همواره آماده برای پذیرفتن و گذر کردن
بدنم نمیپذیره که روبیکا تموم شده، مغزم انگاری هنوز تو اون سیاهی ها مونده واقعا چجوری گذر کرد چجوری عبور کرد
نمیخوام گریه کنم، چون واقعا فایده ای نداره و حالم فقط بد میشه
در نمیدونم ترین حالت زندگیمم میگن وقتی یچی مثل کلاف تو هم پیچیده شده رو از یسرش بگیری باز کنی درست میشه اما واقعا گره ها کورن و من خیلی دارم خودمو به زحمت میندازم