نمیدونم چطور شروع کنم یا از چی بنویسم اما چیزی که این روز ها ذهنم رو مغول خودش کرده اینه که اینجا تلاش لزوما نتیجه بخش نیست. سالها بری بدویی بدویی بدویی که یه چیزی بسازی و یهو بخوری به چنین شرایطی و بفمی همه چیز رو روی آب ساختی!
آخ که چیکار میشه کرد. همه بهم میگن تو باید از ایران بری، اما خب کجا برم؟ من اصلا دیگه حل از صفر ساختن رو ندارم!
به خودم و خیلی های دیگه مثل خودم که نگاه میکنم میگم حیف از این همه تلاش زمان و استفادادی که اینجا در بطن شکوفایی خفه میشه، میسوزه و از بین میره.
قبل از این 150 ساعت ما یک شرکت 9 نفره نسبتا موفق بودیم که داشتیم با هر ضرب و زوری که بود در اقتصاد نصفه و نیمه ایران کار میکردیم. بعد از این جریانات نمیدونم اصلا باید چیکار کنیم. درامد شرکت صفر شده. استرس وجودم رو گرفته و فکرم به اینه که کی رو تعدیل کنیم کی رو نگه داریم. اصلا حتی نمیدونم به نقطه گرفتن این تصمیم تعدیل میرسم یا باید در مورد تصمیم (تعطیل) کردن شرکت فکر کنم.
فکر کن سالها سختی چند برابر رو به جون بخری که بتونی یه سفره ای پهن کنی که خودت و چهار نفر دیگه از سرش نون بخورید و تهش نه با یک تصمیم اشتباه از خودت و یا نه کاری که رقیبت در قبال تو میکنه از بین میری. در فرایندی که اصلا تو درش هیچ دل و تصرفی نداشتی از بین میری. بدون هیچ کنترلی برای جلوگیری و یا بهبود شرایط، فقط میتونی بشینی نگاه کنی که چطور همه آن چیزی که به سختی ساختی داره از بین میره
این بمونه اینجا به امید اینکه سالهای بعد بیام ببینیمش و بگم عجب!! چه روزگاری رو از سر رد کردیم :(