رویای من 1

چشمامو باز کردم و ده تا پله روبروم دیدم که می‌رفت پایین. پله‌های سنگی خورده شده‌ای که درزهاش به سبزی می‌زنه. آروم رفتم به سمت پله‌ها. پله‌ی اول، آروم‌تر شدم. پله‌ی دوم، حس کردم سبک‌تر شدم، و همین‌طور که پایین می‌رفتم احساس بی وزنی توم بیشتر می‌شد. آخرین پله، و انگار تو هوا معلق بودم. خنکی چمن رو زیر پاهام حس کردم. اطرافم پر از درخت‌های گیلاس با شکوفه‌های سفید بود. سفیدی شکوفه‌ها روی چمن زیر درخت‌ها دیدنی بود. بوته‌های نیلوفر دو طرف مسیر بین درخت‌ها به هم تنیده بودند. بوته‌های نیلوفر منو یاد مادرم می‌ندازن. یادمه با هم تو بالکن خونمون تابستون نیلوفر و یاس می‌کاشتیم. آروم چند قدم جلو رفتم. دورتر یه رودخونه دیدم که از پشت درخت‌ها می‌اومد توی مسیر، بعد دوباره می‌رفت پشت درخت‌های سمت دیگه. اون طرف رودخونه یه خونه‌ی زیبا بود. دوتا بچه، به نظر خواهر و برادر، داشتن جلوی خونه بازی می‌کردن. نگاهشون کردم، می‌خندیدن، جیغ می‌زدن و دنبال هم می‌کردن، به هم می‌رسیدن و از خوشی هورا می‌کشیدن، جر می‌زدن و بحث می‌کردن. یه زن زیبا از خونه بیرون اومد و با خنده‌ بچه‌ها رو صدا کرد که به داخل خونه برن. چهره‌ی زن به قدری زیبا بود که سخت می‌شه با زبان وصفش کرد. موهای شرابی، لب‌های سرخ، چهره‌ی رنگ پریده‌ای که جلوه‌ی سرخی موها و لب‌ها رو دوچندان می‌کرد. با دیدن چهرش از درون گرم شدم. آشنا بود، انگار جایی دیده بودمش قبلا، اما اصلا یادم نمی‌اومد که کجا و کی. وقتی که بچه‌ها و مادرشون رفتن داخل خونه، دوباره به خودم اومدم. نفهمیدم زمان چجوری گذشت. حتی یادم نمی‌اومد قبلش مشغول چه کاری بودم. انگار از هیچ رودخونه و خونه و بچه‌ها و زن ظاهر شدن. در یک چشم به هم زدن. صدای بسته شدن یک در از پشت سر رشته‌ی افکارمو پاره کرد. برگشتم، یادم نمی‌اومد دری دیده باشم. صدا از کجا بود؟ ولی مهم نبود، دوباره برگشتم به سمت رودخونه. ولی نه رودخونه‌ای بود، نه خونه‌ای، نه زنی، و نه بچه‌ای. همونجور که ظاهر شده بودن، همونجور هم غیب شدن. به جاشون یک مرد رو دیدم که جلوی من خیره شده بود به جایی که قبلا رودخونه و خونه و بچه‌ها و زن حضور داشتن. مرد روی دو تا زانوش روی چمن بود. از رنگ و کم پشتی موهاش می‌شد حدس زد که اواسط دهه‌ی سی زندگیشه. رنگ پوست گردن و دست‌هاش خاکستری بود. یه پیرهن بلند و گشاد سفید و یه شلوار پارچه‌ای سیاه رنگ به تن داشت. پاهای کبود و برهنش از پشت سر معلوم بودن. مرد خیره بود به جایی که هیچی نبود. بوی حسرت رو تو هوا می‌شد حس کرد. رفتم به طرفش، ده قدم بیشتر بین ما فاصله نبود. قدم اول، دوباره وزنم رو روی پاهام احساس کردم. قدم دوم، سنگین‌تر شدم. قدم سوم، چهارم، و همین‌طور سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. به قدم دهم که رسیدم یادم نمی‌اومد برای اونجام. کسی نبود، چیزی نبود. شب بود، بین درخت‌ها، توی باغ. پاهام سست شدن، به پشت روی زمین افتادم. آسمون پر از ستاره بود، زلال و درخشان. از روبرو صدای آب می‌اومد، ولی سرم به قدری سنگین بود که نمی‌تونستم گردنمو بلند کنم و نگاه کنم. تلالو نور از طرف رودخونه به چشم می‌خورد، مثل رقص یک نور بزرگ زرد و نارنجی. و صدای تق تق سوختن چوب. ساعت زنگ زد و من بلند شدم.