کیروش، حقیقت تاریخی تلخ کشور من

کارلوس کیروش
کارلوس کیروش

عکسی با کیفیت‌تر از این پیدا نکردم. اما خوب که فکر کردم، دیدم چیزی هم که می‌خوام بگم همین‌قدر زشت و بد قواره‌ست.

یک‌بار وقتی جایی به عنوان مسافر، مهمان بودم؛ به سنت پسندیده‌ی (!) ایرانیان، از هر در و تخته‌ای، حرف به سیاست و مشکلات کشید. چیزی که بعد از اتمام حرف همه‌ی حاضرین و سوال و گیر که آقا جان شمام بگو «کوچولو عمو‌ها ببینن!» منم یک کلام گفتم که اصلا موضوع این چیزا نیست دوستان. موضوع چیزیه که بهش می‌گن باز‌تولید. ما باز‌تولید همین مشکلایی هستیم که می‌گید و همین مشکلات دو‌باره باز‌تولید شده توسط خود ما هستن. خلاصه‌ی این کلام ملال‌آور اینکه اونا اینجوری نتیجه گرفتن که یعنی باید چیز میزا درون‌زا بشن. منم گفتم آره یه همچین چیزایی... که بعد فغان همه درومد که آآآیییی... فلان، بهمان! اینا همه ایده‌آل و اصن تو واقعیت امکان نداره و «هل من مبارز» و ... . ما هم که طبق معمول غلاف کردیم.

حالا بیاین راجع به این عکس حرف بزنیم و یه فلش بکی بزنیم که ظاهرا بی‌ربطه! توی دهه‌ی چهل شمسی، و دهه‌ی شصت میلادی ایران برنامه‌ی توسعه‌ی خودش رو شروع کرد. اون سال‌ها، سال‌های اوج جنگ سرد بین آمریکا و روسیه بود و از قضا مهم‌ترین نظریه‌ی حاکم بر تنظیمات اجتماعی، یه نظریه‌ی آمریکایی به اسم «ساختار‌گرایی کارکردی» بود. همونجوری که از اسمش معلومه مربوط می‌شه به تقسیم‌بندی‌های اجتماعی و ساختار سازی به واسطه‌ی کارکرد هر کدوم از ساختار‌ها. این خیلی مهم نیست. مهم اینه که نظریه‌پرداز این موضوع آدمی به اسم پارسونز بود. البته خود اینم باز مهم نیست! مهم اینه که یکی از شاگرد‌های مستقیم این آقا که نظریه‌ی ایشون رو گسترش دادن فردی به اسم ویتمن روستو بود که معاون رئیس جمهور وقت آمریکا، کندی بود. حالا به جزئیات فنی نظریه پردازی و چرایی و چگونگی‌ش هم کاری ندارم. اما تقریبا اتفاق نظر هست که طراحی و نظارت به اجرای برنامه‌ی توسعه‌ی ایران در دهه‌ی چهل که منجر به شکوفایی اقتصادی ایران در دهه‌ی پنجاه شد، مستقیما مربوط به آقای روستو بوده.

حالا حدود پنجاه سال از اون ماجرا می‌گذره. آیا از اون جلال و جبروت--اگر اصلا جلال و جبروتی وجود داشت--چیزی باقی مونده؟ جواب این سوال فکر می‌کنم برای هممون واضحه. مشکل کار کجاست؟ مشکل کار همون جای معروفی که به طرف ماهی‌گیری یاد بدین، نه براش ماهی بگیرید! به هر دلیلی که اون رابطه میون ما و روستو‌ها قطع شده باشه، دیگه چیزی از توسعه برای ما باقی نموند. دیگه چیزی رو ما باز‌تولید نکردیم. چیزی درون‌زا نشده بود تا بتونیم خودمون از پس کار بر بیایم.

برگردیم به عکس. این عکس مربوط به بازی ایران و کره در سال ۲۰۱۳ میلادیه. همون بازی‌ای که ما به اصطلاح فوتبالیا ۹۰ دقیقه توی قوطی بودیم و درست توی یه اتفاق گل زدیم و صعود کردیم به جام جهانی. کیروش رفت دم نیمکت مربی کره و این علامت رو که خب فحاشی به حساب میاد به مربی کره جلوی یه ملت با افتخار و با عزت نشون داد. و ما همه جیغ و هورا کشیدیم براش! کیروش برامون خدا بود. چون «ما» چیزی از خودمون نداشتیم/نداریم. کیروش دور دنیا راه می‌افتاد و دنبال بازیکنایی می‌گشت که مامان بابا‌هاشون یه بار از ایران گذری رد شده باشن و بشه با پاسپورت ایران برای ایران بازی کنن. بعد بیاد و ما رو تحقیر کنه. فحاشی کنه بهمون. تو سر بازیکنای ما بزنه. سوء استفاده‌های مالی ازمون بکنه.

چرا؟ چون اگه کیروش نباشه، ما چیزی از خودمون نداریم. چون ما دوست داریم جایگاه مقتدر کیروش رو تا بهمون سرکوفت بزنه که هیچی ندارید. و هر جوری شده اینقدر تحقیرمون کنه تا دیگه تلاشیم برای اینکه چیزی داشته باشیم از دستمون بر نیاد. راه راحت‌ترو انتخاب کنیم. بشینیم و نه هزینه‌ی زمانی بدیم نه هزینه‌ی مالی. دیگران تحقیرمون کنن ولی کارمون رو راه بندازن و بیشتر و بیشتر وابسته بشیم. و وقتی اونا رفتن، هیچی نداشته باشیم و دعا کنیم تا دوباره‌ی دیگرانی بیان و ما رو از این وضع در بیارن.