2 - چنین هایل

Acts of the will - Feb 2017 - Hormoz Island - Iran
Acts of the will - Feb 2017 - Hormoz Island - Iran

من از زمانی که فاعلیت خود را در پیرامون ام حس کردم، خود را در فضایی تيره، سرد و نمناک یافتم. محیطی مه گرفته و بیمار گون که افسون ات می کند و فرصتِ وحشت کردن را می رباید. صداهایی میشنوی که عجیب و جالب اند و به نظر می رسد نظیرشان را هیچ کجا نخواهی شنید. الوان و الحان گوناگونی که در پی هم از دلِ پرده ی سفید نمایان می شود، چشم ها را سحر و تن آدمی را مست و مدهوش می کند و گاه برخورد شی ای به شانه ات حسِ غریبِ حضورِ دیگری را می دهد. لیک، در آن آن که باز گردی و نگاه کنی، مه ِغلیظِ سفید هر آن چه که بود را بلعیده است.

غریق در عمقِ این ناکجا، خود را آدمی عامل یافتم که در عین این نابینایی، جسارتِ حرکت دارد. می دانستم که حواسم در آن جهت تکامل یافته اند که بتوانم اطرافم را بشناسم و قدم بعدی ام را پیش بینی کنم. رنگ ها و اشکال موهون که تا چندی پیش در عمق چشمان مدهوشم بی شکل و نامعلوم بودند، جای خود را به سایه ها و اشباحی دادند که به همان اندازه که غریب و شگفت می نمودند، آن چنان آشنا بودند که گویی عمری را در جوار یکدیگر سپری کرده بودیم. همه ی چيزها در عين حیرت، بسيار دوست داشتني بودند و من بين آن ها در پيِ آن یکتا دوست داشتني ترين.

برخلافِ پندار ام، دریافتم که در این بلوا از هيچ حسي كاري نمي آيد. دیرتر از آن که باید آموختم كه آنچه عجيب ترين اتفاق می پنداشتم، عادي ترين آن ها بود و پیش بینی پذیر ترین كُنِش ام، آن چنان در هم می رفت و آن قَدَر در خود می تابید که هر پي آمدی جز آن که باید را به همراه داشت. زمین، زیر پاهایم گاهی نرم و گاهی سخت، زبر و خشن بود. دیوار ها لحظه اي بودند و دمی ديگر جاي خود را به حفره اي مي دادند كه نمي توانستي انتهايي را براي شان متصور باشي. همه چیز گویی در اوج سیّالیت ممکن خودش در جریان بود.


شک، تردید و تکرار همه ی آن چیزی است که این برزخ را می سازد. دیر یا زود عادت به آن همه شگفتی و افسون برای هر کسی اتفاق می افتد و رگ و ریشه ی حقیقیِ برزخ هویدا می شود. دورانِ حکومتِ سکوت، سکوتی تهی از معنا. زمانی که آن پرده ی با شکوه و سحرانگیزِ نقره فام پایین افتد و تمامِ آن اشکالِ پرزرق و برق و روندگان افسانه ای به رکودی عظیم و خاکستری و پوچ بدل شوند. در می یابید که دیری ست بی معنا و مقصد در دُوری واهی و هجوآمیز سرگردان بوده اید. حال پاهایتان از حرکت ایستاده است و چنان که به نظر می رسد مدتِ مجهول اما طولانی را به تماشای سایه ی لرزان خود پرداخته اید. سایه ای که منبع نور نامعلومی تزویرگرانه آن را بر دیوار مقابل به رختان می کشد.

دنیای متروکه و سیاه و سفیدِ پیرامونتان شما را به قهر، دور از آن همه هیاهو و قیل و قالِ همیشگی به انزوای خودتان پرتاب می کند. شما متوجه خواهيد شد كه عادي ترين چيز ها اتفاقات پيرامونتان نيستند و درخششِ روشن ترين عنصر برزخ، يعني وجود خودتان را فراموش كرده ايد. انگشتاني داريد كه لحظاتي پيش لمس نشدند بلكه شي اي را لمس كردند. ساق هايتان در همين حین محل گذر موجودي لزج و لغزان است و ذهن تان! که شايد آبستن همه ی این ماوقع است. درک بودنِ خویش به این معنا، نیشتری ست که ناگهان بر التهابی که درد و تورم کهنه اش طاقتتان را طاق کرده است، فرو می آید و آن گاه در میان آن همه درد و سوزش و جراحت، نزدیکترین همزاد شما خود را نشان خواهد داد، ترس!

ترس فرزندِ ناپاكِ برزخ است. بي درنگ بذر بي هويت اش را در خاك اين باريكه مي نهد. ريشه اش را انگل وار در بطن ها و دهليز هايتان مي دواند .آوندهايش را با مويين ترين رگ هايتان پيوند مي زند و آن گاه که می خواهید از زیر سایه دهشتناکش بگریزید خواهید یافت که سببِ آن تیرگی خود شمایید. مدت هاست که نیرویتان در خدمت زایش و تکثیر سیاهه ای بی نهایت از نوادگان ترس بوده است. هر یک، سیّاس تر و مکار تر از دیگری.


در داستان ضحاکِ ماردوش می خوانیم که بر اثر بوسه های ابلیس دو مار از دو کتف وی روییدند. مارها هر روز بزرگ و بزرگ تر می شدند. ضحاک دستور داد که دو تا مار را از ریشه ببرند. اما دوباره دو مار سیاه از شانه های او روییدند. بر اثر حیله ای شیطانی مارها هر روز با خوردن مغز سر دو جوان کمی آرام می گرفتند اما در عوض، خویی شیطانی را بر فطرتِ ضحاک القا می کردند. این دو نشانه ی پلیدی که از خون و گوشت ضحاک بر آمده بودند در صورتی که تغذیه نمی شدند خود ضحاک را گرفتار می کردند - چنان که پس از در بند شدن به دست فریدون، همان پیش آمد - گویی پس از دسیسه ی ابلیس، سرنوشتِ ضحاک چیزی جز هلاکت نبود.

حکایتِ من و ترس های روییده در درونم قرابتی غریب با داستان ضحاک دارد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، بی خبر ترین آدم از ترس هایم هستم، همان طور که هیچ گاه هیچ کداممان هر صبح از نو خبردار نمی شویم که چشم یا گوش داریم یا دو دست داریم که ملحفه را کنار زدند. همان طور که ضحاک مارها را چیزی جز وجودش حس نمی کرد. این هراسِ دیرینه، با ریشه هایش مرا به کف خشکیده و بایر این برزخ پیوند داده است. هولناک تر از همه آن که این خشکی و رکود برایم آشناست، با آن خو گرفته ام و تا آن جایی که به یاد می آورم دیگر همین بوده است و کوچک رویایی بازمانده. هر آن چه جز آن برایم معدوم می نماید، تمام هستیِ من همین است و چیزی جز آن نیست.