"بیناموسهای عوضی
جرئت دارید بیاید جلو
بیاید جلو تا..."
باد چنان میوزد که پنجره محکم به چارچوب کوبیده میشود. باران ریز سر شب حالا تبدیل به تگرگ شده.
انگار از آسمان دارد سنگریزه میبارد.
از غروب تا حالا این چندمین رعدوبرقی بود که صدایش آمد. آخری مثل انفجار بود.
از تاریکی خانه روبرو، صدای فریاد میآید.
باز هم آن مرد.
تازه از آسایشگاه مرخص شده. مامان گفته یک شب تن بیجان زنش را دیده که عراقیها دورهش کردند و به عربی میخواندند.
گمان کنم صدای آخری چیزی خاطرش آورده که اینچنین ناآرام شده.
شاید صدای اسلحه و هلهله همان شب.