خواب روی کیبورد

خیلی دوست داشتم از این بنویسم که ما با جهان چند چندیم و قراره آخرش چی بشه ولی روز واقعا سختی رو گذروندم (ساعت ۸ صبح شده و با چشمان نیمه باز مشغول نوشتن هستم) و الان حال رفتن به عمق هستی رو ندارم. در عوض کمی از این می‌نویسم که چرا هر روز بیش از ۱۲ ساعت کار می‌کنم.

سکانسی از سریال فرینج
سکانسی از سریال فرینج

بخشی زیادی از کار من سر و کله زدن با وب/اپ سرورها هستش. کاریه که هیجان خاصی برام نداره،‌ هرچند چالشی مثل چالش امشب گرچه سخت ولی لذت بخش هم بود. در شرح کلی این کار می‌تونم بگم که به سرور میگیم که وقتی درخواستی از طرف کاربر میاد باهاش چیکار کنه و ابزارهای مختلف چطور باهم تعامل کنن، و یا مثلا در یک زمان خاص کار خاصی رو انجام بده. محیط کار در عمده موارد چیزی مثل اینه:

ترمینال گفتگو با سرور (یا بهتره بگیم سیستم عامل)
ترمینال گفتگو با سرور (یا بهتره بگیم سیستم عامل)

تازه ۲۰ سالم شده بود که تو یه شرکت کوچک مشغول به کار شدم. اونقدر به کارم علاقه داشتم و همکارهای خوبی داشتم و همچنین تشنه یادگیری بودم که به یک workaholic تبدیل شدم و وقتی به خونه بر می‌گشتم تا نیمه‌های شب مشغول یادگیری بودم. بعدتا یه رابطه ناموفق داشتم که باعث شد بیشتر تو کارم غرق بشم. بعدها یاد گرفتم این عادت رو کنار بذارم، برای خودم، دوستان و خانواده‌ام بیشتر وقت بذارم، تفریح و ورزش کنم. یا به طور کلی سعی کنم از زندگی لذت بیشتری ببرم.

پارسال بود که به واسطه یکی از دوستان با زمینه کاری جدیدی آشنا شدم و انگار که دنیای جدیدی کشف کرده باشم. اولین قدم‌ها رو برای دوستم، و قدم‌های بعدی رو از سر کنجکاوی خودم برداشتم. تا جایی که اونقدر برام جذاب شد که برای اینکه از کار اصلی خودم عقب نیوفتم حاضر شدم از تفریح و خوابم کم کنم.

شاید مسخره باشه ولی انگار سال‌ها بود که از کاری که جلوی چشمم بود، توش نه خیلی خوب ولی خوبم، و انقدر ازش لذت می‌برم دور بودم.

بارها نا امید شدم، بارها خسته شدم و ... ولی شغل آینده‌ام رو انتخاب کردم و برای زندگی‌ای که می‌خوام ادامه میدم. نتایج پیشرفتم رو سعی می‌کنم اینجا به اشتراک بذارم (یا حتی اگه شکست خوردم).