ولایت فقیه، مجلس خبرگان و مجلس سنا

ممکن است این‌طور به نوشته‌های من واکنش نشان داده شود که بگویند تمام این‌ها حرف‌ها تخیلاتی بیش نیست. بدیهی است. راسل کرک می‌گوید آن اندیشه‌ی سیاسی که نتواند دیگر خیال را برانگیزد به پایان خود رسیده است. ولایت فقیه می‌تواند جولانگاه تخیل نویسندگان باشد، اما نشده است و این شاید به‌خاطر واکنش زاهدانه و متشرعانه‌ی صاحب‌منصبان باشد. تخیلات ژول ورن نقشی اساسی در انگیزه‌بخشی به نوجوانان مخاطبش داشت تا به دنبال ایجاد تغییرات تکنولوژیک در دنیا باشند. شنیده‌ام که چینی‌ها، در اوج پیشرفت اقتصادی خود، از این شکایت دارند که مهندسان‌شان، علی‌رغم توانایی زیادی که در کپی‌برداری از ساخته‌های دیگران دارند، در آفرینش چیزهای جدید ناتوان‌اند، و این را ناشی از نبود داستان‌های تخیل‌برانگیز در فرهنگ چینی خودشان دانسته‌اند. تخیلات سیاسی می‌تواند راهگشای اندیشه‌های سیاسی باشد.

ممکن است بگویند این نوشته‌ها پر از اشتباه و تناقض و ساده‌انگاری است. چیزی که من از ویراستاری یاد گرفته‌ام این است که ویرایش و آفرینش چندان با هم سازگاری ندارند. اگر کسی بخواهد هنگام نوشتن به فکر درستی و نادرستی و یکپارچگی متن‌اش باشد در آفرینش را به روی خود بسته است. موقع جولان نباید بر اسب قلم افسار زد. و اما بعد...

برای آینده‌ی رهبری نمی‌توان از جایگاه معنوی مرجعیت چشم‌پوشی کرد. ولی فقیه نمی‌تواند به‌لحاظ معنوی در دل‌های مردم جایی نداشته باشد و نمی‌تواند شهره به دروغ‌گویی یا دورویی یا ظلم باشد. و ذهن‌های بوروکراتیک باید سعی کنند این را به عقل ناقص و بسته‌ی خودشان بقبولانند که معنویت را نمی‌توان با بخش‌نامه و دستورالعمل و «کار فرهنگی» جا انداخت. معنویت خارج از دستگاه‌های اداری و نظام مالی و پول‌های کثیف قرار دارد و دل‌های مردم را با گول و کلک نمی‌توان با کسی همدل ساخت. نظام مرجعیت از دل مردم برمی‌آید که هیچ چارچوبی روی آن نمی‌توان گذاشت. بنابراین، چاره‌ی کار در جداسازی و تقویت مجلس خبرگان از مقام رهبری است، و این جایگاهی است بس دنیوی‌تر و آماده‌ی پذیرش بورکرات‌ها و روحانیون برآمده از دستگاه‌های اداری و نظامی کشور. مجلس خبرگان باید به مفهوم مجلس لردها و مجلس سنا نزدیک شود. ریاست مجلس باید از دست زاهدان بی‌تخیل گرفته شود و در دست افراد آشنا با سیاست جدید و دیپلماسی و امور مالی قرار گیرد. ریاست مجلس خبرگان جایی بسیار مناسب برای افرادی همچون حسن روحانی است. ولی فقیه شانی معنوی دارد و شان معنوی با دوری‌گزینی از کثافت‌کاری‌های روزمره‌ی دنیوی امکان‌پذیر است. آیت‌الله سیستانی کسی است که در دل مردم عراق و ایران جای دارد و تنها اشاره‌ای به مردم برای گسیل به جبهه‌های نبرد علیه داعش کافی بود تا کار داعش پایان بیابد، بااین‌حال، ایشان در تصمیمات روزمره‌ی عراق دخالتی ندارند. بسیاری از امور دنیوی چاره‌ای ندارند جز آزمایش و خطا. و کسی که در مصدر امور است و خطا می‌کند مجبور است از صحنه‌ی قدرت کنار برود. دست‌یابی به جایگاه معنوی در دل مردم چیزی نیست که بشود به‌راحتی جایگزین شود و همین کناررفتن ولی فقیه را از صحنه‌ی سیاست برای کشور بسیار هزینه‌بر می‌کند. این به‌معنای جدایی دین از سیاست نیست. این مفاهیم غربی قالب مناسبی برای فضای شرقی نیست. مفاهیم غربی برای حوادث غربی شکل گرفته‌اند و دانشگاهیان بی‌تخیل ما، به‌زور تخیل قوی اندیشه‌های غربی و نفوذ آن‌ها، در برابر این اندیشه‌ها بی‌چاره و متعبد می‌مانند. البته تاریخ هم صلب نیست و نمی‌توان سلفی‌وار همه‌ی مفاهیم را از گذشته گرفت. ما باید به‌دنبال نسخه‌ای باشیم که مساله را حل کند. ما محافظه‌کاریم و به‌جای اندیشه‌های بزرگ به واقعیت‌های موجود بیشتر علاقه داریم. ولایت فقیه قبایی بود که در شان امام خمینی دوخته شده بود و اگرچه به‌هرحال و با فراز و نشیب‌هایی به تن این «پیرجوانی که خودش هم زخمی در میدان برداشته بود» نشست، ولی به‌قول سعید زیباکلام، این کسانی را که در آب‌نمک گذاشته‌اند برای روز مبادا اگر هرکدام به رهبری برسند باید فاتحه را خواند. اما وقتی کسی نیست که در این قالب بگنجد، چاره چیست؟ اینجا است که می‌فهمیم مشکل از قالب است. در قوانین اساسی کشورها بندی برای اصلاح در نظر می‌گیرند. قانون اساسی ایران هم تابه‌حال اصلاح شده است. این قالب را باید عوض کرد. رهبری نشسته در قم یا نجف می‌تواند کل شیعیان جهان را متحد کند و امپراطوری شیعی گسترده‌ای را به وجود آورد که چتری خواهد بود بر سر شیعیان آذربایجانی و پاکستانی و هندی و لبنانی و... . مجلس خبرگان ایران باید نهادی کاملاً ایرانی باشد که حافظ هویت و فرهنگ و همچنین مرزهای ایران باشد. اما مکان فاصله‌دار رهبری از مجلس خبرگان و ارتباطاتی که او با شیعیان کل دنیا خواهد داشت مانع از ایرانی‌زدگی او خواهد بود. پذیرش جایگاه معنوی او هم دیگر نیازی به سیستم بوروکراتیک نخواهد داشت و مردم خود این کار را به‌آرامی و در طول سالیان انجام خواهند داد. قدرت‌گرفتن مجلس خبرگان و تفویض بعضی از اختیارات رهبری به این مجلس هم باعث می‌شود که نیازی به دخالت رهبری خارج‌نشین یا قم‌نشین در امور روزمره نباشد و نیاز به خرج از کیسه‌ی معنویت او کم شود.

