در پنج دهه ابتدایی قرن بیستم، کشورهای گوناگونی در مدار ملیگرایی قرار گرفتند. ملیگرایی البته نه به این معنا که حاکمان ملت خود را در اولویت قرار بدهند؛ بلکه به این معنا که میآمدند، خود را وارث یک نژاد یا یک عنصر تاریخی میکردند و در جهت نابودی تمام عناصر فرهنگی، اجتماعی و حتی انسانی دیگر اقدام میکردند. رویکردی که منجر به اوجگیری فاشیسم در روسیه، آلمان و دیگر کشورها شد.

در ایران نیز، همزمان با این روندی که در جهان شکل گرفت، ما شاهد قدرتگیری یک شخصیت نظامی به اسم «رضاخان» بودیم. شخصیتی که در ابتدا خود را مقید به ارزشهای اسلامی فرهنگ ایران نشان داد و سپس، آشکارا بر علیه این ارزشها قیام کرد و تلاش نمود تا سلطنت دیکتاتوری خود را به حکومتهای ایران باستان، نظیر هخامنشیان گره بزند.
اقدامات رضاخان، اگرچه در ظاهر به نفع ایران بودند و با این پیوست که در جهت ملیگرایی هستند اجرا میشدند، اما در واقع در جهت منافع شخصی و تثبیت اقتدار او انجام میشدند. برای مثال، برخلاف تبلیغات رایجی که سلطنتطلبان مجازی انجام میدهند، اقدام به اجرای «کشف حجاب اجباری» را در راستای حضور زنان در جامعه معرفی میکنند؛ این اقدام نه تنها منجر به آن نشد که جامعه را در ضدیت آن مسیر که از دوره مشروطه آغاز کرده بود شد.
با این حال، حضور پیوسته نیروهای نظامی رضاخان در خیابانها و اجرای سنگین و جدی آن با وجود مخالفت مردم و روحانیون، برای ایجاد آن چهره کاریزماتیک و قدرتمند از شخصیت وی اقدامی مفید بود. هرچند که همین بعدها منجر به دست کم گرفته شدن قدرت رحانیون سنتی و همچنین طبقههای اجتماعی مختلف دیگر شد و در نهایت هم همانها، دودمان پسرش را برباد داند.
با اینحال، ملیگرایی دوره پهلوی که ترکیبی از دیکتاتوری بیسابقهای که در ایران نظیر نداشته با تبلیغات فراوان بود، در عمل درصدد خشکاندن ریشههای فرهنگی و اجتماعی ایرانیان و بر هم زدن نظمی که در طی هزاران سال و با خرد و دانش ایرانی شکل گرفته بود همراه شد و در نهایت هم، از آنجا که ملیگرایی آن وارداتی و بدون مشروعیت مردمی بود، در انتها نیز برای همیشه به فراموشی سپرده شد. همانطور که فاشیسم اروپایی نیز فروپاشید و شرایط جدید، منجر به اوجگیری نظم لیبرال در جهان شد.

از دهه 1960، یعنی تقریبا از همان زمانی که کندی با سخنرانیهای پی در پی تلاش داشت تا به همگان اثبات کند که دموکراسی آمریکایی منجر به حفظ کشورها میشود و آشکارا تمام ثروت آمریکا را خرج مبارزه با کمونیست و جنگ در ویتنام میکرد، آمریکا رهبری نظمی را بر عهده گرفت که تا همین چند سال پیش در جهان دوران جنگ سرد و پس از آن ادامه داشت. نظمی که در آن آمریکا، آشکارا به دنبال جهانیسازی اقتصاد، کاهش جمعیت و حمایت از اقداماتی نظیر به رسمیت شناختن همجنسبازی و دیگر موارد این چنینی بود. روندی که منجر به بازشدن درهای کشورهای اروپایی و آمریکا بر روی مهاجران آسیایی و آفریقایی شد و در طی 50 سال، اندک اندک بر شدت رشد و اثربخشی این سیاستها افزوده شد.
در ایران ولی اتفاق دیگری افتاد؛ طبقههای اجتماعی متلاشی شده و زخم خورده در اثر حماقتهای تاریخی محمدرضاشاه در دهه 30 و 40، انتقام سنگینی از او گرفتند. انقلاب 57، به بیش از پنج دهه دیکتاتوری در ایران پایان داد و نظم موجود درخاورمیانه تغییر کرد: ایران دیگر قرار نبود ثباتدهنده خاورمیانه باشد؛ بلکه آمریکا آن را طوری هدایت و تشویق میکرد که مجبور به ایفای نقش شرور منطقه شود. چگونه؟
ایران در هر دو لشکرکشی آمریکا به خاورمیانه، نه تنها هیچ حمایتی از آن کشورها نکرد؛ بلکه بنا به اسنادی حتی کمکهای اطلاعاتی خود را به این کشور ادامه داد و همزمان، در حال مذاکره با این کشور برای عادیسازی مسائل نیز بود؛ اما پس از هردو لشکرکشی احمقانه، آنها نه تنها نقش پیشین ایران را که در عمل میتوانست رخ بدهد نپذیرفتند؛ بلکه عملا ایران را تهدید به اقدام نظامی، محور شرارت و هدف بعدی اعلام میکردند و تحریمهای شدیدتری نیز اعمال میشد.
نتیجه این سیاستها، این شد که رهبری ایران شروع به ایجاد محور دفاعیای برای خود کرد. از گروههای عراقی، سوری، حزبالله لبنان و حوثیها در یمن حمایت شد. گروههای غیرهمسو با منافع ایران نیز مثل افغانستانیهای شیعه و یا حماس سنی مذهب، نیز به مرور مورد حمایت ایران قرار گرفتند و مهمترین کشورهای دوست و همراه با آمریکا در خاورمیانه، در محاصره سیصد و شصت درجهای نیروهایی قرار گرفتند که شکستشان غیرممکن بود و میتوانستند با پهپادها و موشکهای ارزان قیمت و ساخت ایران و خودشان، هزینهی بسیاری را به این کشورها تحمیل کنند.
نتیجه این اقدامات این شد که آمریکا هیچگاه نتوانست لشکرکشیهای خود در عراق و افغانستان را برای ایران تکرار کند. در باتلاق عراق و افغانستان گیر کرده بود و گروههای ترویستی نظیر داعش نیز اندک اندک برعلیه آن عمل میکردند و محور عربی و اسرائیلی نیز، درگیر یک جنگ فرسایشی و بیپایان شد. در این مدت بود که ایران به شکل گستردهای توان موشکی خود را تقویت کرد، موشکهای برد بلند و فراصوت را ساخت و سرمایهگذاری سنگینی نیز روی پهپادهای ارزان قیمت خود نظیر شاهد 136 نمود و صنعت هستهای خود را نیز تا حد نیز به ساخت بمب جلو برد.
در واقع ایران نقش خود را به خوبی ایفا کرد: یک شرور منطقهای ترسناک که کشورهای عربی را مجبور به باج دادن به آمریکا میکرد و اسرائیل را نیز، کنترل میکرد.
در سالهای گذشته این روند به شکل گستردهای بالعکس شد. با عملیات هفتم اکتبر، اسرائیل درگیر یک سلسه واکنش تند و کوبنده بر علیه کشورهای همسایه خود شد. در غزه، به اسم مبارزه با حماس وارد درگیری شد. درگیریای که بیش از 60هزار انسان، بدون هیچ نقشی در هفتم اکتبر به قتل رسیدند و البته، تمام اتهامات حقوقبشری که بر علیه ملتهای دیگر به کار میبرند، به اسرائیل نیز زده شد.
از سوی دیگر، دونالد ترامپ نیز در سال گذشته پیروز شد. پیروزیای که منجر به قطع نخاع نظم پیشین شد: آمریکا دیگر تمایلی به ایفای نقش پیامبری دموکراسی ندارد و از سلطنت خیرخواه در منطقه حمایت میکند و از سوی دیگر، سیاستهایی که منجر به عقیمسازی جمعیت و کاهش رشد جمعیت میشد را کاملا کنار میگذارد و تفاوتهای کشورها با یکدیگر را به رسمیت میشناسد.
از سوی دیگر، ما شاهد اقدامات کنترلی آمریکا در جنوب خود هستیم؛ اقداماتی که پیام روشنی دارند: آمریکای جنوبی حیات خلوت آمریکاست و قرار نیست دکترین مونرو کنار گذاشته شود.
همه این اقدامات، نشان از این میدهد که ملیگرایی جدیدی درحال ظهور است. ملیگراییای که در آمریکا، چین، روسیه و کشورهای عربی جنوب خلیجفارس درحال ظهور است، دیر یا زود به ایران نیز میرسد؛ چرا که دیگر بیش از این ایران و نظام سیاسی آن نمیتوانند به این دست سیاستها که عمدتا در راستای نابودی خانوادههای ایرانی است ادامه دهند. بنابراین ما دیر یا زود، یک چرخش شگفتانگیز را در سیاستهای عمومی خواهیم داشت.
البته نمونههایی از آن نیز تا همین زمان اجرا شده است. مهمترین نمونه، رهاکردن مسئله حجاب است: از سال 1401، نه دولت مرحوم رئیسی اقدامی در رابطه با این مسئله کرد نه دولت پزشکیان و تندروهای مخالف این سیاست نیز، در هر اقدام عمومی به سرعت یا بازداشت شدند یا متفرق.
تمام این شرایط و روندها نشان از آغاز مسیر این تغییرات میدهند؛ اما آنچه که نگران کننده است، نه سیاستهای عمومی که فضای دوقطبی شده ایران است. جامعه ایرانی به شدت به سمت درگیری بر سر ارزشهای ملی و مذهبی خود حرکت میکند و تندروها، دیگر کار را به جایی رساندهاند که مردم و حکومت را تهدید به اقدامات داعشی گونه میکنند؛ از سوی دیگر نیز، جولان سلطنتطلبان مجازی هم روند را به سوی رادیکالیسم میبرد.
مردم عادی و بخشهای عاقله و اصلی حکومت، باید بتوانند تعادل بین این ملیگرایی که به معنی به رسمیت شناختن تمام جنبههای هویتی، فرهنگی و اجتماعی ایرانیان است را با بحرانهای سیاسی و اجتماعی دیگر برقرار کنند. امری که به نظر میرسد باید با یک نقطه شروع شود: فضای تحریم انتخابات در ایران باید بشکند؛ چرا که علیرغم اراجیفگوییهای سلطنتطلبان،تنها نتیجهای که در برداشته است نه تضعیف نظام سیاسی که قدرتگیری عناصر بیمایه و ضد منافعملی است. به طوری که به راحتی نامه مینویسند و میگویند اگر رانتمان را ندهید، شورش میکنیم و کسی هم نمیتواند دربرابرشان قد علم کند.
بنابراین، تلاش برای افزایش مشارکت در انتخابات، از این منظر که منجر به تشکیل یک دولت مقتدرتر و همچنین با حمایت بیشتر مردم، بشود وظیفه ملی همه ایرانیان است.