ویرگول
ورودثبت نام
بی نقاب
بی نقاب
بی نقاب
بی نقاب
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

برای مادرم:)

بچگی هام رو بخاطر میارم...خیلی رابطه نزدیکی داشتیم!

همه چیز رو بهت میگفتم یادته؟ از مدرسه میومدم...میشستم جلوت و بهت میگفتم انگار دفتر خاطراتم بودی...کلاس هفتم...همینطور بودم...

تا...

بچه ها مسخرم کردن...فکر میکردن راز های اونا رو هم میام بهت میگم...

ولی نمیگفتم!

بینهایت دوستت دارم!

گاهی حس میکنم دوسم نداری! اما..این حقیقت نداره مگه نه؟

2 سالی میشه که زیاد صحبت نمیکنیم...

ازت فاصله گرفتم...چون بعد فوت دختر خالت..غمگین بودی...و انگار دنبال بهانه بودی تا خودتو خالی کنی...دعوامون میشد سر چیزای الکی...منم هروقت حق با من بود...کوتاه نمیومدم!

کم کم دلخوری ها شکل گرفت!

ببخشید!

و من

دور شدم

دور شدم

خونه دو طبقه ما...به اندازه طبقات بینمون فاصله انداخت!

در طول روز...از صبح زود که تو خوابی و بیدار میشم...میام طبقه بالا...میمونم تا 12 شب! ناهارتو که میخوری...با شوهرت میری بیرون؟ دعواتون میشه؟ اذیتت میکنه؟ کاش میتونستم ازت مراقبت کنم...کاش دخترت نبودم..و ای کاش من مادرت بودم تا مراقبت باشم...

شاید بیشتر از همه ما فاصله گرفتیم نه؟

زیاد خودمو تو فضای مجازی غرق کردم؟

خب...اینو از خودت یاد گرفتم:)))

ولی...کم میبینمت..کم حرف میزنیم...اما دوست دارم..

باشه؟

یادت باشه!

حاضرم هر کسیو که اذیتت میکنه نابود کنم...فقط لب تر کن:)

الان....با نبود دختر خالت کنار اومدی...

همه چیز داشت خوب پیش میرفت

اما..توی بهمن...دوباره بهم ریخت!

نمیتونم جلوی مردن آدما رو بگیرم!

اگه میتونستم...سال های زندگی خودمو به کسایی که دوسشون داری نذری میدادم!

تا بیشتر کنارت باشن!

تا نرن

تا دلت براشون تنگ نشه...تا گریه نکنی!

ببخشید که همچین توانایی ای ندارم:)

ببخشید
۰
۰
بی نقاب
بی نقاب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید