
چند سال پیش، فکر میکردم اگر بلد باشم کد بزنم، همه چی درسته.
یاد گرفتم. زدم. پروژه رفتم. پول گرفتم.
همین.
اما یه روز، توی یه پروژه، کلی زحمت کشیدم. همه چی رو درست پیاده کردم. تحویل دادم.
کارفرما گفت: «خیلی خوبه. ولی من اصلاً یادم نمیاد شما کی بودید.»
حق داشت.
اون من رو به خاطر کدهایی که زدم یادش نمیومد. من توی ذهنش هیچ «جایگاه»ی نداشتم. فقط یه نفر بودم که یه کاری کرد و رفت.
اون شب توی فکر فرو رفتم. کلی برنامهنویس هست که از من بهتر کد میزنن. خیلیهاشون رو کسی نمیشناس. چرا؟
چون «برنامهنویس بودن» یه مهارته. ولی «دیده شدن» یه مهارت دیگست.
از اون روز به بعد، تصمیم گرفتم فقط کد نزنم. تصمیم گرفتم بسازم. نه فقط محصول. یه اسم. یه ردپا. یه چیز که بمونه.
راستش، این مسیر از کدنویسی سختتر بوده. گاهی دلت میخواد برگردی به همون روزایی که فقط یه تسک میگرفتی و تحویل میدادی. ولی دیگه نمیشه. چون یه چیزی توی وجودت میگه باید بیشتر از این باشی.
نمیدونم به کجا میرسم. شاید موفق، شاید نه.
اما این رو میدونم: دیگه نمیتونم فقط «یه برنامهنویس» باشم.