ویرگول
ورودثبت نام
Tahere Niroumand
Tahere Niroumandنویسنده
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

زردآلو‌های نوک‌زده

کنار دریاچه ایستاده بود. می‌خندید. موهای بلندش در باد می‌رقصید.

سطح آب صاف و خاکستری بود؛ مثل صفحه‌ی روشن یک تلویزیون قدیمی که موج می‌زد.

با انگشت، گذشته را نشان می‌داد. تصویر ما، من و او روی آب می‌لرزید...

پاچه‌ی شلوارم را بالا زدم، یک قدم در آب گذاشتم. اما انگار دریاچه دل‌گیر شد و گذشته به عقب پَس داد؛ مثل سایه‌ای که نمی‌خواهد دیده شود. اما می‌خواستم نزدیک‌تر بروم و دلتنگی که درونم جوانه زده بود، وجودم را دریده بود را شکوفا کنم...

اما همان لحظه، تلفن زنگ خورد.

صدای زنگ، مثل پرتاب سنگی در برکه‌ای ساکن تصویر را شکست...

چشم باز کردم.

نور باریکی از پنجره روی بالشی پاشیده بود که نزدیک به یک سال، خالی مانده بود.

جای خالی‌اش هنوز بوی عطر گل سوسن می‌داد.

و اما صدای تلفن، سکوت اتاق را می‌شکافت...

خواهرم بود، کلافه جواب دادم.

با همان لحن سرد و بی‌رحم همیشگی‌اش گفت:

«بس کن این فرار کردن‌ها رو!

همه اینجا منتظرن، تو هم باید بیای،

دیگه وقتشه خودتو جمع و جور کنی.»

نمی‌دانم چرا قبول کردم.

شاید هم فقط می‌خواستم از صدای خالی اتاق فرار کنم...

ساعت دوازده ظهر بود و خانه‌ی مادر، پرسروصدا و پرنور بود.

درخت زردآلو روی کولر قدیمی‌ای که غنگ‌غنگ می‌کرد، سایه انداخته بود.

پنجره‌ها باز بود، صدای پرنده‌ها و بچه‌ها در فضا می‌پیچید.

روی دیوار، لواشک آویزان بود و

بوی قورمه‌سبزی، پیش از غر زدن‌های خواهر در مشامم نشست.

«بازم یادش نیفتاده که باید وسایلش رو جمع کنه... انگار دلش نمی‌خواد بگذره.

ولی من نمی‌دونم چطوری باید بهش بگم که دیگه وقتشه.»

در همان لحظه، پارسا با پیژامه‌ی کارتونی‌اش دنبال بادکنکی می‌دوید که پریا نخی به آن بسته بود.

چشم‌شان که به من افتاد، داد زدند:

«دایی اومده! دایی... دایی »

خواهرم ساکت شد و من

مثل مسافری بودم که میان نور، سایه انداخته بودم.

با اینکه چشم‌هایم لبخند داشتند، دلم ساز دیگری می‌زد؛ بی‌کوک.

چند قدم جلوتر رفتم.

مادر، گوشه‌ای از حیاط، زیر درخت اناری نشسته بود که تازه به شکوفه نشسته بود.

نگاهم کرد و گفت:

«ببین چه حالی به روز خودت آوردی،

بالاخره چی یه روزی باید بگذری از این روزها ...»

دلش پر بود‌...

کنارش نشستم و چیزی نگفتم.

نگاهم کرد، ولی هیچ نگفت...

اما در آن سکوت بین‌مان، چیزی رد و بدل شد.

انگار می‌دانست این روزها، چقدر دارم تلاش می‌کنم که محکم بمانم...

تکه‌تکه در خودم گم شده بودم، بی‌آنکه نشانی‌ای برای بازگشت داشته باشم.

به درخت زردآلو خیره شدم. آه کشیدم.

مادرم صدای آه را شنید.

دست پرچینش را آرام روی دستم گذاشت:

می‌گذره، پسرم… می‌گذره…

اما زردیِ زردآلوهای بالای درخت، نمی‌گذاشت که بگذرد...

لبخندش زنده شد.

ـ ببین، من همون بالایی‌ها رو می‌خوام، همونایی که گنجشک نوک زده بهش...

لجباز بود، اما دوست‌داشتنی...

نتوانستم بمانم بی‌آن‌که خداحافظی کنم،

از در بیرون زدم.

آسمان، آرام و بی‌صدا خاکستری شده بود.

همراه شد با من.

راهی شدم، به جایی که دلم آرام بگیرد.

آنجا، آرام خوابیده بود… جای ابدی‌اش.

سنگی رویش کشیده شده بود…

سایه‌ی سرو، نصف اسمش را بلعیده بود...

نشستم.

دست نوازش روی سنگ کشیدم.

در خواب، فقط انعکاسی از دریاچه بود… نه خودش.

و موجی که آرام دور می‌شد.

باران بارید...

و من، این‌بار همراه باران شدم.

آهسته گفتم:

«بیشتر به خوابم بیا...»

۱۴۰۴/۴/۱۳

طاهره نیرومند

۱
۰
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید