دردی به نام طرح تفصیلی

به جز «طرح تفصیلی»، نام‌های دیگری هم دارد. بعضی‌ها اسمش را «سند فنی» می‌گذارند، بعضی‌ها که خارجی‌ترند به آن «پروپوزال»‌ می‌گویند، عده‌ای آن را خیلی ساده «طرح» می‌خوانند، و عده‌ی بیشتری هم اساساً اسمی روی آن نمی‌گذارند.

این جور «پروپوزال»، مد نظر این نوشته نیست. عکس را نادیده بگیرید.
این جور «پروپوزال»، مد نظر این نوشته نیست. عکس را نادیده بگیرید.

اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که بدون مشخص شدن ابعاد کاری که باید انجام دهید وارد قراردادی می‌شوید و چیزی می‌سازید که «کار می‌کند»، به خواندن این نوشته ادامه ندهید. دردی که از آن می‌نالم را نچشیده‌اید و آنچه می‌گویم را نمی‌فهمید و فانتزی می‌پندارید.

اگر از آن یکی دسته آدم‌هایی هستید که متخصص امر طرح نوشتن هستید و در ذهنتان مشغول برشمردن تفاوت‌های ساختاری این اسم‌هایی هستید که آن بالا ردیف کردم، رها کنید و به خواندن ادامه دهید. می‌دانم که درست می‌گویید، اما موضوع این نیست. نامش هرچه که باشد، همین که از جنس طرح باشد، با درد و رنج عجین است.

نوشتن طرح‌ها حیاتی است. با همین طرح‌هاست که سنگ میان مجری و کارفرما وا کنده می‌شود و هر دو مطمئن می‌شوند که از یک چیز واحد سخن می‌گویند. نگارش یک طرح خوب و با جزئیات کافی، تنها راه تخمین زمان اجرا و محاسبه‌ی درست و منصفانه‌ی قیمت تمام‌شده‌ی کار است و نقشه‌ی پیشرفت کارها با همین طرح‌ها میسر می‌شود.

سنگ بنای معماری آنچه که قرار است ساخته شود بر همین طرح استوار می‌شود.

نگارنده‌ی این سطور (همیشه دوست داشتم از این عبارت استفاده کنم) می‌داند که بسیاری از مجریان، تا هنگامی که مجبور نباشند، از نوشتن و شفاف کردن کاری که قرار است انجام دهند طفره می‌روند، محصول را بر نقشه‌ای که در ذهنشان است جلو می‌برند و در انتها هم از کارفرمای (به قول خودشان) زیاده‌خواهی که از اول نگفته که دقیقاً چه می‌خواسته گلایه می‌کنند. تازه وقتی هم مثلاً از ناحیه‌ی کارفرمایی دولتی مجبور به نوشتن طرح می‌شوند، به‌خوبی می‌دانند آنچه می‌نویسند جنبه‌ی زینتی دارد و هیچ گاه مورد استناد و استفاده قرار نمی‌گیرد و بنابراین خیلی برای دخیل کردن جزئیات به خودشان زحمت نمی‌دهند.

نگارنده‌ی این سطور همچنین می‌داند که این گونه مجریان، هرگز درس نمی‌گیرند و دنبال نوشتن سند فنی دقیق و طرح اجرایی کارشان نخواهند رفت.

چرا؟

چون درد دارد.

چرا درد دارد؟

عرض می‌کنم.


خودِ نوشتن سخت است، چه برسد به طرح نوشتن!

در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که آدم‌های تحصیل‌کرده‌ی آن نمی‌توانند آنچه را در ذهن دارند با الفبای زبان مادریشان روی کاغذ بنویسند یا با کیبورد تایپ کنند.

باور نکنید که وقت ندارند یا حوصله‌شان نمی‌رسد.

آن‌ها نمی‌توانند.

هرچقدر هم که به آن‌ها پول بدهید و تطمیعشان کنید، هرچقدر هم که از قدرت مدیریتی‌تان مایه بگذارید و تهدیدشان کنید، آن‌ها توانش را ندارند که چند خط بنویسند و منظورشان را برسانند.

نوشتن همیشه سخت بوده و گویا در این روزگار سخت‌تر هم شده است.

طرح را نمی‌شود سرسری نوشت

کدها را می‌شود سرسری نوشت و بعد در فرصتی مناسب اصلاح کرد. اما طرحی فنی که قرار است ضمیمه‌ی قرارداد شود شوخی‌بردار نیست. تعهدآور است و برای هر خط و هر کلمه‌اش باید جواب‌گو بود.

آنچه به عنوان طرح نوشته می‌شود، باید تمام موانع پیش رو را در نظر آورده باشد. در زمان اجرا نمی‌شود بهانه آورد و گفت انجام این کار ممکن نیست و نیازمند صرف هزینه‌ی بیشتر است.

باید همان اول حسابش را می‌کردید.

طرح‌ها در زمانی نوشته می‌شوند که هنوز هیچ قراردادی در کار نیست.

