
عمامه عمامه رازدار است.
سنگ صبور است.
عمامه، میداند.
خستگی جان و سِرّ دل و بیسروسامانی سَر را میداند.
عمامه شاهد است.
روزی عمامه خونی ضربت خورده شهادت میدهد و روزی دیگر، عمامهای سوخته.
جماعتی عمامه خونین کنار سجاده محراب مسجد را دیدند و گفتند:
"مگر علی نماز میخوانْد؟"
و دگر روزی، گرد و خاک روی عمامه سیاه سید را دیدند و متوجه تلاشهایش نشدند.
حتما باید عمامه میسوخت؟ تا بپرسند، مگر ابراهیم نباید پشت میزی مجلل درحال فرستادن پیام تبریک عید باشد؟
بالگرد؟ مگر رئیس جمهور سوار بالگرد میشود؟ پس لندکروز ضدگلوله کجاست؟
این مرد در نقطه صفر مرزی چه کار دارد؟
اما، گویا باید عمامه بار دیگر از سرِ عابدی میافتاد، تا افتراق حق و باطل اشکار شود.
ضدانسانهایی که نیشخند میزنند، روسپیهایی که عکس عریان منتشر میکنند و نجسخوارانی که در غم و عزایِ ایران، بساط شادی و شرابخواری به پا کردهاند. این اولین عمامه نبود که بر خاک افتاده؛ در اُحد نیز هِند، در شادیِ شهادت حمزه سیدالشهدا، تن عور خود را پیشکش زرهپوشان مشرک آب از دهان آویخته کرد.
اینها همان، "هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ" است.
در عزای سید، بار دیگر اولاد ابوسفیانها سروصدا خواهند کرد.
کاش عمامه روایت میکرد،
فریاد میکشید؛
شبی از سنگینی کیسه دوش مولا و خانه یتیمان میگفت،
روزی هم از ورزقان و کهنلو و درمانگاهی که کیغول نداشت..
به قلم حنانه جلال، دانشجوی مهندسی برق ۱۴۰۱