ویرگول
ورودثبت نام
Tahere Niroumand
Tahere Niroumandنویسنده
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

می‌گذرد

می‌دانم می‌گذرد...

عقربه‌های ساعت دیواری برای رسیدن به دو بامداد به دنبال هم می‌دوند...
و من روبه‌روی آن نشسته‌ام بی‌پناه، با نگاه‌های خسته، صبوری آن‌ها که با من در تضاد بودند را تماشا می‌کردم... مثل افکار اشفته‌ای که هر دم بهمم می‌ریخت...
شب، نه خواب دارد نه خاطره‌‌ی بی‌صدا... شب
تنها یک پل، میان آن‌چه گذشته
و آن‌چه هنوز در جریان است...
این‌بار نگاهم می‌افتد به عقربه کوچک ساعت که مثل ریسمان سیاه دور انگشتم می‌‌پیچد... 
و مرا به روز‌های دور دراز  گذشته‌ می‌برد..
همان‌جایی که در مزرعه کُنجد بودیم.
پدرم
قبل از اینکه در شهرداری کار کند
چند مدتی به کشاورزی مشغول شد
ما هم همراهش به آن‌جا رفته بودیم
باغ بزرگ پر از درختان پربار میوه
چون پرتقال
نارنگی
نارنج
لیمو...
خلاصه، هر میوه‌ای داشتیم... اما بیشتر همه‌ی آن‌ها آفتاب‌گردان‌های دور زمین را دوست داشتم..
هر آفتاب‌گردان  مثل خورشیدی بود آویزان از شاخه‌های بلندش درست مثل پدر که نور خانه‌مان بود... پدرم سیگار زیاد می‌کشید انگار درد‌هایش را با دود سیگار کم‌تر می‌کرد... هیچ وقت حرف نمی‌زد کم پیش می‌آمد بحث کند مثل آن روز که موقع برداشت کنجد بود...
پنجاه تا داس برای برداشت کنجد خریده بود برای پنجاه کارگر...
من لج کردم، گفتم من می‌خواهم امتحان کنم و برداشت کنجد را لمس کنم...
مخالفت نکرد اما در لجبازی‌م
انگشت کوچکم را بریدم
داس تیز بود
تا سفیدی استخوان پیش رفت...
مثل همان سفیدی که بعدها دور بدن پدرم پیچیده شد
زخم آن روز
فقط روی انگشت نبود
فاجعه‌ای بود که افتاد در عمق جانم
تا بعدها و سال‌ها همراهم ماند...
آن روز که همه سیاه پوشیده بودند من دلم نمی‌خواست از اتاق بیرون بیایم از جمعیت سیاه‌پوش بیزار بودم... آخرش بیرون نیامدم و حسرت ماند بر دلم...
نمی‌دانم اما برای تشییع هیچ‌کس نمی‌رفتم
اما او پدر بود...
همه رفتند جز من که بعد از سال‌ها هنوز می‌پرسم: چرا؟!
عجیب نبود در تشییع جنازه‌ای نرفته بودم بلد نبودم سیاه بپوشم و شاید دلم نمی‌خواست ببینم رفتن بی‌صدایش را...
تا دوسال قبل که ننه بزرگ فوت شد
خواهر اصرار روی اصرار که بیا و
چهره مهربانش که خوابیده را برای آخرین بار ببین... اما باز نرفتم جلو
همان دور از جمعیت ایستادم...
همان روز باران می‌بارید شدید بود
اما همه راهی قبرستان شدند...
من فقط نگاه می‌کردم
از دور مثل غریبه‌ای
بلاتکلیف میان حضور و غیاب...
باران هم مثل چشم‌های غم‌زده
می‌بارید.
دستمال کاغذی در آن هیاهوی درد کم آمد مجبور به جلو رفتن شدم... با دیدن سفیدی در انبوه سیاهی لرز در جانم افتاد... از سرما یا از درد... نمی‌دانم، اما درونم زلزله آمده بود. خواهر بزرگه مرا دید کشاند به خودش و
گوشه‌ی چادرش را
برای پاک کردن اب بینی و اشک به صورتم برد... لرز نرفت... روی قبری نشستم و گوشه‌ی چادر در دست...
کفش‌هایم حسابی گل و لای را به خود گرفته بود...
مثل غمی که بی‌خبر در من آمد و برای همیشه به دلم چسبید...
بی‌سلام
بی‌دعوت
آن هم با بردن یکی پس از دیگری در دل خاک...
اما  هیچ‌کس نفهمید
غم‌ها همیشه که تشییع نمی‌خواهند
فقط می‌نشینند...
می‌مانند...
و گوشه‌ای از سینه را بلد می‌شوند می‌شکافند و عمیقا فشار می‌آورند.... آن هم گاه بی‌گاه...
حالا
ساعت از دو بامداد گذشته
و من هنوز غرق افکارمم...  در شبی که کش می‌آید. خانه تاریک
سکوتی که با بغض قاتی شده و راه به جایی ندارد...
اما شب‌ها و خاطره‌ها
جایی هست مثل زمان و عقربه‌های ساعت که بهم نمی‌رسند و در یک ایست باتری قلمی فقط می‌ایستند... مثل راهزن در جاده که هروقت دل‌شان خواست شبی‌خون می‌زنند و به تاراج می‌برند..
و آدمی چه دیر
می‌فهمد که بعضی زخم‌ها
دست‌انداز نیستند بلکه
خود مسیر هستند.....

۲:۵۷
۱۱/۵/۱۴۰۴
طاهره نیرومند

۵
۰
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید