ویرگول
ورودثبت نام
Surena Abasi4030
Surena Abasi4030شاعر ترانه سرا
Surena Abasi4030
Surena Abasi4030
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

هجو به ارزو بیرانوند 2

شاعری که به جای قلم قدح داره

کلام نه عرض های مفتضح داره

شاعری که بلده از درد خود گفتن

تر کنه چشم و عقیده ها کشتن

این ته ابتذال هنر

سرنوشته بی کمال هنره

این یعنی تصنیف شد تضعیف

مرگه خدای لایزال هنره

شعر میگه از پیوند سگ و گربه و اسب

توجه و نگاه اندک خردان به او شده جذب

جناس های حیا بی ملابس شده

زندگی در کنار بی ادبان بیت ناقص شده

بلد نیست از لطافت بگه

بلده از باده و ضیافت بگه

از درد میگه از درد یه زن

ولی بالا میزنه بوی لجن

از درد میگه که چرا وصلت بکنه

کنار خونه باباش باید کنج عزلت بکنه

از درد میگه از درد یه زن

ولی بالا میزنه بوی لجن

از درد میگه که چرا وصلت بکنه

کنار خونه باباش باید کنج عزلت بکنه

با سخن های گزاف میخواد درک بشه

لایق هجو شده باید گلی خشک بشه

نه حرف نزدم از افترا چرا

ابتذالش دیده شعر من ترک بشه

کنایه ها اراحه شده

شعر من درس باحه شده

دختران نمیشه گفت بهشون مخنث صفت ان

تیکه پرون ولی بازنده تو مبحث صفت ان

این زنان جهنمی فرشته اند

این ها زن نه دریده کرته اند

فاصله با مغز از سفسطه ها

مجادله زن و مرد و اتمام رابطه ها

شاید به باور خدا زن و مرد برابر ان

همه قانونا یکی عشقا پاک مظهرن

دلم شمیم رنجش استشمام میکنه

دلم فریادا شو به سمت غم اعزام میکنه

داره غمو نفرت و عدل و ادغام میکنه

مغزم از شنیدن شعر مفت زوزه ی سرسام میکنه

هرزنی ادم خاله زنکی تفسیرش کرد

کنایه هاشم به زن و زنبیل شد

شعرم توسط غم نخجیرش کرد

نیروهای ذهنیش تعدیل شد

جوجه نمیدنه نمو شعر چیه

فقط یاد گرفته غلو شعر چیه

جوجه نمیدونه گفتن از هر قشر چیه

حرف من فلسفه ی منطقیه

حرف من حرف عناده

که کنایه هات با شعور در تضاده

شعر من نور و تابوند

دهنا و چشما ازش واموند

از درد میگه از درد یه زن

ولی بالا میزنه بوی لجن

از درد میگه که چرا وصلت بکنه

کنار خونه باباش باید کنج عزلت بکنه

ما شاعر شکستنی ترین عضو جامعه ایم

ذهن ها دوست دلامون دشمن دافعه ایم

همه جوره بلدیم مبارزه رو

بلدیم درمون کلام درمون عارضه رو

خلوت گریه زیر پتو

شدم درونگرا حرفو نمیگم تو رو

جامه شاعر جامه ی ابیات

جامه ثابت چکامه ی ابیات

که میگه تو شعر باشه خوش سیرتی

باید این باشه از من خرده شاعر نصیحتی

که بمونه به جا ابتذال ریشه اش کندست از انتها

سخن گفتن شعر نیست فحاشی تو لفافه ها

سخن مثل عنبر مشک میاد مثل نافه ها

گزافه های اشغال گوش مردم خواستار شعر اعیانه

نشده تو ذهنم اخلال چشماتونه که گریانه

از درد میگه از درد یه زن

ولی بالا میزنه بوی لجن

از درد میگه که چرا وصلت بکنه

کنار خونه باباش باید کنج عزلت بکنه

حقیقت روشنه میخواد باشه از هجو

میخوای کنایه نشنوی نگو به هر نحو

که هنرمندی

تو لایق خدو از این شعر تو به تو

باید رخت بر بندی

از درد میگه از درد یه زن

ولی بالا میزنه بوی لجن

از درد میگه که چرا وصلت بکنه

کنار خونه باباش باید کنج عزلت بکنه

دردشعر پارسیمردسالاری
۳
۰
Surena Abasi4030
Surena Abasi4030
شاعر ترانه سرا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید