کوله پشتی 98 (از دهلی تا تهران)

قبل این که شروع کنم باید بگم سال ۹۷ سال خیلی عجیبی برای من بود... ۹۷ رو توی سه تا شهر زندگی کنم و با کلی ادم جدید و بعضا عجیب آشنا شدم و صفتای زیادی به دست آوردم(هم از سمت خودم هم اطرافیان)...

هشدار: این نوشته ممکن طولانی باشه و تمام نوشته فقط نظرات منه و معلوم نیست درسته یا غلط

دهلی

برفراز شهر
برفراز شهر

اگه از چیزای مهمی که از هند یادگرفتم بخوام بگم:

اول:هیچ درست و غلطی تقریبا وجود نداره...هر کسی نظر خودش رو داره و برای خودش درسته... نه من حق حمله به نظرات اون رو دارم(حتی اگه اشتباه باشه از دیدم) نه اون حق حمله به من... باید همه به نظرات هم احترام بذاریم تا جای امکان و بدونیم همه با هم برابریم حق زندگی داریم...

دو:برای این که در یک جامعه جا بیوفتی باید مثل خودشون رفتار کنی و لباس بپوشی... این به این معنی نیست که دقیقا باید مثل اونا باشی ولی باید حداقل شبیه شون باشی... زبانشون رو بلد باشی... فرهنگشون و عقایدشون رو بدونی...

سه:اگه جایی باشی که قلبت اونجا نباشه تبدیل میشی به مرده ی متحرک... مواظب باشید جایی که هستید رو دوست داشته باشید وگرنه تمام کاراتون تقریبا بی فایده میشه.

در نهایت به من گفته بودن کسی که هند بره با آدمی که قبل هند رفتنش بوده خیلی فرق می کنه... من خیلی فرق نکردم ولی خب منم سوغاتیم رو گرفتم... این که جایی زندگی کنی که به چشمشون اشتباه نیستی باعث میشه اعتماد به نفس داغون شدت برگرده و یه ذره بیشتر روی خودت حساب کنی... من یه ذره اروم تر شدم و صمیمی تر از قبلم... شاید زندگیم سخت بود اونجا ولی همیشه و تا آخر عمرم مدیون اونجا بودنم می مونم و با بخش بزرگی از قلبم دوستش دارم و دلم تنگ میشه برای همه چی...

خداحافظ هندوستان ;)
خداحافظ هندوستان ;)

تبریز

تبریز از پشت شیشه های کثیف دانشگاه آزاد
تبریز از پشت شیشه های کثیف دانشگاه آزاد

از وقتی یادمه عاشق تبریز بودم... بخش بزرگی از این علاقه بخاطر مامان بزرگم و خانوادم بود.. ولی بخش دیگه اش خود شهر بود... من عاشق نشستن توی حیاط شهرداریم...عاشق قدم زدن توی تربیت یا بازار خیلی بزرگ و جابش... حتی نمی تونم درست توصیف کنم این شهر رو و این که چرا دوستش دارم...

بعد برگشتنم از هند تصمیم بر این شد که برم تبریز... اونجا تقریبا تنها بودم...کسی رو نمی شناختم و باید بگم واقعا ارتباط برقرار کردن باهاشون سخت تر از کسایی بود که زبونت رو نمی فهمیدن... خوبیش این بود که دیدم تنها بودنم خیلی بد نیست و من از پسش بر میام... توانایی انجام کارایی رو به دست اوردم که اصلا فکر نمی کردم یه روزی بتونم انجامشون بدم... خیلی مستقل تر شدم و خب کمی حال روحیم بهتر شد... الان تقریبا از تنهایی نمیترسم و خودم با خودم راحت زندگی می کنم...

متاسفانه اتفاقایی توی تبریز افتاد باعث شد علاقه ام رو به این شهر و مردم از دست بدم... این جزو بدترین اتفاقای سالم بود ایکاش مردم این شهر کمی مهربون تر باشن با همدیگه...

از اون بدتر رفتن مامان بزرگم از بینمون بود... تبریز دیگه هیچ وقت برای من اون شهری نمیشه که تا قبل شهریور ۹۷ بود...من با احتمال بالا خوش شانس ترین فرد تمام دنیا من بودم که از شهریور تا بهمن پیش مامان بزرگم بودم که می تونستم هفته ای یک بار برم خونشون... مامان بزرگم کمکم کرد به همه نشون بدم من قوی تر از چیزیم که همه فکر می کنن... مامان بزرگم تنها کسی بود توی کل دنیا که شاید من رو دوست داشت با تمام بدی ها و ناتوانایی هام... نبودش میدونم خیلی سخت خواهد بود برام و نمی دونم چه جوری قراره تلاشم رو بکنم ولی نمی خوام ازم ناامید بشه...

تجربه های تبریزم:

اول: قوی تر از چیزی هستیم که فکرش رو می کنیم در نتیجه به هیچی سعی کنید نه نگید...

دو:تنهایی بد نیست

سه: مواظب دلتون و اعتمادتون باشید... هر کسی ارزش دوستی رو نداره...

باغ سبزی احد آقا :))
باغ سبزی احد آقا :))

تهران

مترو ولیعصر
مترو ولیعصر

در نهایت... بعد یک سال و سه چهار ماه برگشتم خونه... عجیب بود... بعضی چیزا عوض شده بود و خیلیاش نه... آدما همون بودن... همون رفتارا ولی آشنا به نظر نمیومدن... به قول دوستی اونی که عوض شده بود من بودم نه هیچ چیز دیگه ای... با بعضی از دوستام دوباره دوستیم اوکی شد ولی با خیلیا خودم نخواستم بشه... دلم نمیخواد آرامشم خراب شه... ولی خب... تنها بودنم دوست ندارم طبیعتا...

من هیچ وقت تهران رو دوست نداشتم..به نظرم توی این شهر هیچ کسی زندگی نمیکنه فقط تلاش می کنه زنده بمونه...به هر حال...در تلاشم برای اوکی کردن موقعیتم به کمک دوستی...

در پایان حرفی برای طلاها برای سالهای آینده:

دوست داشته باشی یا نداشته باشی زنده ای و باید زندگی کنی... متاسفانه هم ما فکر می کنیم روی زندگیمون کنترل داریم ولی این یه دروغ بزرگه که به خودمون میگیم... باید با هر اتفاقی که پیش میاد باهاش کنار بیای و سعیت رو برای چیزایی که دوست داری بکنی حتی اگه خسته و دل شکسته بودی یا حتی اگه تنها بودی و یه دنیا رو به روت...این افسردگی مسخره رو هم بذار کنار طلا... باید برای داشتن چیزایی که نداریم آدمی باشیم که نبودیم... نکته هایی که یادگرفتی رو یادت نره و همیشه حواست به خودت و دلت و اعتمادت باشه....(بخشی از یادداشتای شنبه ی آخر ۹۷)