
قسمت قبل گفتم که توی مسیر فریلنسری بودم. ولی یه جایی رسید که فهمیدم باید همه چی رو تغییر بدم.
همون موقع بود که یه دوره حرفهای ثبتنام کردم. مسترکلاس وردپرس. هزینهاش خیلی زیاد بود. ۴۰۰ ساعت آموزش. توی یه سال تمومش کردم. بعدش دیگه احساس کردم یه برنامهنویس وردپرس کامل شدم.
همین بود که شروع کردم به نوشتن یه پلاگین کاربردی. سیستم تیکت و پشتیبانی. اسمش رو گذاشم «تیکتچی». حدود ۶ ماه طول کشید. بالاخره توی یکی از مارکتهای وردپرس ایران منتشرش کردم. توی یه سال، فروش خوبی داشت. و الان هم دارم توی یه مارکت جدید دیگه منتشرش میکنم
همون موقع بود که یه اتفاق خوب دیگه افتاد.
دوست و همکار پدرم که احترام زیادی براش قائلم استاد قاسم بساکی، یکی از بهترین برنامهنویسهای ایران زمین من رو به یه آکادمی آموزشی معرفی کرد. یه ویدئو تست گرفتم، تأیید شدم و شروع کردم به کار.
توی اون آکادمی، طی یه سال، ۵ دوره آموزشی گذاشتم. نزدیک ۳۰۰۰ تا دانشجو فعال گرفتم. آموزشهای حوزه وردپرس با من بود.
جالبه بدونید من اون موقع ۱۴ سالم بود. هیچکس از این قضیه خبر نداشت. وقتی بعداً خبردار شدن، همه خیلی متعجب بودن. تجربه خیلی باحالی بود.
اولین تجربه درآمد غیرفعال من هم همونجا شکل گرفت.
توی اون شرایط، هم فریلنسری میکردم، هم محصول خودم (تیکتچی) رو توسعه میدادم، هم دوره ضبط میکردیم.
چیزی نگذشت که با یکی از بهترین دوستام به راهنمایی رسیدیم. اون دوستم برنامهنویس موبایل و طراح UI UX بود. من یه ایده داشتم: «چرا نباید آکادمی آموزش خودم رو راه بندازم؟»
ایده رو با دوستم مطرح کردم. اون اسمش رو پیشنهاد داد: آلفاپیکو. داستان راهاندازی یه استارتاپ ۲-۳ ساله رو براتون کامل میذارم. تجربه خیلی جذابی بود.
ولی بعد کلی کار، آلفاپیکو ضربه خورد. جنگ ۱۲ روزه، اتفاقای ۱۸ و ۱۹ دی، جنگ ۸ اسفند... یه سری دلایل دیگه. سر آخر، استارتاپ با شکست مواجه شد.
وقتی آلفاپیکو رو شروع کردم، باید از اون آکادمی قبلی بیرون میزدم. زدم بیرون. تمرکز گذاشتم روی کار خودم. تجربههای مختلف حرفهای و بیزنس توش کسب کردم.
بعد از خروج من از اون آکادمی، یکی از آکادمیهای معروف بازار بهم پیشنهاد کاری وسوسهانگیز داد. ولی نتونستم قبول کنم. چون آلفاپیکو رو داشتم و اون آکادمی عملاً رقیب حساب میشد. ولش کردم.
گذشت تا رسیدیم به سال ۱۴۰۴.
همون دوستم توی یه شرکت حضوری توی شهر خودمون مشغول به کار شد. چند ماه بعد، همون شرکت میخواست نیرو بگیره. دوستم من رو معرفی کرد.
توی همون اوضاع جنگ، فقط ۱ هفته توی اون شرکت مشغول به کار شدم. تجربه و خاکخورده بودم. سریع فهمیدم رئیس این شرکت با این قصد که ما سنمون کمه و قانونی نیست، میخواد با دستمزدهای فستفودی ما رو نگه داره.
هفته اول فهمیدم. زدم بیرون.
چیزی نگذشت که از طریق لینکدین با یه شرکت ایرانی مقیم خارج آشنا شدم.
شروع همکاریمون از تابستون ۱۴۰۴ بود. الان که داریم اواسط بهار ۱۴۰۵ رو میگذرونیم، هنوز همکاریمون ادامه داره. یکی از بهترین همکاریهای من هست. یه تیم کاملاً حرفهای، خلاق، با اخلاق خیلی حرفه ای
چیزی نگذشت که توی حوزه استارتاپ و بیزنس خودم تصمیم گرفتم دوباره مسیر تنهایی رو برم.
برند شخصی خودم رو راه بندازم.
شروع این کار از اردیبهشت ۱۴۰۵ هست. چند روزی هست که فعالیتم رو شروع کردم.
اسم این برند شخصی هست: تَکایکس
به انگلیسی نوشته میشه Takix ترکیبی از اسم خودم «طاها کرمی» + حرف X. همون X که نشونه تکنولوژی و دنیای دیجیتاله.
امیدوارم با مهارتهایی که دارم، بتونم به همه اقشار جامعه خدمت کنم و بهشون کمک کنم.
این تازه اول ماجراست.