گابریل و ایزابلا هنوز کامل از شهر دور نشده بودند که دو خودرو آنها را متوقف کردند و بعد از کمی کشمکش هر دو را بیهوش کردند، افراد ناشناس هر دو را با خود بردند. چند ساعت بعد گابریل در حالی که درون اتاقی به صندلی بسته شده بود به هوش آمد. درب باز شد و خوزه وارد شد و از کارهایی که برای گابریل کرده بود گفت و اظهار کرد که تصورش را هم نمی کرده که گابریل به این شکل به او خیانت کرده و قلعه ای را که او برایش ساخته به همین راحتی ویران کند. او که شوکه شده بود لب به اعتراض گشود اما خوزه این وضعیت را غیر قابل تحمل دانست و در کمال خونسردی اعتراف کرد برای تنبیه گابریل دخترک را کشته است. دنیا روی سر مرد جوان خراب شد. چه می شنید؟ باور نمی کرد، از خوزه مدرک خواست و او چند قطعه عکس که از جنازه غرق در خون ایزابلا گرفته شده بود مقابلش گذاشت. گابریل راهی را رفته بود که طی آن وجهه سابق خود را تخریب کرده بود و با تفکرات چنین فردی تنبیه می شد . او در مقابلش هیولایی را می دید که گویی هیچ شناختی از وی نداشت. شخصی که ادعا می کرد همانند پدری مهربان است معشوقه اش را از او گرفته بود و زندگی اش را مصادره کرده بود. گابریل با چشمانی سرخ که از خشم و بغض فرو خورده فوران میکرد به خوزه وعده داد روزی با سخت ترین مجازات ها روبرو خواهد شد. خوزه نزدیک شد ، دستی بر شانه اش گذاشت و با لبخندی از روی طعنه و با کلامی مملو از کنایه او را فرزند خلف خود خواند. گابریل رها شد ! اما هنوز نمی توانست باور کند ، هر کاری از دستش برمی آمد انجام داد تا نشانی از زنده بودن ایزابلا بیابد اما نتوانست ، هر کجا را که به ذهنش می رسید گشت اما نشد و ظاهرا باید این حقیقت را می پذیرفت . حقیقتی که از دل شعله ور شدن آتش خشم خوزه بیرون آمده بود.
از آن ماجرا مدتها گذشت. گابریل دیگر آدم سابق نبود ، در حالی که انزوا به او تحمیل شده بود همچنان منتظر بود تا بتواند هر طور که شده به خوزه ضربه وارد کند اما او که جاه طلبانه و غرق در حس تملک و قدرت روز و شب را از پس یکدیگر می گذراند این موضوع را خوب می دانست که گابریل روزی دست به تلافی خواهد زد ولی سعی می کرد هیچگاه این موضوع را بروز ندهد . گابریل در لاک خودش فرو رفته بود ولی با این حال برنامه های تامبراس را اجرا می کرد. قضیه تا جایی پیش رفت که او موفق شد در سن سی و دو سالگی مسئولیت بخش عمده ای از تجارت بنگاه را به عهده بگیرد. کارها خوب پیش می رفت تا این که در میان سکوتی معنادار و در حالی که همه چیز مطابق برنامه بود یک روز به خوزه تامبراس خبر رسید کانتینری که درونش اشیای گرانبهایی قرار داشته توسط دولت ضبط شده، بعد از پیگیری مشخص شد شخصی از یک باجه تلفن آمار و اطلاعات محموله را به پلیس داده است. تامبراس با همه قدرتی که داشت نتوانست محموله را از دست دولت آزاد کند پس تصمیم گرفت به آنها ضربه بزند. تیمی ناشناس را استخدام کرد و از آنها خواست تمامی افراد و مدارک مرتبط با این محموله را پاکسازی کرده و اجناس را برای او بربایند. نیمه شب یک روز پاییزی عملیات مد نظر خوزه شروع شد اما بعد از درگیری شدید افرادش با مامورین به سرانجام نرسید. این یک شکست بزرگ در کارنامه خوزه تامبراس بود .
