من پیرمرد و دریای همینگوی را خیلی دوست دارم. چیزی در مبارزه پیرمرد و آن ماهی بزرگ هست که جذبم میکند. مبارزهای بین پیرمرد و ماهی بزرگ که در نهایت هر دو در آن میبازند. هر دو باشکوه و باوقارند و هر دو برای چیزی میجنگند که برایشان با ارزش است. اما این وسط همیشه کوسههایی هستند که پیروزی و شکست دو طرف را به تباهی میکشند و بختی که وقتی باید باشد نیست. و همیشه برایم این سوال پیشمیآید که آیا سانتیاگو، پیرمرد قصه، یک بار دیگر به دریا و ماهیگیری میرود یا نه؟ آیا وقتی بعد از هشتاد و پنج روز آن ماهی بزرگ گرفتار طعمهاش شد کار درست این بود که رهایش نکند یا چون از ساحل خیلی دور شده بود و توانش کم بود باید رهایش میکرد؟
من چی؟ آیا من هم بعد از این مبارزه نافرجام باید دوباره برگردم و بجنگم یا رها کنم تا بگذرد؟ تا کجا باید بخت را دنبال کرد؟ تا کی و کجا باید دنبال ماهی بزرگ رفت؟ گاهی انگار هر چه تلاش کنی ماهی بزرگ نصیب تو نیست و باید بین شکست و اسکلت پیروزی یکی را انتخاب کنی.
ولی من دوست دارم از همه متن کتاب این به خاظرم بماند "توی دلش می گفت : ناامید بودن احمقانه است . از اون گذشته , به باور من گناهه !