
یک روز عادی بود. نه برنامهای بزرگ در سر داشتم، نه خبری از موفقیتهای آنچنانی. فقط یک تماس کوتاه از دانشگاه فنی و حرفهای کهگیلویه و بویراحمد:
«میتوانید یک دوره بلندمدت تدریس کنید؟»
بدون لحظهای مکث گفتم: «بله.»
نه چون همه چیز را از قبل آماده کرده بودم، بلکه چون باور داشتم «عملگرایی ناقصِ بهموقع، بهتر از یک عمل کامل اما دیرهنگام است» .
روز اول کلاس را خوب یادم هست. همه شاگردانم از من بزرگتر بودند، بعضی حتی چند سال سابقه کاری داشتند. نگاههای شکاکشان را حس میکردم. اما جلسه به جلسه، با مثالهای عملی، گفتوگوهای صمیمی و تمرینهای واقعی، فضا تغییر کرد.
آخر دوره، همان شاگردها رو به من گفتند: «این بهترین کلاسی بود که داشتیم.»
آن روز با تمام وجود فهمیدم شانس متعلق به ذهن آماده است.
لوح تقدیری که امروز دارم، فقط یک کاغذ قابشده نیست. برای من یادگار اولین باری است که در ۱۹ سالگی به عنوان «استاد دانشگاه» ایستادم؛ تجربهای که به من آموخت بعضی فرصتها را باید قبل از آمادگی کامل گرفت، چون اگر جوابشان را به موقع ندهی، شاید برای همیشه بروند.
سالها بعد از آن روز که به عنوان یک جوان ۱۹ ساله در جایگاه استاد دانشگاه ایستادم، در ۲۸ سالگی روبهروی استاد ممتحن گروه جزا و جرمشناسی نشسته بودم. مصاحبه رسمی، مرحله آخر انتخاب.
او نگاهی به رزومهام انداخت، چشمهایش روی یک خط مکث کرد و پرسید:
«از ۱۹ سالگی تدریس دانشگاهی داشتی؟»
با لبخندی کوتاه گفتم: «بله.»
لحظهای سکوت کرد، بعد گفت:
«آزموده را آزمودن خطاست»
همانجا فهمیدم که بعضی کارها — حتی اگر در جوانی و با دلی لرزان شروع شوند — اثرشان سالها بعد، درست در لحظهای حساس، خودش را نشان میدهد. گاهی یک “بله” به موقع، مسیرت را تا یک دهه بعد هموار میکند