
خب، تصمیم گرفتم. بالاخره شروع کنم به نوشتن.
این اولین پستم توی این مسیره، پس بیا از اولِ ماجرا بگم…
من طاها هستم.
۶ سال پیش، اتفاقی افتادم توی مسیر برنامهنویسی. نه نقشهای بود، نه هدف بزرگ اولیه. فقط یه اتفاق ساده.
اما قبلتر از اون، بچهی گیم و یوتیوب بودم. عاشق این دنیا. پا بند بازی، ویدیو و هیجان.
تا اینکه…
یکی از دوستان بابام (که همکارش بود) به بابام گفت: «برنامهنویسی یاد بگیر، خوبه.»
اون موقع برنامهنویسی هنوز اینقدر بولد و همهگیر نشده بود. منم رفتم پیش دوست بابام.
چی داد به من؟ یه فلش، که توش آموزش پایتون کامل بود!
ولی من بچه بودم، ۱۱ ساله، پر از بازی و یوتیوب.
آموزش برام خیلی خستهکننده بود. نه حال و هواش رو داشتم، نه لذتش رو میبردم.
اینجا بود که بابام یه کار ناب کرد.
اومد بهم گفت:
اگه پایتون رو کامل یاد بگیری و توش فول بشی، برات PS4 میخرم.
دلم میخواست PS4 رو بغل کنم و نخوابم.
همون لحظه گفتم: «باشه، شروع میکنم!»
چند جلسه رفتم جلو، آموزش دیدم، تمرین کردم.
ولی نه… حوصلهسربر بود.
هدفم فقط PS4 بود، نه برنامهنویسی.
خلاصه... کلافه شدم. ولش کردم. راضی شدم به همون کامپیوتر قدیمی خودم.
همون دستگاهی که بابام برای تولد ۸ سالگیام خریده بود.
با مشخصاتش:
رم ۲ گیگ
گرافیک ۲ گیگ اینتل
CPU core 2 duo اینتل
الان که فکر میکنم، خندهداره.
ولی اون موقع برام خوب بود. خیلی هم خفن بود. عاشقش بودم.
گذشت تا اینکه یکی از همکارهای دیگه بابام (که اکثرشون برنامهنویس بودن) بهم گفت:
پایتون دوست نداشتی؟ بیا سمت وردپرس و طراحی سایت.
و من کنجکاو شدم.
واقعاً دلم میخواست بدونم این سایتها با چی ساخته میشه.
آموزشهای میهن وردپرس رو گرفتم.
چند هفتهای نشد که همه آموزشها رو دیدم.
این بار حسش با پایتون فرق داشت. دوستش داشتم.
اولین سایت خودم رو زدم.
یک سایت دربارهی بازیها.
الان که فکر میکنم، خیلی زشت بود.
ولی اون موقع برام قشنگترین کار دنیا بود.
چون بالاخره تونسته بودم خودم یه سایت بسازم. خفن بود.
کم کم عشق طراحی سایت توی وجودم غوغا کرد.
به جای بازی، میرفتم سراغ آموزش، تمرین، پیادهسازی سایتهای مختلف. دستم راه افتاد.
وقتش شد که ازش پول در بیارم.
اولین پروژهم: سایت فروش دمنوش گیاهی برای یکی از فامیلها.
دستمزد؟ ۶۰۰ هزار تومان.
اونا برام خیلی زیاد بود. حس قهرمانی داشتم.
پروژه بعدی: سایت فروش لوازم آشپزخونه برای یکی از دوستای بابام.
این بار ۱.۵ میلیون گرفتم.
بازم... حس باورنکردنی.
کم کم پروژههای فامیلی تموم شد. دیگه باید یه جای جدید پیدا میکردم.
سایتهای فریلنسری ایرانی رو امتحان کردم… پیشنهاد نمیکنم.
رفتم سراغشون. پروژه گرفتم، زدم، رفتم جلو.
تا جایی که دیگه سایتهای ایرانی جوابگو نبودند. نیاز به یه ایدهی جدید داشتم.
وقت تغییر بود.
این ماجرا مال ۶ الی ۷ سال پیش بود.
از یه فلش ساده و یه وعده PS4 تا جایی که دیگه مسیر زندگیم عوض شد.
ادامش توی پست بعدی… 😉