارائه میدهد، و حتی آموزش مهارت هایی مثل تنظیم وعده ها، مدیریت خلق و خو و خواب سالم را مطرح میکند، فضا آرام آرام تغییر کرد.
دو ماه بعد، سهرابی متوجه شد که تعداد مرخصی های بدون دلیل کاهش یافته، سرعت پاسخگویی در پروژه ها بیشتر شده، و حتی یکی از اعضای تیم پیشنهاد یک الگوریتم بهینه سازی را مطرح کرده بود که در شش ماه گذشته، حرفی از آن نزده بود. او لبخند زد. مثل وقتی که بعد از تعمیر ریشه ای لوله های ساختمان، ناگهان فشار آب درست میشود.
و این تازه شروع ماجرا بود...
تغییر واقعی وقتی اتفاق افتاد که یکی از پرسنل قدیمی، که همیشه ساکت و بی حاشیه بود، یک روز در جلسه هفتگی با نگاهی جدی گفت: «من نمیدونستم که غذایی که ظهر میخورم میتونه تا این حد روی خلق و خوم تأثیر بذاره. همیشه فکر میکردم بی حوصلگی هام به خاطر فشار کاریه، نه انتخاب غذام.» همین جمله ساده، سکوت اتاق را شکست. نفر بعدی گفت: من هفته قبل با مشاور تغذیه میشینو صحبت کردم. گفت بهتره تو وعده های کاری از غذاهایی استفاده کنم که قند خونم رو آروم بالا ببره، نه اینکه اولش پر انرژی باشم و بعد بیافتم زمین. واقعاً مؤثر بود.
سهرابی با شنیدن این حرفها یاد یک ضربالمثل دیگر افتاد: «چاقو دسته خودش رو نمیبُره.» شرکت او پر از متخصصان نرم افزار و مهندسانی بود که هر کدام الگوریتم های پیچیده را میفهمیدند، ولی در ساده ترین الگوی غذایی یا تنظیم خوابشان درمانده بودند. هیچکس در مدرسه، دانشگاه، یا حتی محیط های کاری به آنها یاد نداده بود که زندگی سالم نه فقط برای «طول عمر» که برای «کیفیت کار و فکر» هم ضروری است.
یکی از روانشناسان میشینو به تیم آموزش داد که اضطراب در محیط کار، معمولاً نه از شدت کار بلکه از عدم کنترل بر شرایط نشأت میگیرد. وقتی کسی نداند بدنش به چه چیزی حساس است، یا چه خوراکی هایی باعث التهاب یا اختلال در تمرکزش می شوند، ناخودآگاه در چرخه ای از تصمیمهای غلط می افتد. بدن، مغز را غبارآلود میکند، و مغز، تصمیمهای کاری را.
بعد از چند ماه، داده های داخلی شرکت نشان داد که بهره وری نسبی هر تیم حدود ۱۸ تا ۲۳ درصد افزایش یافته. اما برای سهرابی مهمتر از عددها، تغییر حال تیمش بود. جلساتی که تا پیش از آن پر از سکوت های مصنوعی یا گفتوگوهای سطحی بود، حالا پر شده بود از گفتگوهای واقعی. آدمها یاد گرفته بودند نه فقط درباره تسک هایشان، بلکه درباره انرژی، خواب، خلق و انگیزه شان حرف بزنند.
یکی از نکات جالبی که تیم میشینو مطرح کرده بود، مفهوم «غذای هدفمند» بود. یعنی غذایی که نه صرفاً سیرت کند، نه فقط کالری برساند، بلکه با بدن، ذهن و روح فرد سازگار باشد. این عبارت ابتدا برای خیلی ها عجیب بود. «یعنی چی هدفمند؟ ما که نمیخوایم موشک هوا کنیم!» اما بعدها، وقتی برخی کارمندان دیدند که با تغییر فقط یک وعده غذایی یا افزودن یک مکمل ساده چقدر تمرکزشان بهبود یافته، تازه فهمیدند غذا فقط بنزین نیست؛ شاید فرمان باشد، شاید ترمز.
از آن روزها، در دفتر شرکت کم کم عادتهایی شکل گرفت. کسی که همیشه با نوشابه ظهرش را میگذراند، حالا با آب طعمدار طبیعی کارش را ادامه میداد. کسی که تا دیر وقت بیدار میماند، خوابش را اولویت داد چون مشاور گفته بود که «یک شب بیخوابی، معادل یک روز عملکرد پایین است.» این تغییرها شاید به چشم نیاید، ولی مثل روغن کاری چرخ دنده ها، نرم و بیصدا، کل سیستم را روانتر کرد.
یک روز پنجشنبه، سهرابی تصمیم گرفت که همه تیم را به کافه ای نزدیک چیتگر ببرد. در آنجا، در فضایی آرام و بی ادعا، درباره آنچه در این چند ماه تغییر کرده بود، صحبت کردند. حرف ها عجیب بود، اما واقعی. کسی گفت: «من فکر میکردم مشکل از شغلمه، ولی حالا فهمیدم از نحوه زندگیمه.» دیگری گفت: خودم رو همیشه خسته تصور میکردم، ولی حالا میفهمم بدنم فقط بهم هشدار میداده.
سهرابی به آنها نگاه میکرد و حس میکرد که بالاخره بعد از سالها، نه فقط مدیر یک مجموعه، بلکه همراه مسیری شده که آدمها در آن رشد میکنند، بهتر میفهمند، و با خودشان مهربانتر میشوند. انگار در این مسیر، «تغذیه» دیگر فقط ابزار سلامتی نبود، بلکه کلیدی بود برای فهمیدن خود.
او میدانست که هنوز راه زیادی مانده؛ هنوز برخی مقاومت میکردند، هنوز برخی تغییر را نپذیرفته بودند، هنوز بهره وری ایده آل نبود. اما مثل همان ضربالمثل قدیمی که میگفت: «راه که بیافتی، ترس میریزه»، حالا قدم در مسیری گذاشته بودند که نه فقط او، بلکه همه تیم را از درون زنده تر کرده بود.
در سکوت غروب، وقتی همه مشغول نوشیدن چایشان بودند، یکی از کارمندان جوان گفت: راستش، فکر میکردم تغذیه یعنی نخور، رژیم بگیر، محدود شو. اما حالا میفهمم که تغذیه یعنی با خودت هماهنگ بشی، یعنی بفهمی بدنت چی میخواد، نه اینکه بهش دستور بدی. یعنی شبیه آهنگی باشی که نتهاش رو خودت تنظیم میکنی.
سهرابی لبخند زد. دقیقاً همین بود. آنها داشتند به جای کنترل خشکِ نیروی انسانی، هماهنگی انسانی را تمرین میکردند. و در این هماهنگی، صداهایی تازه شنیده میشد، ایده هایی تازه زاده میشد، و امیدهایی تازه جان میگرفت.