یک هفته بعد خبر رسید دو نفر از سرمایه گذاران ثروتمند کوبایی که برای فعالیت خود نیاز به پوشش مالی دارند قرار شده با تامبراس همکاری کنند. همه چیز خوب پیش می رفت تا این که هر دو نفر به طور مشکوکی ناپدید شدند و بعدا مشخص شد توسط دولت اسپانیا شناسایی و تحویل مقامات شده اند. خوزه از این اتفاق نیز به شدت عصبانی شد . اتفاق سوم زمانی رخ داد که او درون کافه ای نشسته بود. یک روز عادی که تردد مردم همانند روزهای دیگر بود. کافه خلوت بود و صدای موسیقی ملایم فضا را پر کرده بود. یک خودرو نزدیک کافه ایستاد، یک مرد با چهره ای پوشیده از خودرو پیاده شده و پشت شیشه کافه ایستاد و با فریاد" به نام پدرم" مسلسلش را از زیر پالتو بیرون آورد و محل نشستن خوزه را به رگبار بست. محافظان او کشته شدند و خود خوزه به شدت مجروح شد. بعد از به هم ریختن کافه و خیابان شخص ضارب نیز در شلوغی ناپدید شد. خوزه راهی بیمارستان شد و گابریل به محض شنیدن خبر خود را به آنجا رساند. پزشکان به سختی توانستند بعد از عملی طولانی خوزه را نجات دهند. بعد از به هوش آمدنش گابریل بالای سرش حاضر شد. خوزه از او پرسید که آیا کار او بوده؟ گابریل نیشخندی زد اما تایید نکرد، گابریل گفت اگر چنین قصدی داشت پیش از اینها این کار را می کرد. او فقط مدتها قبل مهره اول دومینو را انداخته و حالا اثرش به او رسیده. خوزه گفت پس تمام این مدت ... گابریل حرفش را برید و گفت گاهی دانه ای کاشته می شود اما نتیجه اش را نمی شود چند روزه دید و باید سالها برای رشدش صبر کرد. از این که اینجا هستی هم خوشحال هستم هم ناراحت، خودت خوب می دانی که هریک چه دلیلی دارد ، سعی کن زودتر خوب شوی پیرمرد ! تشکیلات منتظر توست. او از اتاق خارج شد و خوزه در حالی که مشتش را گره کرده بود تنها به آینده فکر می کرد.
دو ماه از این ماجرا گذشت... بنگاه تامبراس راه خودش را ادامه می داد و گابریل کار خودش را، تا این که بامداد یک روز تلفن منزل گابریل زنگ خورد و خبر بدی به او داده شد. او فورا خود را به محل حادثه رساند اما نمی توانست چیزی را که می دید باور کند، کارگاه خیاطی، فروشگاه، انبار پارچه و تمامی زحمات چندین و چند ساله مادرش، کارگران و هرآنچه ساخته بودند در آتش می سوخت. پاهایش سست شد و تنها نظاره گر مردم و آتش نشانانی بود که در تلاش بودند ساختمان ها را از دست شعله های سرکش بیرون بکشند. ماجرا تیتر اخبار شد، افرادی که خرید های عمده کرده بودند متضرر، سفارشات آماده شده خاکستر و کارگران بیکار شدند. خسارت کلانی به گابریل وارد شد و اعتبار خانوادگی او و مادرش که تحت برند دلگادو بود ضربه شدیدی خورد. با طلوع خورشید خوزه ، گابریل را به دفترش فراخواند. بابت این پیشامد ابراز تاسف کرد اما با لحنی جاه طلبانه اتفاق پیشامده را تلافی جویانه خواند و آن را عاقبت ایجاد اختلال در کار تشکیلات دانست. گابریل حتی پیش از این هم می دانست که او بالاخره زهرش را می ریزد. او در مقابل حرفهای خوزه سکوت کرد و خشم خود را پنهان کرد و در انتها در حالی که خوزه شمایل یک فاتح را به خود گرفته بود بدون کوچکترین سخنی دفترش را ترک کرد.
ادامه دارد