من نه اصلا حالم خوبه، نه میتونم حالم خوب باشه و نه اصلا «خوب بودن حال در این شرایط»، انسانی به نظر میرسه؛
ولی خب حفظ ظاهر میکنم که حداقل اطرافیانم حالشون بدتر نشه.
صبح پامیشم با صبحونه یه ویاس میندازم بالا و میرم سره کار؛ تا دیروقت همونجا میمونم کاره اضافه انجام میدم که زمانم بگذره؛ بعدم مستقیم میام خونه قرص خوابمو میخورم که خوابم ببره.
نه یادم رفته چه اتفاقی افتاده؛ نه جواب ندادن تلفن رفیقام که دیگه قرار نیست صداشون رو پشت تلفن بشنوم ، برام عادی شده.
راه حلی هم برای خروج ازین وضعیت ندارم؛ اینارم گفتم که اگه منو مشغول به امور روزمرم دیدی، حواست باشه که ویترینه؛ کوچکترین چیزی میتونه این ویترین رو خراب کنه و کل سازه از هم فروبریزه.