
داستان از یه تصمیم خیلی ساده شروع شد.
یه وسیله داشتم که دیگه بهش نیاز نداشتم. سالم، تمیز، با قیمت منطقی.
گفتم میفروشمش، هم جا باز میشه هم یکی دیگه استفاده میکنه.
آگهی رو گذاشتم.
ساعتها گذشت.
پیام اومد، ولی نه اونجوری که فکر میکردم.
یکی فقط «آخرش؟» نوشت.
یکی قیمت رو نصف کرد.
یکی اصلاً معلوم نبود چی میخواد.
چند نفر هم فقط آگهی رو دیدن و رد شدن.
بعد که خودم رفتم آگهیهای مشابه رو دیدم، فهمیدم مشکل من نیستم.
همهچی توی یه شلوغی عجیب گم شده بود:
دهها آگهی شبیه هم
عنوانهای تکراری
توضیحاتی که یا خیلی کم بودن یا زیادی اغراقشده
احساس کردم آگهی دادن دیگه «معرفی یه چیز» نیست؛
یه جور داد زدن توی بازار شلوغ شده.
اونجا بود که یه سؤال تو ذهنم موند:
چرا آگهی باید اینقدر خستهکننده باشه؟
به نظرم مسئله اینه که ما بهجای «سادهتر کردن»،
همهچی رو پیچیدهتر کردیم.
شاید آگهی خوب لازم نیست:
دیده بشه توسط هزار نفر
بلکه
توسط آدم درست دیده بشه
شاید لازم نیست:
پر از رنگ و برچسب و تبلیغ باشه
بلکه
واضح، تمیز و قابل اعتماد باشه
من بعد از اون تجربه، دیدم نگاهم به خرید و فروش آنلاین عوض شده.
الان هر جا آگهی میبینم، قبل از قیمت، دنبال حسش میگردم: آیا میشه بهش اعتماد کرد یا نه؟
هنوز جواب قطعی ندارم،
ولی فکر میکنم اگه قراره آگهی کار کنه،
باید اول برای آدمها قابل تحمل باشه.
اگه شما هم تجربه مشابهی داشتید،
دوست دارم بدونم چی اذیتتون کرده.