اگر کافرما بعد از نوشتن شدن طرح پشیمان شود، دست مجری به هیچ جا بند نیست. زمانی که برای نوشتن طرح صرف کرده، برای همیشه روانه‌ی زباله‌دان می‌شود و این کابوس که حالا همین طرح حاضر و آماده در قراردادی دیگر و با مجری دیگی مورد استفاده قرار می‌گیرد، هرگز رهایش نخواهد کرد.

بدتر از همه آن که طرح‌هایی که برای کاری نوشته شده‌اند، معمولاً به درد کار مشابه دیگری نمی‌خورند، چرا که بیشتر این طرح‌ها (لااقل در حوزه‌ی برنامه‌نویسی که من به آن مشغولم) بر ایده‌ای اولیه از کارفرما استوار شده‌اند و استفاده از آن ایده‌ها برای مشتری دیگر، اخلاقی نیست. (بله، آدم‌هایی که به اخلاقیات اعتقاد داند هنوز اینجا و آنجا به زندگیشان ادامه می‌دهند؛ مثلاً همین حقیرِ سراپا تواضع!)

طرح‌ها به وجب نمی‌آیند

سرانجام پس از صرف چهار روز کاری، طرحی می‌نویسید که همه‌ی جوانب مشهود را در آن لحاظ کرده‌اید و حاصل کار در یک فایل متنی پانزده صفحه‌ای گرد آمده است.

انتظار چه بازخوردی دارید؟

توقع دارید برایتان هورا بکشند؟ یک نوبت ناهارتان را گرم کنند؟ خسته‌نباشیدی بگویند؟

زهی خیال باطل.

«چهار روز طول کشید؟ مگه ساعتی چند کلمه تایپ می‌کنی مهندس؟ می‌دادی فلانی دو ساعته می‌نوشت دیگه!»

و بعد در حالی که لبخند می‌زنند و کاغذهای چاپ‌شده را در هوا تکان می‌دهند ادامه می‌دهند:

«خداییش نوشتن این ۹۶ ساعت وقت می‌بره؟»

خواندنش هم درد دارد

فکر می‌کنید فقط نوشتن سخت است؟ خواندنش هم برایشان سخت است.

طرح را پس از چهار روز می‌نویسید و در اختیار همکارانتان قرار می‌دهید. همه می‌دانیم عبارتی که در پاراگراف بالایی نوشتم و از لحاظ شدن همه‌ی جوانب مشهود سخن گفتم بلوفی بیش نیست. هیچ آدم معمولی غیرنابغه‌ای نمی‌تواند در چهار روز، همه‌ی جوانب کاری که هنوز اجرایی نشده و تنها در ذهنش است را ببیند و طرحی بی‌اشکال بنویسد.

یک طرح خوب، بعد از نوشته شدن باید نقد شود، اما به همان‌ها که می‌گفتند دو ساعته هم می‌توان نوشت، دو ماه وقت بدهید. آن را نمی‌خوانند و اگر آدم‌های مؤدبی باشند (که خوشبختانه معمولاً هستند)، به صراحت نمی‌گویند:

«مهندس نمی‌شد خلاصه‌ترش بکنی؟»

کار اصلی چه می‌شود؟

طرح نوشتن به چشم هیچ کس نمی‌آید. همکاران از شما انتظار دارند کار چند روز را در چند ساعت انجام دهید و در عین حال، از روند کار روزانه‌ی معمول خود نیز عقب نمانید.

دقت بفرمایید که این انتظار همیشه از سوی رئیس‌ها و بالادست‌ها نیست. حتی شرکا و همکاران هم‌سطح شما نیز تنها روی آن بخش از کارتان ارزش‌گذاری می‌کنند که مستقیماً به کسب درآمد و پیشبرد پروژه منجر شده باشد.

بنابراین ساعت‌های نازنینی که به نوشتن طرح پرداخته‌اید، نه‌تنها باعث افتخار نیست، بلکه در حساب بدهکاری شما به شرکت منظور می‌شود.



حالا چه شده که یاد این حرف‌ها افتادم؟

مدت‌هاست که می‌خواهم به سراغ ویرگول بیایم و «حالا چرا لاراول» را ادامه دهم، و از آن مهم‌تر،‌ روی کتابی که نوشتنش را آغاز کرده‌ام کار کنم. اما برای نوشتن طرح‌هایی که لازمه‌ی کار من و شرکتم هستند، مجبورم ساعت‌های استراحت و غیرکاری خود را اختصاص دهم.

برنامه‌ی امروز من این بود که در این روز تعطیل، دو طرح ناتمام را به سرانجام برسانم و بعد دو مطلب برای دو وبلاگم (اینجا و چرکنویس) بنویسم. اما در ساعت نه شب، وقتی تازه یکی از طرح‌ها تمام شد و می‌خواستم از لاراول بنویسم، به فکرم رسید که چرا از «طرح» ننویسم که داغش هم تازه‌تر است.

حالا در انتهای آدینه‌ی زیبا، به جای دو مطلب وبلاگ به خودم و دو طرح به مشتری، دو مطلب وبلاگ به خودم و یک طرح به مشتری بدهکارم. (:

پیشرفت کمی نیست، اما جایش درد می‌کند.