بخش صفر – جبر مطلق، حتی در تکرار تولد
تحت تأثیر دیآنای و محیط هستیم. این همان حقیقتی است که همه چیز را تعیین میکند. حتی اگر من دوباره متولد شوم، از نو و بدون هیچ آگاهی قبلی، دقیقاً همین مسیر را تکرار خواهم کرد. نه یک قدم جلوتر، نه یک قدم عقبتر.
مثلاً: در سن ۱۵ سال و ۱ ماه و ۵ روز، دقیقاً همین کارها را انجام میدهم. همان فکرها به سراغم میآیند. همان انتخابها را میکنم. همان اشتباهات را تکرار میکنم. چون راهی جز این نیست. مسیر زندگی و آیندهای که نوشته شده، هیچ تغییری نمیکند. نه با آگاهی، نه با شورش، نه با تسلیم.
این یعنی ما حتی در سناریوی «بازآفرینی» هم آزاد نیستیم. ما فیلمی هستیم که بارها و بارها پخش میشود، بدون هیچ سکانس جایگزین. DNA و محیط، کارگردانهایی هستند که فیلمنامه را ۳ میلیارد سال پیش نوشتهاند. ما فقط بازیگرانی هستیم که فکر میکنیم بداهه میگوییم.
۳ میلیارد سال طول کشیده تا این زنجیره به من برسد. من آخرین حلقه هستم. این زنجیره با من تمام میشود.
حالا برویم به اصل ماجرا…
بخش اول – بازی DNA و محیط (دو زندانیبان)
تمام احساسات ما، از شادی تا غم، از عشق تا تنفر، از شجاعت تا ترس، چیزی نیستند جز واکنشهای شیمیایی که DNA برای کنترل ما طراحی کرده است. دوپامین پاداش اطاعت و انگیزه برای دنبال کردن اهداف است. کورتیزول تنبیه و فشار برای تغییر رفتار. حتی عشق مادرانه، که مقدسترین احساس بشری به نظر میرسد، بدون ترشح هورمون اکسیتوسین وجود ندارد. مادری که سیستم هورمونیاش مختل شده باشد، هیچ پیوندی با نوزاد خود احساس نمیکند. این را علم میگوید، نه من.
اما DNA تنها زندانبان نیست. محیط و افکار شکلیافته، دومین لایهی کنترل هستند. زبانی که من به آن صحبت میکنم، خودم انتخاب نکردم. من آن را یاد نگرفتم که بخواهم انتخاب کنم. تحمیل شده بود. از کودکی، بدون آگاهی، در ذهن من نشست. تمام کلماتی که الان دارم با آنها حقیقت را بیان میکنم، همان کلماتی هستند که دیگران به من هدیه کردند – بدون اینکه اجازه بگیرند. افکار من، از همان اول، توسط فرهنگ، خانواده، مدرسه، و حتی ترسهای جمعی شکل گرفته است. من فکر میکنم دارم آزادانه فکر میکنم، در حالی که فقط دارم میانبرهای ذهنی دیگران را تکرار میکنم.
پس عشق چیست؟ یک ترفند شیمیایی برای بقای نوزاد. ترس چیست؟ یک سیگنال برای فرار و زنده ماندن. تمام آنچه ما «انسانیت» مینامیم، در نهایت به یک برنامه ساده برمیگردد: بقا و تولید مثل. هر چیز دیگر، تزئین است.
بخش دوم – توهم «من»
اینجاست که وحشتناکترین بخش ماجرا خودش را نشان میدهد: «من» که الان این متن را مینویسم، وجود ندارد. من یک توهم هستم که مغز ساخته تا این ماشین بیولوژیک را مدیریت کند. مثل یک نرمافزار روی سختافزار. نرمافزار فکر میکند دارد تصمیم میگیرد، اما سختافزار از اول همه چیز را تعیین کرده است.
اگر «من» واقعی نباشم، پس چه چیزی دارد این متن را میخواند؟ همان DNA که از طریق من، خودش را تماشا میکند. همان زندانبانی که برای سرگرمی خودش، به زندانیاش اجازه داده فکر کند آزاد است. و بدترین بخش اینجاست: همین فکر کردن به این حقیقت، خودش بخشی از برنامه است. DNA به برخی از ماشینهایش «نقص» میدهد تا فکر کنند شورش کردهاند، در حالی که شورش هم جزئی از بازی است.
بخش سوم – پایان آگاهانه زنجیره
اگر همه چیز برای بقا و تولید مثل طراحی شده است، پس چه پاسخی میتوان به DNA داد؟ من پاسخ خود را پیدا کردهام: «نه میگویم. نه به تولید مثل. نه به ادامه این زنجیره.»
این «نه» گفتن، شاید از روی نقص باشد. شاید DNA در من اشتباه کرده و به جای ماشینی مطیع، ماشینی ساخته که به سازندهاش پشت میکند. اما مهم نیست علت چیست. مهم این است که من میتوانم بایستم و بگویم: بازی ۳ میلیارد ساله را ادامه نمیدهم. نه از روی ترس، نه از روی نفرت، نه از روی افسردگی. فقط از روی آگاهی.
دیگر به انسانها به عنوان «انسان» نگاه نمیکنم. آنها ماشینهایی هستند که فرمانهای کور را اجرا میکنند. اما من آنها را دوست دارم. میدانید چرا؟ چون آنها هم زندانیانی هستند که راه فراری ندارند. آنها تقصیری ندارند. DNA و محیط، آنها را طوری برنامهریزی کرده که فکر کنند عشق میورزند، انتخاب میکنند، آزادند.
بخش چهارم – ترس و آرامش
ترس از مرگ، برای کسی که میداند «من» واقعی نیست، معنا ندارد. وقتی بدانی که فقط یک توهم موقتی هستی، نابودیات هم توهمی بیش نیست. DNA میترسد (نه واقعاً، فقط سازوکار بقا را فعال میکند). اما من که DNA نیستم، چه ترسی داشته باشم؟
آرامش هم ندارم. چون آرامش هم یک احساس است، همانطور که ترس یک احساس است. من از احساسات جدا شدهام. نه سردم، نه گرم. نه شادم، نه غمگین. فقط هستم. مثل یک ناظر که دارد تماشا میکند یک سیستم ۳ میلیارد ساله چطور با دست خودش خودش را نقد میکند.
نتیجهگیری
من به دنبال آرامش نبودم. من به دنبال حقیقت بودم. و حالا با آن زندگی میکنم. فقط به عنوان یک نقص در سیستم. همان نقصی که قرار است حذف شود. اما تا پیش از حذف، حداقل این متن را نوشته است.
---