به قلم: سید پژمان حسینی نویسنده و پژوهشگر تاریخ

ولی خان بکش معروف به ولی خان ممسنی کلانتر مقتدر طایفه بکش ایل ممسنی بود که در زمان محمدشاه قاجار سر به شورش گذاشت و توسط عوامل قاجار سرکوب و تبعید گردید!
واقعه شورش ولی خان بزرگ در کتاب ناسخ التواریخ اینگونه روایت شده است:
... قصۀ ولى خان ممسنى اكنون حديث معتمد الدّوله در مملكت فارس به پاى مىرود، بعد از آنكه فرمانفرما و شجاع السّلطنه را روانۀ دار الخلافه نمود، اراضى فارس را به تحت فرمان كرد و به دفع مخالفين پرداخت. نخستين محمّد على خان ايلخانى قشقائى و ميرزا محمّد فسائى را گرفته روانۀ طهران نمود،
امّا ولى خان ممسنى كه روزگارى دراز مىرفت كه با فرمانگزاران فارس طريق فرمان نمىسپرد و در عصيان با كارداران دولت نامبردار بود، هم در اين وقت 10000 تن سوار گرد خود انجمن كرده، تمامت شوارع و طرق را مسدود داشت و كاروانيان و مجتازان را عرضۀ نهب و غارت مىگذاشت، قلعۀ گل و گلاب و قلعۀ سفيد كه از زمان رستم دستان تاكنون به استحكام داستان است، از معاقل او بود و در طريق اين قلاع سنگهاى صخره تعبيه كرده بود كه اگر وقتى مردم بيگانه بدانجا يورش برند و صعود كنند به اندك جنبشى كوه پارهاى چند زبر زير شود و از فراز به فرود رود كه هر لختى 200 مرد را با خاك عجين سازد.
مع القصه معتمد الدّوله يك تن از ملازمان خود را بدو فرستاد و پيام داد كه بيهوده دورگرد مباش كه در مملكت چنين پادشاهى قهار ملاذى و پناهى از بهر تو نخواهد بود. ولى خان، محمّد باقر خان پسر خود را به نزديك معتمد الدّوله فرستاد و اظهار فرمانبردارى كرد و خواستار شد كه او را حاضر خدمت نكند.
معتمد الدّوله، محمّد باقر خان را مورد ملاطفت و اشفاق داشت و به تشريفات گوناگون خاطرش را شاد ساخت و گفت تا ولى خان را ديدار نكنم هرگز نزد من موثق نباشد و خاطر او نيز آسوده نشود، هماكنون تعجيل كن و با پدر به نزديك من بشتاب. محمّد باقر خان برفت و قصّه بگفت. ولى خان با خود انديشيد كه اگر يك تنه به شهر دررود و فرزندان و لشكريان او به دست نباشند، معتمد الدّوله هرگز او را مأخوذ ندارد. پس اموال و اثقال خود را در قلعۀ سفيد جاى داده نگاهبان برگماشت و اهل و عشيرت خود را به اتّفاق محمّد باقر خان پسرش در قلعۀ گل و گلاب سكون فرمود و خود به شهر درآمده، نزديك معتمد الدّوله حاضر گشت. مردمان از ديدار او عجب كردند و در نزد معتمد الدّوله دوست و دشمن متّفق الكلمه گشتند كه ديو بيابانگرد به پاى خويشتن به بند آمده، رها كردن او از خرد بعيد است. لاجرم معتمد الدّوله فرمان كرد تا او را گرفته بازداشتند.
ولى خان چون خود را گرفتار ديد از در زارى و ضراعت بيرون شد و بر ذمّت نهاد كه قلعۀ سفيد را بر روى لشكريان مفتوح دارد و چندانكه اموال مردم را به غارت و سرقت برده و چندانكه پسران فرمانفرما هنگام فرار ذخيرۀ خود را نزد او به وديعت نهادهاند بسپارد. لاجرم معتمد الدّوله، محمّد طاهر خان قزوينى را با 2000 تن سواره و پياده مأمور به فتح قلعۀ سفيد ساخت و سليم خان سركردۀ سوارچگنى و حسنعلى خان سرهنگ فوج زرندى را با او متّفق داشت. ولى خان را نيز با ايشان سپرد و فرمود او را نگران بباشند تا آن زمان كه آنچه بر ذمّت نهاده ادا سازد. پس محمّد طاهر خان، ولى خان را برداشته تا به قلعۀ نورآباد كه از مستحدثات ولى خان است و تا قلعۀ سفيد نيم فرسنگ مسافت دارد كوچ داد. در آنجا ولى خان با وعده وفا كرد و قلعۀ سفيد را از مردم خود پرداخته به دست لشكريان سپرد و محمّد طاهر خان فوجى از سربازان زرندى را به حراست آنجا بازداشت و با ولى خان اظهار مهر و حفاوت افزون كرد و پس از روزى چند او را گفت: از اين سفر نه غرض قلعۀ سفيد بود و بس؛ بلكه اموال منهوبه بايد مسترد شود و قلعههاى ديگر نيز سپرده آيد.
ولى خان از اصغاى كلمات او از سپردن قلعۀ سفيد نيز پشيمان گشت و روزى چند به مماطله و مسامحه مىگذشت تا يك شب كه محمّد طاهر خان را دل به طرف لهو و لعب رفت، بساطى بگسترد و سران سپاه را نيز حاضر كرد و بگساريدن كاسات عقار و اصغاى موسيقار پرداخت. ولى خان كه حاضر انجمن بود چون دماغها را از تبخير شراب پرتاب ديد و نگاهبانان خود را نيز سرشار پيمانه و از خويش بيگانه يافت، كس فرستاد و بعضى از مردم خود را از قلعۀ نورآباد برآورده در كنار لشكرگاه، ايشان را با خود همداستان ساخت و ناگاه بر مستان تاخت و در حملۀ نخستين محمّد طاهر خان و رضا قلى خان و سليم خان را مأخوذ خود داشته تا قلعۀ نورآباد براند و بند برنهاد و لشكر او را هزيمت كرد، چنانكه تا شيراز عنان نكشيدند و چون صبح برآمد كس به قلعۀ سفيد فرستاد سربازان زرندى را پيام كرد كه هماكنون از قلعۀ سفيد بيرون شويد و سر خويش گيريد و اگرنه سركردگان شما را سر برگيرم. سربازان زرندى در پاسخ گفتند ما فرمانبردار پادشاهيم و از قتل 100 تن چنين سركردگان باك نداريم و در حراست قلعه نيكوتر شدند. اما از آنسوى چون هزيمت شدگان به شهر شيراز در رفتند، معتمد الدّوله از اين قصّه آگاه شد و سخت تافته خاطر گشت و در زمان لشكرى از سوار و پياده به ساز كرد و با توپخانه و قورخانه به ملازمت شكر اللّه خان نورى و شيل صاحب انگريزى بيرون فرستاد و ايشان تا قلعۀ نورآباد تاختن بردند.
ولى خان چون قوّت مقابله و مقاتله نداشت، عشيرت خود را كوچ داده با اموال و اثقال راه بيابان برگرفت و از دور و نزديك در شعاب جبال و شكاف اراضى از اين درّه به آن درّه همى شد [و] محمّد طاهر خان و ديگر سركردگان را با خود محبوسا همى برد. از پس او لشكريان، قلعۀ نورآباد را فروگرفتند و در فحص حال ولى خان همى روز شمردند. يك دو ماه كه بدينگونه رفت و اين خبر در طهران معروض درگاه شاهنشاه غازى افتاد، پادشاه را عرق غضب در ضربان آمد و معتمد الدّوله را فرمان كرد كه چون اين منشور بخوانى، بىتوانى خويشتن از شيراز بيرون شو و ولى خان را در هر بيغوله كه باشد دستگير كرده و دست بسته به حضرت فرست. چون اين منشور به معتمد الدّوله رسيد يكدل و يكجهت آهنگ ولى خان كرد و از آنسوى چون ولى خان در حبس و بند محمّد طاهر خان و ديگران سودى نيافت، بلكه آن را سبب تهييج و جنبش لشكر دانست، ايشان را رها ساخت تا به شيراز آمدند. پس معتمد الدّوله محمّد طاهر خان را در شيراز گذاشته خود با سپاهى بزرگ خيمه بيرون زد و در خدمت شاهزاده فيروز ميرزا كه اين وقت حكومت فارس نامزد وى بود راه برگرفت.
ولى خان چون اين بشنيد سفر بهبهان پيش گرفت كه خويشتن را به قلعۀ گل و گلاب رساند و در آنجا متحصّن گردد. خواجه حسين گلابى كه از پيش با او همداستان بود، مقدم او را مبارك داشت و قلعۀ گل كه در فرود قلعۀ گلاب واقع است بدو سپرده و او باقر خان پسرش را با زنان و فرزندان در آنجا جاى داد و خود با لرهاى ممسنى اطراف بيابان گرفت و هرروز در بيغوله و دره [اى] روز همى گذاشت. از اينسوى چون فيروز ميرزا و معتمد الدّوله با آن لشكر نامور به اراضى بهبهان رسيدند و خواجه حسين از عدّه و عدّت ايشان آگهى يافت، دانست كه از در ستيزه بيرون شدن پيشانى بر سندان زدن است، لاجرم بىدرنگ به لشكرگاه فيروز ميرزا درآمد و نخستين به نزديك معتمد الدّوله آمده، اظهار عقيدت و انقياد كرد و بىكلفت خاطر قلعۀ گلاب را مسلم داشت. معتمد الدّوله حكم داد تا 300 تن از سربازان در قلعۀ گلاب جاى كردند و چون قلعۀ گلاب بر قلعۀ گل مشرف بود، سربازان دهان تفنگها را به طرف باقر خان و فرزندان و زنان ولى خان گشاد دادند. زمانى دير برنيامد كه قلعه مسخر گشت و لشكريان تاختن كرده، باقر خان و عشيرت ولى خان را به تمامت دستگير نمودند و دست بسته به لشكرگاه فرستادند.
در اين وقت نيز مكشوف افتاد كه ولى خان در اراضى كازرون گريخته است و در آنجا روزگار همى برد، معتمد الدّوله بفرمود تا اسمعيل خان قراچورلو با 300 تن سوار از دنبال او شتاب گرفت و در عرض راه معلوم داشت كه ولى خان در قريۀ خانهزنان كه از قراى شيراز است پنهانى زيستن كند. لاجرم به شتاب برق و باد تاختن برد. نيمشبى اطراف او را فرو گرفت؛ و بىآنكه تيغى از نيام برآيد يا تيرى از كمان گشاده بيند، او را گرفته و بسته به كازرون آورد و صورت حال را معروض فيروز ميرزا و معتمد الدّوله داشت و حكم رفت تا او را به شيراز كوچ داد.
بعد از ورود او به شيراز، معتمد الدّوله، ولى خان را با كنده و زنجير روانۀ دار الخلافه نمود و بسيار كس از مردم او را كه اصول شرارت بودند نابينا ساخت و از دزدان و صعاليك قبيلۀ او و ديگر قبايل چندان سر بريد و از سرهاى ايشان منارها برآورد كه قاطعان طرق را يكباره دست طمع مقطوع گشت، چنانكه وقتى مسموع افتاد كه يك تن از ملازمان معتمد الدّوله را معادل 1000 تومان زر مسكوك بر فتراك بسته بود و در اراضى ممسنى اسب را بر درختى بسته بخفت و اسب رها گشته برفت، بعد از 2 روز كه اسب خويش را بيافت همان زر بر فتراك بسته داشت و هيچكس را از قبايل ممسنى آن دل نبود كه تواند آن زر بگشايد و دست بدان آلايد. لاجرم كاروانيان و مجتازان در امن و امان بزيستند.