"حاوی اسپویل"

سلام و درود ، امیدوارم حالتون خوب باشه ، میخوام راجب یکی از سریال های مورد علاقه م باهم صحبت کنیم و یجورایی این پست معرفی - نقد - بررسی "از دیدگاه من" محسوب میشه. خیلی اسمش رو معرفی فیلم نمیزارم. همون بررسی واژه بهتریه:)
چون این سبک سریال های فانتزی دنیای مخصوص به خود و یا قوانین خاصی دارن اون وسطا مجبورم توضیح اضافه بر سازمان بدم
ویچر یک مجموعه تلوزیونی در ژانر درام فانتزی هست که توسط لورن اشمیت هیسریچ بر پایه ی کتابی با همین اسم نوشتۀ آندژی ساپکوفسکی ساخته شده.
در درجه اول باید بگم قبل از انتشار این فیلم ، کتابِ ویچر به صورت گیم منتشر شد که طرفداران گیم و کتاب ویچر به طور کلی از سریال ناراضی بودن و معتقد بودن بسیار کم کاری شده ، اما برای منی که بعد از دیدن فیلم به سمت کتابش رفتم سریال خوشایندی بوده
گرالت از ریویا - ویچر افسانه ای مکتب گرگ ، یک شکارچی هیولا با قدرت های جادویی. در کودکی توسط مادرش رها شد و بعنوان ویچر در کر مورن توسط وسمیر تربیت شد


سیریلا فیونا الن ریانون - تنها شاهزاده سینترا و نوه ی ملکه کالانته و دخترخوانده ی گرالت
قانون سورپرایز : حق غافلگیری یک رسم و سنت در دنیای ویچر است ، طبق این قاعده اگر فردی یک فرد دیگر را نجات دهد، فرد ناجی حق دریافت یک بخشش از فرد نجات یافته را خواهد داشت و این بخشش باید برای یک یا هر دوی آنها نادانسته باشد. به دلیل کمک گرالت به برداشتن نفرین دونی(پدر سیری) و مشخص شدن بارداری پاوتا (مادر سیری) سیری به سرپرستی گرالت درآمد



ینیفر ونگربرگ - دختری گوژپشت و نیمه اِلف که به دلیل پتانسیل بالای جادویی اش در مدرسه جادوگری آرتوزا پذیرفته و تبدیل به جادوگری چیره شد ، او پس از آشنایی با گرالت به معشوقه ی او تبدیل شد.



یاسکیر - جولین آلفرد پانکراتز یا دندلاین ، یک شاعر آوازه خوان و دوست صمیمی گرالت


نقش منفی هارو هم چون دوس ندارم معرفی نمیکنم
فصل اول کمی گمراه کننده و گیج بود که چند داستان رو به طور همزمان روایت می کرد که براساس کتاب های "آخرین آرزو" و "شمشیر سرنوشت" ساخته شده. این فصل تو سه خط زمانی مختلف حرکت میکنه
ینیفر که در ونگربرگ با خمیدگی ستون فقرات متولد شد و سپس پای او به آکادمی جادو آرتوزا باز میشه. او پس از به پایان رساندن دوره آموزشی جادوگری خود در آرتوزا طی یک فرآیند دردناک فرم بدن خودش رو اصلاح کرد که بهای این جراحی زیبایی عدم توانایی بچه دار شدن بود.
گرالت به لطف یاسکیر به جشنی از دربار سینترا دعوت شد. این جشن به منظور خواستگاری از دختر ملکه کالانته یعنی شاهزاده پاوتا برگزار میشد. ملکه از ارتباط دخترش با فردی دیگر آگاه بود و دوست نداشت که دخترش با این فرد ازدواج کند. در واقع دعوت گرالت در این مهمانی نیز به خاطر وجود اتفاقات احتمالی در همین مورد بود، اگرچه خود گرالت از آن خبر نداشت. آن فرد که با نام دونی شناخته میشد در این مهمانی حضور پیدا کرد تا از پاوتا خواستگاری کند. دونی به خاطر یک نفرین چهرهاش کریه و سرش شبیه به یک جوجه تیغی شده بود. رویدادهایی جادویی و اجتنابناپذیر در این مهمانی باعث شد تا دختر متولد نشدهی پاوتا یعنی سیری به خاطر قانون سورپرایز به گرالت پیوند بخورد. با این حال ملکه کالانته که از این موضوع بیزار بود گرالت را از سینترا اخراج کرد.
به دنبال حمله یک جین (جنی از عنصر باد) به یاسکیر گرالت برای درمان او به شهر ریند رفت و در آنجا برای اولین بار با ینیفر ملاقات کرد
در پی حمه ارتش نیلفگارد به سینترا ملکه کالانته مجروح و درنهایت خودکشی کرد و نوه اش سیری را به همراه افرادی فراری داد. در همین حین گرالت از از محل اسارتش فرار کرد و به جستجوی سیری رفت. در همین حین یکی از عاملان امپراتوری نیلفگارد و جادوگر نیلفگاردی با استفاده از یک جادو ممنوعه اقدام به یافتن موقعیت مکانی سیری کردند و سپس با یک داپلر تغییر شکل دهنده قصد فریب سیری را داشتند. سیری توسط دوست اِلفش دارا موفق به فرار از دست آنها شد.
گرالت که به خاطر گزیدگی توسط هیولا وضعیت ناخوشایندی داشت توسط بازرگانی به خانه اش حمل شد و سپس مشخص شد همسر این بازرگان به سیری هم پناه داده و این گونه در پایان فصل سیری و گرالت به هم پیوستند.
داستان فصل دوم منسجم تر و جذاب تر بود و بر اساس کتاب های "دانه حقیقت" "خون الف ها" و "موعد تحقیر" ساخته شد
در پی پیروزی قلمرو های شمالی در سودن گرالت و سیری با تیسایا (معلم اول ینیفر) دیدار کردند و او به انها خبر داد ینیفر مرده. سپس گرالت تصمیم گرفت سیری را به سنگر ویچر ها در کر مورهن ببرد.
در جشن ویچر ها در کر مورهن با به لرزش درآمدن مدالیون ویچر ها آنها متوجه شدند اِسکل (ی ویچر دیگه) مورد حمله لشی(ی هیولا) قرار گرفته. گرالت متوجه شد اِسکل مورد نفوذ لشی قرار گرفته و تبدیل به یک لشی شده و نتوانسته لشی را کنترل کند و سپس اِسکل به وزمیر(استاد ویچر ها) حمله کرد ، گرالت که متوجه شده بود کر مورهن هم امن نیست شروع به آموزش سیری کرد.
پس از ادامه یافتن تمرینات سیری ، سیری یک روز اعتراف کرد که موفق به کشتن یک مونولیث شده در اینجا وزمیر متوجه شد سیری دارای خون الدر (خون ارشد) است که فرض می شد مدتها پیش از بین رفته و شایعه ای وجود داشت که این خون ترکیبی موتاژن ها است که برای ایجاد ویچر ها استفاده می شد.
وزمیر طرح خود را برای ایجاد یک ویچر جدید توسط خون سیری مطرح کرد و سیری این موضوع را پذیرفت اما اصرار داشت اولین نامزد خودش باشد.
در همین حین گرالت متوجه شد ینیفر زنده است. آنها پیشگویی ایثلین را کشف کردند که مدعی بود بچهای با خون الدر دنیا را نابود خواهد کرد. قدرتهای سیری مونولیث را فعال کرد و باعث آشکار شدن یک هیولای بالدار شد. گرالت به کر مورهن بازگشت و جلوی سیری برای شرکت در طرح جهشیافتن را گرفت.
(اینجا رو حوصله ندارم زیاد توضیح بدم در این حد که ینیفر به سیری نزدیک شد به اسم کمک کردنش برای خارج کردنش از سینترا و آموزش دادن جادو بهش اما درواقع داشته خیانت میکرده و درنهایت هم متوجه میشن اما گرالت نمیکشتش چون عاشقش بوده)
فصل سوم رو هنوز ندیدم
بخش های فرینجیلا و حمله نیلفگارد رو هم ننوشتم چون خودم دوسش نداشتم و درکل این معرفی فیلمه مثلا:))) جزئیاتو دیگه خودتون ببینید دیگه
دنیای ویچر همونطور که ازش انتظار میره مملو از موجودات عجیب و فانتزی مثل اِلف ها ، گاندالف ها ، دورف ها و ... اما مدتی قبل از بازه زمانی این سریال اتفاقی به نام برخورد کره ها باعث میشه موجودات جهان دیگه ای مثل هیولاها و گرگینه ها وارد این دنیا بشن
سریال خط زمانی مشخص نداره و دائم عقب جلو میشه و باید مثل پازل کنار هم بچینیدشون
درکل قشنگه و پیشنهاد میکنم ببینید... اگر دیدید قبلا نظرتونو بگید چطور بوده؟
پ.ن: این پست رو خیلی وقت پیش نوشتم و قصد داشتم بهش اضافه کنم منتها یکهو دلم خواست پست بزارم و خب چیز اماده ای جز این نداشتم:)) شرمندههه