در چنین سیستمی، رهبری قدرت وتوی مصوبات مجلس خبرگان و همچنین قدرت انحلال مجلس و برگزاری دوباره‌ی انتخابات را خواهد داشت، اما قدرت ایجابی نه. شورای نگهبان بخشی از ساختار مجلس خبرگان می‌شود و اعضای آن را نمایندگان مجلس خبرگان از میان خود برمی‌گزینند.

باید آینده را دید. دموکراسی از تقابل قدرتمندان به‌وجود آمده. شاه انگلیس قدرت مجلس را به دلخواه خود افزایش نداد. دایره‌ی افراد واجد شرایط رای‌دادن هم خودبه‌خود گسترش پیدا نکرد. اما نهادهایی به وجود آمدند که قدم به قدم دموکراسی را پیش بردند. این نهادها هستند که جلوی انقلاب‌ها و زیروروشدن مملکت را می‌گیرند. این نهادها هستند که با تغییرات خودشان را وفق می‌دهند، در دوره‌ای تنها شهروندان صاحب زمین و ملک می‌توانند رای دهند، در دوره‌ای امکان انتخاب تا پایین‌ترین سطوح طبقاتی هم گسترش پیدا می‌کند، و بعد به روش‌های جدیدی مثل رسانه‌های عمومی کنترل افکار عمومی در دستان قدرتمندان می‌افتد و رسانه‌ها به آرا جهت می‌دهند. از نظر من، ایرادی ندارد که کسی مثل روحانی یا حتی صادق لاریجانی قدرت مطلقه‌ای پیدا کند، اما در نهادی جدید و در مقام ریاست مجلس خبرگان. شاید سال‌ها طول بکشد تا این نهاد به دموکراسی واقعی برسد، اما مگر ماهاتیر محمد اقتدارگرا نبود؟ مگر ایندیرا گاندی دوره‌ی اضطراری را برقرار نکرد و آزادی‌ها را محدود نکرد و جلوی مطبوعات نایستاد؟ کره‌ی جنوبی پیشرفت خود را از رئیس‌جمهورهای نظامی آغاز کرد و انقدر این مسیر را ادامه داد تا اینکه به‌جایی رسید که رئیس‌جمهور مستقر را قوه‌ی قضاییه برکنار و زندانی می‌کند. شاید بشود با ریش‌سفیدی، و نه به‌صورت امری قانونی، قدرت اولین کسی را که به مقام ریاست مجلس خبرگان می‌رسد افزایش داد و او را در حفظ قدرتش مطمئن ساخت. البته به‌نظر من کسی مثل حسن روحانی کاملاً آماده‌ی چنین مقامی هست و حتی نیازی به چنین ریش‌سفیدی‌هایی ندارد. او خودش ریش‌سفید است و همان‌طور که الان ظرف ثبات نظام را جوری کج می‌گیرد که نریزد و با همه بازی می‌کند و در عین نیشی که به کسی می‌زند دست نوازشی از پس پرده بر سرش می‌کشد، می‌تواند در مقام ریاست مجلس خبرگان هم این بازی را ادامه دهد؛ اما لازمه‌ی چنین بازی‌ای ازدست‌دادن مقام معنوی است. مقام معنوی نیازمند صداقت است و پیروان اگر کوچکترین نشانه‌ای از بی‌صداقتی ببینند مثل برگ خزان می‌ریزند. مقام معنوی ولایت فقیه باید واگذار شود و مقام دنیوی آن به دست دموکراسی بیفتد.