داستان کوتاه «نقطه»


نقطه ای بالای سر او که تکیه داده بود میان در برجک روی پشت بام پاسگاه می چرخید.خسته از خیرگی به آن سمت دیگر برجک برگشت.از پنجره ای که اندازه سرش بود دریا را نگاه می کرد.آفتاب روی آب می تابید و دسته ی سفید از روی آن برخاستند.جمع می شدند و می پاشیدند.نقطه ای در آسمان به سمتشان می رفت.به بالای سر دسته ی سفید که رسید دوبار چرخید و یکباره عمود شد.در نظرش هرلحظه بر سرعتش می افزود.

دسته دایره شد،نقطه بر مرکز فرود آمد.شعاع دایره را پیمود و چیزی گیرش نیامد.دسته بالا رفت.

داد زد:بیاید اینور،برید تو نخلستونا.

دسته شکل یک پیکان را درست کردند و به سمت پاسگاه شروع به حرکت نمودند،نقطه دنبالشان را گرفت.

گفت:هرچی هم سریع بیاید فایده نداره.بالاخره که گیر می افتید.

بال های بزرگ پرنده که حالا قهوه ای می نمود،به سرعت بالا و پایین می رفتند و دنبال دسته ی پرنده ی سفیدکه حالا به سرعت به دیوار بیرونی برجک نزدیک می شدند می آمد و تعقیب ادامه داشت.

-:اینقد تند نه،اینطوری که همه تون نفله می شین.

نوک پیکان به دیوار که رسید او چشمانش را بست،با این فکر که حالا همه شان نقش زمین شده اند،خواست پایین را نگاه کند،اما صدایی همچون یک باد ملایم از سمت در او را به خود آورد.

اولی،دومی،سومی و همینطور تا آخر از آنطرف ظاهر شدند و به سمت نخلستان پرواز کردند.نفسی از سر آسودگی کشید و خواست به سمت پنجره برگردد و آن را ببندد که چیزی سفید و کمی قرمز به سرعت از دریچه ی پنجره به داخل پرتاب شد و محکم به کف برجک خورد و همینطور روی زمین کشیده شد تا به چارچوب در کوبید و ایستاد.

خواست جلو برود،اما گوش هایش تیز شدند به صدایی باد مانند که از بالای برجک از سمت در شنیده شد.صدا پایین تر آمد و با خودش هیکل درشتی را با بال های بزرگ پایین آورد.نشست.جیغ بلندی کشید و او را از ادامه حرکت بازداشت.لاشه را وارسی کرد.ناخن هایش را در بدنش فرو کرد و جیغ بلندی کشید و از دید او محو شد.

از برجک بیرون آمد.دید که بالا رفت و اوج گرفت.اوج گرفت و نقطه و محو شد.