جادوی فکر بزرگ (۲)

خب اینم قسمت دوم که درباره این کتاب می نویسم.

اگر می خواهید از ابتدا خلاصه ای از این کتاب را بخوانید، اینجا کلیک کنید.

با عذر تراشی یا بیماری شکست پذیری مقابله کنید، عنوان بخش دوم این کتاب هست. چیزی که این کتاب خیلی به آن تاکید دارد و واقعا هم مهم است خوب دیدن دیگران و عبرت گرفتن از آنهاست. قصد نویسنده اینست که تمام نکاتی که در این کتاب گفته می شود را به عینه در زندگی افراد موفق و ناموفق اطرافمان ببینیم تا جان مطلب در فکر ما نفوذ کند. به عقیده او افراد ناموفق از یک بیماری فکری که اندیشه های آنان را سرکوب می کند، رنج می برند و " عذر تراشی توجیه کننده " تفاوت بین افراد فعال و افرادی ست که به کار کنونی خود چسبیده و دائم در اضطراب از دست دادن آن هستند. کسانی که به جایی نرسیدند و برنامه ای هم برای رسیدن به جایی ندارند، همیشه برای تبرئه خود یک کتاب توجیهات دارند. تمام بهانه هایی را که آن ها می آورند شاید افراد موفق هم بتوانند بیاورند چه بسا بیشتر. او هرگز نشنیده یا ندیده که فرد موفقی اعم از یک مدیرعامل، افسر ارتش، فروشنده، نویسنده یا رهبر، یکی دو بهانه موجه را برای اختفا پشت آن نداشته باشد. او چند مثال درباره انسان هایی که می توانستند چندین بهانه موجه برای عذرتراشی داشته باشند، می زند. روزولت، ترومن، جان اف کندی، جانسون و آیزن هاور را نام می برد.

هنگامی که قربانی شکست پذیری بهانه مناسب را پیدا می کند به آن متوسل می شود و آن را توجیهی برای عدم موفقیت خود می کند. آن بهانه در ضمیر ناخودآگاه او نقش عمیق تری می بندد. کم کم این امر بر خود او مشتبه می شود که واقعا چنین چیزی بهانه موجهی برای عدم پیروزی است. فقدان تندرستی، هوش، سن مناسب و شانس و اقبال از جمله این بهانه هاست.

در ادامه راهکارهایی برای از بین بردن چهار بهانه ای که ذکر شد می پردازد:

الف) فقدان تندرستی :

او درباره دو تجربه اش برای برخورد مناسب با این بهانه صحبت می کند. در پایان سخنرانی او در کلیولند، جوانی سی ساله به سراغ او می آید و می گوید:« متاسفانه نظریات شما چندان بع درد من نمی خورد. باید بگویم که قلب چندان سالمی ندارم و باید دائم مراقب سلامتی ام باشم. تا به حال چهار پزشک او را دیده اند ولی نتوانسته اند ناراحتی او را تشخیص بدهند. شما چه توصیه ای دارید؟»

شوارتز سه راهکار به او پیشنهاد داد. یکی این که به پزشک پنجمی مراجعه کرده و نظر او را بپذیرد. البته به احتمال زیاد مشکلی ندارید و بهتر است مرتب نگران قلبتان نباشید و گرنه نگرانی زیاد می تواند خودش باعث مشکلات قلبی شود. دو این که کتاب دکتر شیندلر با عنوان « چگونه ۳۶۵ روز در سال زندگی کنیم، را حتما بخواند. او در این کتاب نشان داده است که بیماری سه چهارم کسانی که در بیمارستان ها بستری هستند منشا عصبی دارد. این کتاب برنامه ای برای « کنترل هیجانات عصبی » به انسان می دهد. سه این که " تصمیم بگیرد تا لحظه مرگ زندگی کند ". برای این مورد نصیحتی از طرف دوست معلول وکیلش را به او متذکر می شود که باید تا زمانی که نمرده است زندگی کند. چرا باید خود را نیمه مرده فرض کرد؟ هر دقیقه ای که انسان در اضطراب مردن می گذراند، دقیقه ای ست که می توانست در مردن سپری شده باشد. بعد از جدا شدن از این جوان برای پرواز به سمت دیترویت به فرودگاه می رود. در هواپیما با فردی مواجه شد که ۲۱ روز پیش یک عمل جراحی سنگین داشته و یک دریچه پلاستیکی در قلبش کار گذاشته شده است. از او می پرسد که با این وضع چگونه کنار می آید؟ در جواب می گوید: نقشه های بزرگی در سر دارم، می خواهم حقوق را ادامه هم و امیدوارم روزی وارد یک کار دولتی شوم.

این دو تجربه، دو شیوه رویارویی با بیماری را نشان داد که ناشی از دو طرز فکر متفاوت است. در ادامه نویسنده چهار پیشنهاد برای مقابله با فقدان تندرستی می دهد:

۱) درباره بیماری های خود صحبت نکنید، هر چه بیشتر درباره حتی یک بیماری ساده سرماخوردگی صحبت کنید حالتان بدتر می شود. شاید با گفتن ناخوشی ها بتوان مختصر دلسوزی از طرف دیگران به خود جلب کرد اما هرگز نمی توان احترام و صمیمیت افراد را از این طریق بدست آورد.

۲) نگران سلامتی خود نباشید، چرا که خود نگرانی و استرس داشتن فلان بیماری می تواند آن را تشدید کند و باعث وخیم تر شدن اوضاع یک بیمار شود.

۳) خوشحال باشید که تا همین اندازه سالم و تندرست هستید. همین که افرادی را می بینید که مشکلاتشان از شما بیشتر است خدا را شکر کنید و خوشحال باشید که سالم هستید.

۴) با خود بگویید « فرسودگی بهتر از شکستگی ست » زندگی ارزانی شماست تا از آن لذت ببرید. زندگی را در واهمه های خوابیدن در بستر بیماری نگذرانید.

ب) فقدان هوش:

برخلاف بهانه قبلی این افراد کمتر درباره این موضوع صحبت می کنند و در اعماق وجود خود با آن کلنجار می روند. نگرشی که نسبت به هوش خود دارید بسیار مهم تر از میزان هوش است. انسان برای موفقیت در یک کار فقط کافیست به آن علاقه داشته باشد، یعنی وقتی بر فرض یک ساعت برای آن وقت می گذارد خسته نمی شود. در واقع اگر به کاری علاقه دارید از آن دست نکشید تا موفق شوید اما اگر به کاری علاقه ندارید وقت خود را تلف نکنید زیرا اگر هوش بالایی هم داشته باشید به سختی می توانید در آن موفق شوید تازه ممکن است بعد از موفقیت احساس خوشبختی نداشته باشید.

سه راه برای از میان بردن بهانه های فقدان هوش:

۱) هیچ موقع خودتان را کم هوش و دیگران را باهوش تصور نکنید. خودتان را دست کم نگیرید. استعداد های خود را کشف کنید.

۲) روزی چند بار به خود گوش زد کنید:« نگرش های من مهمتر از هوش من است. »

۳) توانایی فکر کردن با ارزش تر از توانایی حفظ کردن اطلاعات است. از ذهن خود برای آفرینش و عملی ساختن ایده ها استفاده کنید.