مقدمه ای بر ۲ سال تباهی

این مثلا منم یخورده تپل تر فقط
این مثلا منم یخورده تپل تر فقط

وای چقدر نوشتن سخته اونم برای منی که تا حالا بیشتر خواننده بود و این پست اولین چیزیه که به صورت عمومی مینویسم پس تصمیم گرفتم این پاراگراف رو برای رفع کوتی بنویسم و بهتون بگم که انتظار یه متن فاخر که سر و ته داشته باشه رو نداشته باشین چون قرار همونجوری که حرف میزنم بنویسم . خب بریم سر اصل مطلب :

تصمیم سخت بود و جانکاه ولی بالاخره گرفتمش رفتن به خدمت .... سربازی رو میگم

من وقتی کودکی بیش نبودم یه تصور کال آو دیوتی طوری از سربازی داشتم که قراره برم اونجا دهن همه دشمنا رو سرویس کنم برگردم و حس خوبی داشتم بهش ولی خوب خودتون بهتر میدونید و لازم نیست بگم که کودکی است و هزار...

پ.ن۱: پایان پاراگراف قبلی رو از اصغر فرهادی الهام گرفتم و ایده خودم نبود

اما روزها گذشت و گذشت و در این بین هیکلم گنده تر شد , تفکراتم عوض شد , هدف هام و علایقم عوض شد و همونجور که خیلی چیزا عوض شد اون تصور کال آو دیوتی طور جاشو داد به یه چیز دیگه .

داستان از ۲ سال پیش شروع شد یعنی درست ۱ سال قبل از اینکه دروه لیسانس تموم بشه . من میخواستم بعد از فارغ التحصیل شدنم به تهران مهاجرت کنم برای پیشرفت بیشتر تو حوزه کاریم و از این صوبتا

اما ازون جایی که ما زنده از آنیم که آرام نگیریم داستان سربازی یا بهتر بگم کابوس سربازی تو ذهنم شکل گفت و سر یه دوراهی قرار گرفتم که بعد از کارشناسی برم تهران و تو یه دانشگاه الکی برای فرار از سربازی و کار کردن برای دوره کارشناسی ارشد ثبت نام کنم یا اینکه بعد از فارغ التحصیلی برم سربازی و بعد از خدمت راهمو ادامه بدم .

بماند که روز ها گذشت و من فارغ التحصیل شدم اما نه دانشگاه ثبت نام کردم نه رفتم سربازی و تصمیم گرفتم از فرصت ۱ ساله فراغت از تحصیل استفاده کنم و تلاش کنم اگه بشه سربازی رو بپیچونم هر چند این ۱ سال فقط به تلاش برای پیچوندن سربازی نگذشت و کلی چیز جدید یاد گرفتم , با آدمای جدید آشنا شدم و چیزای جدید رو تجربه کردم که میتونه هر کدوم از اینا در آینده به کارم بیاد. اینا رو گفتم که بگم اون ۱ سال فرصت فراغت از تحصیل هم تمام شد و من دوباره سر دوراهی رفتن به دانشگاه یا سربازی گیر کردم پس مجبور بودم تصمیم نهایی رو بگیرم .

خلاصه بعد از کلی سبک سنگین کردن و خوندن و شنیدن تجربیات بقیه به این نتیجه رسیدم که الان برم بهتر از اینه که وقتی سنم بیشتر شد و یا تو یه شرایط بهتر از الان بودم مجبور باشم برم سربازی و اینگونه شد که دفترچه رو پست کردم و اعلام آمادگی کردم برای ۲ فاکینگ سال سرباز گمنام امام زمان باشم و حافظ جان , مال و ناموس مردم کشورم که قرار از ۱ آبان ۱۳۹۶ در جایی فعلا نامشخص شروع بشه .

این پست رو نوشتم که یجورایی موتور محرکم باشه که اتفاقات جالبی که تو سربازی برام میفته رو اینجا بنویسم که اگر در آینده ویرگولی بود و من بیام بخونمشون و بخندم بهشون و ممکنه برای کس دیگه ای هم جالب باشه پس به قول خارجیا stay tuned for the next post.
پ.ن۲: و در آخر هم بد نیست اشاره کنم که بی مزه هم خودتونید ((:

و من الله التوفیق

۱۳۹۶/۷/۱۱

حامد اسماعیلی