
یه زمانی بود، یه کرم خیلی پز انرزی و شاد زندگی میکرد. این کرم از بس سر حال بود، انگار یه باتری انرژی تموم نشدنی داشت. اما مشکل اینجا بود که هر جا میرفت، انگار کسی اصلاً نمیدیدش و توجهی بهش نمیکرد. هی به مرور زمان، این بیمحبتی ها روی کرم اثر گذاشت که کمکم افسرده و غمگین شد، تا جایی که دیگه حال و حوصله هیچ کاری رو نداشت و گوشه گیر شد

خلاصه، دوستانش هم انگار نه انگار! چند ماه گذشت و بعد از اون همه بیخبری، تازه یادشون افتاد که کرم نیست. رفتن دنبالش و ناگهان گل زیبا که در حال اشک ریختن بود را دیدن گل وقتی دیدشون، فقط نگاهشون کرد و هیچی نگفت. دوستان کرم رفتن جلوتر و دیدن کرم همونجا دراز کشیده، چشماش بازه و یه لبخند خیلی آروم رو لبشه.
گل وقتی دیدشون، فقط نگاهشون کرد و هیچی نگفت. دوستان کرم رفتن جلوتر و دیدن کرم همونجا دراز کشیده، چشماش بازه و یه لبخند خیلی آروم رو لبشه.دوستانش خیالشون راحت شد گفتن: کرم سالمه
اما گل با صدای بلند گریه کرد و گفت: «ای کاش همینطور بود! من این چند ماه که پیشش بودم، دیدم چقدر داره با خودش کلنجار میره. هی صبر کرد، ولی روز به روز غمگینتر شد.»
دوستانش قاطی کردن: «یعنی چی؟ کرم که سالمه! پاشو بریم دیگه، دلتنگش شدیم.»
گل فریاد زد: «من امیدشو کور کردم! ما کشتیمش!»
اونا هنوز گیج بودن که
گل ادامه داد: «کرم اونقدر ذوق داشت که فکر میکرد شما حتماً دنبالش میآیید و غصهشو میبرید. اما وقتی نیومدید، دیدی که چقدر منتظر موند و ناامید شد. من بهش گفتم: چرا خودتو گول میزنی؟ اونی که تورو ناراحت کرده، دیگه مرهم دردت نمیشه.»
گل تعریف کرد: «کرم هی میگفت: نه، نه! اونا منو ناراحت نکردن، خودم با این همه خوشحالی، خودم رو زخمی کردم. بعد هی اینور و اونور رو نگاه میکرد، انگار منتظر یه معجزه بود.»
بعد گل گفت: «یه روز از من پرسید: تو چند وقته اینجایی؟ گفتم خیلی وقته. کرم با یه آه عمیق گفت: باشه…» و فاصله گرفت. گل زمزمه کرد که میشنیده کرم زیر لب میگفته: «اونا میان» ولی خبزی ازشون نشد
گل ادامه داد: «بهش گفتم: اگه دوستت داشتن، الان اینجا بودن. اگه نگران بودن، الان پیدات میکردن. مطمئن باش دوستت ندارن!» کرم داشت کمکم باور میکرد ولی نمیخواست نشون بده.
خلاصه، دوستانش هم انگار نه انگار! چند ماه گذشت و بعد از اون همه بیخبری، تازه یادشون افتاد که کرم نیست. رفتن دنبالش ناگهان گلی زیبا رو دیدن که در حال اشک ریختنه از او سوال کردن اما گل وقتی دیدشون، فقط نگاهشون کرد و هیچی نگفت. دوستان کرم رفتن جلوتر و دیدن کرم همونجا دراز کشیده، چشماش بازه و یه لبخند خیلی آروم رو لبشه.
دوستانش که خیالشون راحت شد، گفتن: «کرم سالمه!»
اما گل با صدای بلند گریه کرد و گفت: «ای کاش همینطور بود! من این چند ماه که پیششم، دیدم چقدر داره با خودش سر میکنه. هی صبر کرد، ولی روز به روز غمگینتر شد.»
دوستانش قاطی کردن: «یعنی چی؟ کرم که سالمه! دلتنگش شدیم بریم پیشس بچه ها یهو گل گفت نه وایسا
گل فریاد زد: «من امیدشو کور کردم! ما کشتیمش!»
اونا هنوز گیج بودن که گل ادامه داد: «کرم اونقدر ذوق داشت که فکر میکرد شما حتماً دنبالش میآیید و ناراحتیشو از بین میبرید اما وقتی نیومدید، چقدر منتظر موند و ناامید شد. من بهش گفتم: چرا خودتو گول میزنی؟ اونی که تورو ناراحت کرده، دیگه مرهم دردت نمیشه.»
بعد از اون حرفها، یهو یه سکوت عجیبی کرم رو گرفت که گل رو ترسوند. شب شد و کرم با یه لحن خیلی غمگین گفت: «تو راست میگفتی. بهتره دیگه دست از این انتظار بردارم. ولی یادت باشه، اگه یه روزی سراغمو گرفتند، بهشون بگو چقدر منتظر بودم
بعد گفت:اگه اونا نباشن، منم نیستم. زندگی رو برای چی میخوام؟ فردا میرم دیدنشون و همه چیزو میگم
صبح شد. گل رفت نزدیک کرم و گفت:حالت خوبه؟
جوابی نگرفت. خم شد نزدیکش و یهو دید که کرم با همون لبخند ملیح داره نگاهش میکنه… ولی فهمید که دیگه نیست؛ اون شمع امید تو دلش خاموش شده بود.
و گل پژمرده شد و از بین رفت🙂
دوستان کرم جیغ میکشیدن و میگفتن نه نه و کرم رو بغل کرده بودن. یکی از دوستاش با گریه وصدای بلند گفت: اون جز ما کسی رو نداشت…» دوست دیگهاش گفت: «نه، اون ما رو داشت ما ولش کردیم… اما ما هنر شاد بودن باهاش رو بلد نبودیم🥲
یکی دیگه از پشیمونی گفت: «ما اون دنیا تنهاش گذاشتیم. من دیگه اون دنیا تنهاش نمیذارم!» و از شدت ناراحتی، خودش رفت و گور خود را کنار گور کرم کند و توش خوابید و گفت: «اگه شما هم دوس دارین، بیایید بریم پیشش. ♥
اون تنهاست!»🙃

نویسنده :حیدری020
1404/12/5