ویرگول
ورودثبت نام
طاهره بخشی ده عسکری
طاهره بخشی ده عسکریطائر، رهسپار مسیر او؛ پژوهشگر و مدرس زبان انگلیسی، مؤسس آموزشگاه هیراد یزد و مدیر هتل سنتی. نویسنده کتاب‌ها و مقالات برگزیده در آموزش زبان و ادبیات سفر، با نگاهی پیوندخورده به فرهنگ و کلمه.
طاهره بخشی ده عسکری
طاهره بخشی ده عسکری
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

در جستجوی آن گوشه‌ی دنجِ ازل و هجرت به اقلیمِ سادگی

از هیاهوی «آموزش» و «آموختن» بازگشته‌ام؛ دستان کوچک فرزندم را در میان کلمات کهن پارسی و گام‌های ورزنده همراهی کرده‌ام، اما اکنون در محاصره‌ی ابزارهای نوین، در جستجوی تکنیک‌هایی برای آموختن و راه‌هایی برای کوچ کردن، نابه‌هنگام با خودِ غریبه‌ام روبرو شده‌ام. ساعت به وقتِ جهان، هفت و چهل دقیقه شب است، اما به وقتِ جانِ من، ساعتِ دلتنگی برای «هیچ» است. در میانه‌ی جستجوها برای «رفتن» و «ماندن»، ناگاه خویش را یافتم که زیر بارِ ثقیلِ این زندگیِ پرصدا، دلتنگ دلتنگم.


آه از این «جعبه‌های تکرار»! از این القابِ پرطمطراق و پرهمهمه ، از این قفسِ مدرنی که نامش را پیشرفت گذاشته‌ایم. از این مدرک ها و زنجیرهایی که به نامِ پیشرفت بر دست و پای روح بسته‌ایم. ما خود را در ازدحامی خودساخته گم کرده‌ایم. در حصارِ «نیازهای ساختگی» زندانی شده‌ایم. هرچه می‌افزاییم، تهی‌تر می‌شویم و هرچه می‌دویم، تشنه‌تر. تمامِ جهان گویی کمر به شلوغ کردنِ خلوتِ ما بسته‌اند؛ باید این کار را کرد، باید آن مقام را یافت، باید این وسیله را داشت و ... حق با آن پیرِ دیرِ «والدن» بود که فریاد می‌زد: «ساده کن، ساده کن، باز هم ساده کن!»


دریغ که رازِ بزرگِ هستی در «افزودن» نبود! رازِ بزرگِ زندگی، سبک‌باری است، نه سنگین‌باری. هرچه بیشتر جمع می‌کنیم، بیشتر گم می‌شویم. جهانِ امروز، جنونِ انباشتن دارد؛ مدام می‌افزاید و می‌افزاید، گویی با تلنبار کردنِ اشیاء و القاب و فنون، می‌خواهد بر حفره‌های خالیِ روح سرپوش بگذارد. اما این افزودن‌ها، ما را به گناهِ دوری از خویشتن آلوده کرده است. ما در میانِ داشته‌هایمان غرق شده‌ایم، حال آنکه حقیقت در «کاستن» بود. من نه محتاجِ تکنیکم و نه مشتاقِ تکرار. من تشنه‌ی آن «گوشه‌ی دنجِ مأمن» هستم؛ جایی که تنها من باشم و او، و دگر هیچ. خیالم پر می‌کشد به روستایی دوردست در انتهای نقشه‌های فراموشی؛ جایی در میان مِهرِ کوهستان و آغوشِ جنگل‌های مِه گرفته.


رویای من، گریز از این ازدحام و هجرت به روستایی دور است؛ جایی در جغرافیایِ گمنامی. می‌خواهم همسایه‌ی کوه باشم و هم‌کاسه‌ی جنگل. دلم لک زده است برای شنیدنِ «صدای زمین»؛ همان آوایِ مکتومی که از ریشه‌ی علف‌ها برمی‌خیزد. می‌خواهم به خطبه‌های خاک گوش دهم و تسبیحِ نسیم را در لابلای گیسوانِ سبزِ دشت بشنوم. می‌خواهم از این قفسِ ساخته از واژه‌ها و وظیفه‌ها بگریزم. می‌خواهم گوش جان بسپارم به خطبه‌های خاک و نجوای چمن‌زار. می‌خواهم زبانِ باد را بفهمم وقتی لای گیسوان دشت می‌پیچد. دلم شنیدن آوازِ رهاییِ پرندگانی که هیچ قفسی را نمی‌شناسند، جز سقفِ لاجوردیِ آسمان را میخواهد.


باید به «خویشتن» رجعت کنم. باید از این پوسته‌ی سخت بیرون بیایم. می‌خواهم با درختانِ کهنسال مشورت کنم، با سنگ‌های صبورِ بسترِ رود سخن بگویم. با درختان راز و نیاز کنم و در زلالِ رودخانه، همراه با ماهیان، غسلِ سادگی کنم . محتاجِ گفتگویی بی‌و‌اسطه با ستارگانم تا در خلوتِ شب، لایه‌های غبارگرفته‌ی روحم را صیقل دهم.


باید خودم را دوباره بیابم؛ نه آن منی که معلم است یا دانشجو، استاد است یا مدیر، اینچنین است و آنچنان، نه آن منی که در جستجوی هجرت است، بلکه آن منی که پاره‌ای از زمین، جزیی از آسمان و هم‌نفس با آفرینش است. من به دنبال آن آرامشِ پیش از هبوطم؛ جایی که صدای خدا از لای برگ‌ها شنیده می‌شود و سکوت، زیباترین موسیقیِ کائنات است. می خواهم صدای تپشِ قلبِ هستی را بشنوم. می‌خواهم آن‌قدر ساده شوم، تا دوباره خودم را، آن منی که زیر آوارِ القاب و فنون دفن شده بود، ملاقات کنم.

دنیاسالک
۲
۰
طاهره بخشی ده عسکری
طاهره بخشی ده عسکری
طائر، رهسپار مسیر او؛ پژوهشگر و مدرس زبان انگلیسی، مؤسس آموزشگاه هیراد یزد و مدیر هتل سنتی. نویسنده کتاب‌ها و مقالات برگزیده در آموزش زبان و ادبیات سفر، با نگاهی پیوندخورده به فرهنگ و کلمه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید