مثل همیشه خوش و خرم توی ماشین نشسته بودیم؛ بابام داشت شغل خودش، یعنی «رانندگی»، رو به بهترین نحو ممکن ایفا میکرد، و طبق معمول، مهارت زیادش رو به رخ داییم که تازه گواهینامه گرفته بود و هنوز زیادی تازهکار بود، میکشید.
داییم هم بنده خدا، با کمی دو دوتا چهار تا کردن و کلنجار رفتن با خودش، گفت: «درسته که بلد نیستم، ولی بهش نشون میدم که خوب یاد میگیرم.» کمی روی صندلیش وول خورد و بعد، با کمی نگرانی و هیجانی که توی صداش موج میزد، رو به بابام گفت:
«آقا مرتضی، اگه انقدر خوب بلدی، بیا و بهم یاد بده.»
بابام هم از خدا خواسته، از اونجایی که دلش برای استادبازی، منم منم و بیشتر نشون دادن خودش تنگ شده بود، با سر و کله پیشنهاد شیرین دایی رو پذیرفت:
«چشم آقا رضا، معلومه که میتونم، الکی که راننده اتوبوس شرکت واحد نیستم که!»
و حین صحبتش، ماشین رو کنار زد تا جابجایی صندلیها انجام بشه. بابام و داییم جاشون رو عوض کردند، و بابام یه توضیح مختصر و کاربردی به داییم داد، طوری رفتار میکرد که انگار صد سال سابقه کار توی آموزشگاه رانندگی داره.
در هر صورت برای من این چیزا مهم نبود، حوصلهام سر رفته بود و میخواستم زودتر برسم خونه که «زیست» بخونم و تست بزنم.
حوصله کَل انداختن اونها رو نداشتم، پس ایرپادهایم رو توی گوشم فرو کردم، خودم رو با آنالیز کردن فضای سبز پارک مشغول کردم و توی دریای مواج افکارم غرق شدم.
ایرپاد به دردنخورم، با وجود پخش آهنگ متال، حتی زورش نمیرسید که صدای اطرافم رو کامل پوشش بده و گوشهام همچنان شاهد استادبازیهای بابام بود.
بابام با آرامش و لحن صدایی که انگار سخنران همایش بینالمللی رانندگیه، گفت:
«خب آقا رضا، حالا همونطور که داری حرکت میکنی، پات رو از روی گاز بردار و بذار روی کلاچ.»
داییم کمی گیج میزد اما اون هم بلد بود که نقش بازی کنه، نقش شوماخر؛ پس خودش رو جمع و جور کرد و با قدرت، به جای عمل کردن به حرف بابام، اشتباهی گاز داد.
گاز دادن همانا، و سرعت گرفتن ماشین همانا.
تنها کاری که بابام توی اون شرایط تونست انجام بده، داد و بیداد کردن و چرخوندن فرمون بود:
«پات رو بردار!»
من توی اون وضعیت، به جای نگرانی، فقط خندهام گرفته بود، انگار که همه چی برام یه شوخیه. مامانم راست میگفت، من حتی به ترکهای دیوار هم میخندم چه برسه به این وضعیت.
اما زمانی که ماشین ناگهان از زمین کنده شد و دل به هوا سپرد، لبخند که هیچی، روحم پر کشید. قلبم روی کفپوشهای ماشین افتاد، روحم به سقف ماشین برخورد کرد و همین که روی چمنها فرود آمدیم، روحم هم به تنم نشست.
قفسه سینهام به شدت بالا و پایین میرفت، اما حتی این هم مانع از خندهام نشد. مگه میشه یه ماشین پرواز کنه؟ داییم اصول فیزیک رو در هم شکست، انگار که تمام زحمات انیشتین و نیوتن براش یه شوخی بزرگ بود، کاری که داییم کرده بود، روح "کارل بنز" خدا بیامرز رو توی قبر به لرزنده انداخت.
داییم برگشت و چشم غره ای به من رفت اما همین کارش باعث شد بیشتر بخندم و بین خنده هام بگم:
«دایی...باورت میشه؟ الان این نباید توی گینس ثبت بشه؟»
داییم زیر لب "زهرمار" ای گفت.
بابام از این متعجبتر نمیشد؛ اگه میگفتن که فضاییها به زمین اومدن، باورش براش آسونتر بود تا اینکه یه روزی با ماشین پرواز رو تجربه کنه.
با لحنی سرشار از بیچارهگی سوال ذهنش رو به زبون آورد: «حالا چطوری از پارک بریم بیرون؟»
که با صدای سوت بلند پارکبان، از ذهن آشفتهاش و بعد از ماشین بیرون پرید، شروع کرد به توضیح دادن قضیه به مرد.
من و داییم هم از ماشین بیرون زدیم و بعد با هل دادن ماشین، ماشین رو از اون پارک کذایی بیرون بردیم.
در تمام طول راه، داییم مدام به بابام قضیه رو توضیح میداد و بابام هربار میپرسید:
«مگه میشه آخه؟ این همه سال من رانندگی کردم و همچین چیزی نشده.»
ولی بار آخر، داییم رو به بابام با خنده گفت:
«آره جون خودت، یادمه یه بار سرگردنه لبه کوه های امامزاده داوود فرمونت از جا درومد.»
و این دفعه نوبت من بود که داییم رو بازخواست کنم تا برام قضیه رو تا وقتی که میرسیم خونه تعریف کنه.
از اون روز به بعد، خاطره مورد علاقه و خندهدار بین ما سه نفر، «ماشین پرنده» شده و نقل همه مهمونیهاست.
#دنده_عقب_با_اتوابزار