از احساسی که اون لحظه بعد از هزاری تلاش کردن و نشدن در نهایت اعتراف میکنی که نیستم دیگه نیستم بخوام بگم
عاشق اون لحظه رهایی هستم اون لحظه انگار مال منه
نمیشه دیگه نمیشه حالتی بغض آلود داری که داخلش دلتم گرمه انگاری نقطه عطف امید و ناامیدی یجایی که پره از همه چی و کاملا همه چی حس میشه
مسئله اما اون زمان هاییه که نمیخوای کوتاه بیای
میخوای تلاش کنی چیزی هم وجود نداره ولی داری تلاش میکنی
زمینو میکنی و میکنی و میکنی
نه چیزی رو دفن میکنی نه به چیزی میرسی
کوتاه بیا
بزار اون لحظه که تسلیم میشی رو حس کنی
اما نمیشه میکنی و میکنی
انگار
کی میاد پس اون لحظه
صبوری لازمه
خراب نکردن پل های پشت سرت لازمه
فرصت دادن به خودت لازمه
بغل گرفتن خودت لازمه
بی صبرانه منتظر اون لحظه ام